هویّت

دانشگاه محقّق اردبیل

هویّت

دانشگاه محقّق اردبیل

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۲۰ مطلب با موضوع «مقاله» ثبت شده است

این وطن فروشان بی غیرت، از داشته های ایران خود می برند و کاسۀ "گدایی هویّت" دولتهای همسایه را پر می کنند. جمهوری آذربایجان کشوری کاملاً و جمهوری ترکیه نیز نسبتاً تازه تأسیس است که البتّه بدش نمی آید رهبری کلّ ترک زبانان جهان را در دست بگیرد. امّا هر دو برای تعریف هویّت ملّی جدید خود نیازمند کمک دوستان ایرانی همزبان خود هستند، چرا که خود با یکدیگر بیشتر از 11 کیلومتر مرز مشترک ندارند! در چنین شرایطی، باید توجّه داشت که مظاهر ایرانی تمدّن بومی آنان قابل پاکسازی نیست، ولی قابل تحریف هست. از این روست که با کمک عوامل نفوذی خود در ایران، دست به چنین تحریفاتی می زنند. از قبیل: "اوغوز" نامیدن نوروز(!)، یا "یئددی سین" (هفت تایشان) نامیدن هفت سین(!) و نظریّات شگفت آور علمی! دیگری از این دست که مسلّماٌ ارائه دهندگانشان نیز که به آسانی حرف خود را به کرسی نشانده و به تولید انبوه! می رسانند، محقّقان مستقلّ حقیقت طلب نیستند. برادران تنی همان کسانی که دوست دارند نام حسین(ع) را به صورت "حصین" بنویسند. آنان در کشور خود که به دلیل اهمّیت ندادن به فرهنگ بومی، در طول صد سال سه بار دچار تغییر خط شده است، هرچه بخواهند می توانند از اینگونه اراجیف برای خودشان ببافند و خوش باشند؛ امّا ریشه های تمام این مظاهر در آذربایجان ایران است و بدون در نظر گرفتن آن نمی توانند ماهیت شان را به صورت تحریف شده بازتعریف کنند. از این رو در تحلیل هایی مسخره آمیز که متأسّفانه شدیداً از سوی کانونهای قدرت خارجی و بعضاً وابستگان داخلی شان حمایت نیز می شوند، دست به تغییر رسم الخطّ شناخته شدۀ اسامی خاصّی چون "آذربایجان"، "ایران"، "نوروز"، "عاشیق"و... می زنند. کسی نیست بگوید: اگر آذربایجان به جای "ذ" با "ز" باید نوشته شود، پس چرا Z موجود در اسامی خاصّ ایرانی دیگری چون زاب، زریر و از همه مهمتر زرتشت که به گونۀ زردهشت و زرادشت هم نوشته شده، هیچگاه در عربی با "ذ" نوشته نشده است؟ جز این است که Z موجود در نام اذربایجان در ابتدای امر "z" نبوده و "th" بوده است؟ یا اگر نوشتن عاشیق با الف به صورت آشیق صحیحتر است و نه با عین که همان تلفّظ محلّی عاشق باشد، کدامیک از دو حالت زیر برای این موضوع متصوّر است که ما از آن بیخبیریم؟، 1- یا اینکه مکتب عاشیقی به شکل کنونی و با همین نام -و نه گام یا اوزان- به دورانهای پیش از اسلام بر می گردد؟! 2- یا ما هنوز مسلمان نشده ایم؟! هر دو قضیه منتفی است: مکتب عاشیقی به شکل امروزی و با نام کنونی اش مال دورانهای پس از اسلام است، ما هم همگی قرنهاست که اسلام آورده و مسلمانیم و در راه اسلام مجاهدت ها کرده و به آن افتخار می کنیم. حالا اگر شما نخواهید افتخار کنید، خود دانید. اینها همه در حالی است که امری کاملاً شناخته شده در تاریخ ایران است که مظاهر فرهنگی پیش از اسلام را برای در امان ماندنش، رنگ و لعابی اسلامی داده اند تا بتواند مشروعیّت بیابد. صحبت از اسامی مجهول عربی هم نیست، صحبت از مصدر "عشق" است که محبوبیّت و فراگیری نامش نیاز به توضیح ندارد.



همراهی ناآگاهانۀ مسئولان
متأسّفانه مسئولان فرهنگی کشور اعمّ از مسئولان مستقیم دستگاههای دولتی مانند وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، شورای عالی انقلاب فرهنگی و شورای فرهنگ عمومی یا مسئولان غیر مستقیم سایر دستگاهها مانند روحانیّت و بخش های مرتبط در نیروهای مسلّح، عمق خطر را در این باره درک نکرده اند و با ندانم کاری های خود، گاه و بیگاه آب در آسیاب دشمن ریخته اند. آنان به دلیل کمبود مطالعه در حیطۀ تاریخ و ادبیّات ملّی و محلّی، توجیهات بیگانه گرایان برای ادامۀ فعالیت های ایذایی شان را باور کرده و به آنان مجوّز می دهند. توجیهاتی از قبیل: پاسداشت زبان و ادبیّات بومی، ایجاد قطب رقابت در مقابل ملّی گرایی ضدّاسلامی، کسب اطّلاعات و یا سنجش میزان حسّاسیت نسبت به مسائل قومیتی در جامعه و... که با اندک اطّلاعات و آگاهی، بهانه بودن آنها روشن شده و پی برده می شود که شیّادان مزبور تا چه میزان به دنبال نفوذ در دل مسئولان و بازیچه قرار دادن آنان هستند. مسئولان محترم اگر آشنای عرصۀ زبان و ادبیّات بومی باشند، به راحتی می توانند جواب این شیّادان را بدهند که: "آری! ما نیز دلمان برای زبان و ادبیّات بومی خودمان می سوزد، ولی آنچه که شما ترویج می دهید، زبان و ادبیّات بومی ما نیست، بلکه کالایی تقلّبی و وارداتی یا -بهتر بگویم- قاچاقی است". یا اگر از میان انحصارگرایی و تفرقه گرایی خطر اصلی را تشخیص داده و بد و بدتر را از میان بازشناسند، به اسم دفع افسد به فاسد، مجوّز اظهار وجود به تفرقه گرایان نمی دهند. حسّاسیت سنجی نیز دروغ همیشگی رهروان باطل در جوامع است که به اسم آن در عمل به "حسّاسیت زدایی" و از بین بردن قبح انواع کژروی ها در جامعه می پردازند و مسئولان باید در این مورد نیز آگاه و هوشیار باشند و گول آنان را نخورند. چند نمونه از فریب خوردگی های اخیر مسئولان در این زمینه:
1- شب شعری از طرف بسیج هنرمندان در ایّام دهۀ فجر برپا شده که اطّلاعیه داده اند اشعار فقط باید به دو زبان ترکی و کردی باشد، با این بهانه که می خواهیم اعلان کنیم عشایر طرفدار انقلاب هستند! با این ترتیب عدّه ای از شاعران کردزبان نیز در حضور اکثریّت همشهریان ترک زبان خود شعرهایی به زبان کردی خوانده و عجیب اینکه به زبان کردی هم سلام و احوالپرسی کردند که بقیّه متوجّه حرفهایشان نشدند! آیا اگر به فرض اینکه شاعر مزبور ترکی بلد نیست و یا به هر دلیلی نمی خواهد صحبت کند، نمی تواند به زبان مشترک که همان فارسی باشد، منظورش را برساند؟ حذف زبان مشترک بین اقوام از یک برنامۀ هنری، به نفع انقلاب است یا به ضرر آن؟
2- مشابه آن، آموزش و پرورش هم مسابقۀ شعری بین دانش آموزان برگزار کرده و اعلام نموده است که هر کس می تواند دو اثر ارائه دهد، ولی یا باید هر دو اثر به زبان فارسی باشند یا هر دو به زبان ترکی و یکی ترکی و یکی فارسی پذیرفته نیست، آن هم با این بهانه که ذهنیّت فارسی و ذهنیّت ترکی نباید باهم خلط شوند!! اوّلاً ذهنیّت فارسی و ذهنیّت ترکی چه معنایی دارد؟ ذهنیّت، بخشی از شخصیّت آدمی است که تحت تأثیر عوامل بیشمار زمینی مانند محیط زندگی، آب و هوا، طبقۀ اجتماعی، زبان و نژاد، سنّت ها و فرهنگ ها، تربیت خانوادگی، جنسیّت و... به اضافۀ فطرت خدادادی وی شکل می گیرد و عامل زبان به تنهایی نمی تواند ملاک تقسیم بندی ذهنیّت قرار گیرد. به بیان دیگر، زبان در شکل گیری ذهنیّت نقش علّت مادّی دارد و نه علّت فاعلی و به همان ترتیب می توانیم از انواع و اقسام ذهنیّت های شرقی و غربی، مردانه و زنانه، شهری و روستایی و عشایری، خردسال و بزرگسال، مسلمان و مسیحی و بودایی و... هم سخن بگوییم. ثانیاً تبادل ظرفیتهای زبانها با یکدیگر امر مطلوبی است و خلط محسوب نمی شود. به گواه تاریخ، موفّق ترین شاعران قدیمی و معاصر فارسی گوی کسانی بودند که زبان مادری شان فارسی دری نبوده و به مانند سعدی و حافظ لهجۀ شیرازی داشته یا به مانند شهریار و منزوی ترک زبان بوده و یا مانند بیدل و امیرخسرو دهلوی هندی بوده اند. عکس این نیز صادق بوده و فی المثل، سعدی به عنوان یک ایرانی از سرآمدان شعر عرب نیز محسوب می شود و یا اشعار ترکی شاعران ترک زبان ایران یک سروگردن بالاتر از اشعار همزبانان غیر ایرانی شان است. از بحث وحدت هم اگر بگذریم، در اینجا به لحاظ علمی هم آمیختگی و تبادل مورد قبول است و نه تنها اشکالی ندارد، بلکه مورد تشویق هم باید قرار گیرد. ان شاءالله که اشتباه آموزش و پرورش سهوی بوده است.
3- در چند نمایشگاه کتاب که در برخی دانشگاهها و دیگر مراکز فرهنگی کشور در منطقۀ آذربایجان برپا شده، هیچگونه داوری برای چاپ و نشر کتابهای عرضه شده به زبان محلّی صورت نگرفته است و وقتی علّت را جویا شده ایم، بعضاً عنوان شده که ناظران خودشان فارسی زبان هستند و ترکی نمی دانند!! یعنی یک عذر بدتر از گناه. خدا آخر و عاقبت ما را ختم به خیر کند.
4- در چاپ کلّیات اشعار ترکی استاد شهریار تحریفات فراوانی صورت یافته که البتّه ناشران محترم این اندازه معرفت داشته اند که مانند گروهکهای تروریستی داعش و طالبان که بعد از هر عمل تروریستی مسئوایتش را به عهده می گیرند، به اصل اشعار نیز در پاورقی اشاره کنند؛ امّا سؤال این است که اساساً این تحریفات چرا باید صورت بگیرد؟ چرا نام شعر "اصیل اولماز" به صورت "تورکون دیلی" درج شود؟ تا جنبۀ قومیتی آن برجسته شود؟ چرا باید مصراع "بیر ذرّه مساولت اولا شاعر چپه دؤنمز" شهریار به صورت "ملّت غمی اولسا بو جوجوخلار چؤپه دؤنمز" درج شود؟ تا مواضع چپ ستیزانه و ضدّکمونیستی استاد مخفی شود و مصادره اش آساتتر صورت گیرد؟ چرا نام "مسلمان" با معانی ضمنی آن در مصراع "دستماز ائیله دیغین چشمه مسلمان قانی دیر" به صورت "مسیحا" درج شود؟ تا چه شود؟! و موارد دیگر.
5- در نشریۀ "دنیز"چاپ دانشگاه ارومیه در سالهای اخیر ویژه نامه ای شامل چند نمونه از اشعار شاعران ترک زبان آذربایجان به همراه بیوگرافی مختصری از آنان منتشر شده بود که ظاهراً مورد مشکوک خاصی نداشت. ولی روی جلد عکس نه چندان مناسبی از عمادالدّین نسیمی در حالی که لخت شده و به دار کشیده شده، درج کرده بودند که به خاطر هوشمندی و آگاهی فوق العادۀ مسئولان دانشگاه، جای روی جلد و پشت جلد ویژه نامه باهم عوض شد تا عکس به پشت جلد انتقال یابد؛ غافل از آنکه پشت جلد محلّ درج نام لاتین کتابهاست و نام فارسی روی جلد درج می شود و درواقع عنوان اصلی ویژه نامه با این شیطنت ناشران و همکاری ناآگاهانۀ مسئولان به پشت جلد انتقال یافت و همراه عکس تبدیل به عنوان فرعی شد و عنوان لاتین تبدیل به عنوان اصلی!!


انواع قومیت گرایی

علاوه بر پانیست ها و قومیت گرایان اصلی، چند شعبۀ فرعی دیگر نیز در کنار آنان به عنوان مکمّل در حال فعالیتند که عبارتند از:

1- منحجّران و صاحبان انگیزه های خشکه مذهبی؛ اینان به اسم دین با تمام مظاهر علاقه به میهن و ملّیت مشکل دارند و بدون اینکه توجّهی داشته باشند که در اسلام حبّ وطن از نشانه های ایمان است، گاهاً در دام بیگانه گرایان و پان ترکیست ها می افتند. خصوصاً با تأکید زیرکانه ای که آنان بر وضعیت نامطلوب زبانها و ادبیات محلّی در ایران دوران ستمشاهی می کنند. گویا پس از انقلاب اسلامی، هرگونه وطن فروشی و خیانت به کشور و ملّت به اسم مبارزه با شوونیسم و نفی ناسیونالیسم افراطی آزاد شده است!

2- فدرالیست ها و صاحبان انگیزه های سیاسی؛ برای اینان خود مسئلۀ قومیت اهمّیت دارد و نه به طور خاص قومیت ترک یا فارس یا کرد یا دیگری. اینان در پی خودمختاری برای تمام قومیت های کشور هستند و پان ترکیسم در این بین، مسلک فرعی و ابزاری آنهاست.

3- فراماسون مسلک ها و صاحبان انگیزه های ضدّ مذهبی؛ اینان معتقدند مذهب مانع پیشرفت جامعه است و باید کنار گذاشته شده و تنها در حدّ "افیون توده ها" ایفای نقش کند. امّا در جامعه ای مثل جامعۀ ما که نوعاً متدیّن و مذهبی است، باید جایگزینی برایش تراشید و چه جایگزینی بهتر از ناسیونالیسم -اعمّ از ملّی یا قومی- ؟ این گروه نیز ذاتاً قومیت گرا نیستند، بلکه به قومیت به چشم ابزار خوبی برای تضعیف مذهب و -به قول خودشان- تعصّب مذهبی نگاه می کنند. حال، اگر منطقه ای که در آن زندگی می کنند، برای تمایلات پان ایرانیستی آمادگی پذیرش داشته باشد، یک پان ایرانیست تمام عیارند. اگر این آمادگی برای پان ترکیسم بیشتر باشد، پان ترکیست می شوند و اگر برای پان عربیست بیشتر باشد، پان عربیست می گردند.

4- مدّعیان صوفیگری و جهان وطنی؛ اینان گاهی نیز احساسات ملّی ستیزانه و بیگانه گرایانۀ خود را با ریط دادن به اندیشۀ جهان وطنی یا انترناسیونالیسم توجیه می کنند که البتّه در این تظاهر نیز چندان موفّق نیستند و جهان آنان منحصر است به قفقاز جنوبی و آسیای صغیر! با اینحال باید ادّعای خود را در عمل ثابت کرده و مرز این جهان وطنی مورد نظر خود را با اندیشۀ "جهانی سازی" و به قول غربی ها جهانی شدن(!) مشخّص کنند؛ چرا که جهان وطنی اگر در دوران گذشته از سوی عارفان مسلمان مطرح می شده، آنهم در شرایطی که جهان اسلام دارای حکومت واحد، پول واحد، تقویم واحد، خطّ واحد و برخوردار از انسجامی کلّی بود، به معنی وحدت انسانها حول محور ضمیر مشترک الهی آنان بوده و نه پذیرفتن سروری برای منافع چند دولت مشخّص استکباری و استعمارگر. آیا این متظاهران به جهان وطنی، در عمل چنین مرزبندی ای را انجام می دهند؟ پاسخ مشخّص است: خیر!



پایان سخن

در کل، تحرّکات قومی در آذربایجان، به هیچ وجه از جنس تعصّبات قومی اقوام دیگری چون لک ها و لرها و کردها و... نیست. آذربایجان همان جایی است که هنگام پیش امدن غائلۀ آیت الله شریعتمداری، مسئولان جمهوری اسلامی در جلسۀ خصوصی با امام خمینی(ره) به دور از تعارفات و شعارهای تبلیغاتی همیشگی و القائات گاهاً کاذبی که به همۀ اقوام در راستای تقویت اعتماد بنفس ملّی آنان می کنند، بطور جدّی اجازه گرفتند که به آنجا نیز نیرو برای سرکوب غائله اعزام کنند و امام(ره) پاسخ داد که: "اعزام نیرو لازم نیست، خود مردم آذربایجان جواب آنان را می دهند". و چنین نیز شد. زیاد یاد کردن از چنین مواردی ممکن باعث ایجاد حسّ رقابت و حسادت بین اقوام ایرانی شود، ولی در جاهایی که تحلیل های غلط در حال رشدند، واقعیت های اینچنینی را باید یادآوری کرد. آذری ها به همراه فارسی زبانان ساکن فلات مرکزی ایران (به اصطلاح قدیم: عراق عجم)، تنها اقوامی هستند که -متأسّفانه یا خوشبختانه- دیرزمانی است که لباس محلّی ندارند و همان کت و شلوار معمول متعارف را می پوشند. مذهب شان هم که مذهب رسمی کشور است و برخلاف کردها و بلوچ ها و ترکمن ها از این بابت نگرانی ای پیرامونشان وجود ندارد. این تحرّکات مجازی فقط و فقط ریشۀ خارجی داشته و از الگوهای فرامرزی ریشه می گیرد؛ امّا الگوهایی که خود تازه در حال بازیابی خویش اند و درواقع بدون کمک آذری های ایران، هویّت مستقلّی برای خود نیز نمی توانند تعریف کنند. سخن درستی است که مظاهر پان ترکیسم عمدتاً پس از فروپاشی شوروی در آذربایجان ایران پا گرفت و بیش از 20 ال 25 سال سابقه ندارد که سیاست های غلط دولت وقت و رییس فقید آن آقای هاشمی رفسنجانی هم در دامن زدن به این وضعیت و ریشه دواندن آن بسیار تأثیرگذار بوده و این خود موضوع مفصّل دیگری است؛ امّا این دادل درست نباید به این تحلیل غلط منجر شود که: "نگرانی خاصبی در کار نیست و مسئلۀ کم اهمّیتی مثل تحربکات صرفاً مجازی عدّه ای جوانِ -به قول خودشان- هویّت طلب را بی جهت بزرگتر از آنچه هست نشان ندهید". بلکه در اصل نگرانی پیرامون این مسئله، دقیقاً به همین خاطر بزرگتر و جدّی تر از آنچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم بوده جای کار فراوانی دارد. در کنار آن باید این نکته را نیز یادآور شد که: خطر فقط شامل تجزیۀ جغرافیایی نیست؛ بلکه خطر اصلی همان از بین رفتن انسجام ملّی و شکل گیری روحیۀ "بی تفاوتی" و "سردی" در میان اقوام ایرانی نسبت به یکدیگر است که به صراحت باید گفت: متأسّفانه شکل نیز گرفته است.

تقویت تشیّع در آذربایجان بر روی رابطۀ آن با کردستان تأثیری ندارد، چون تسنّن رایج در کردستان از نوع شافعی است که به شیعه نزدیک است. امّا در هر دو باید توجّه داشت که موجب حسّ بی اعتنایی ملّی نشود؛ خصوصاً در کردستانی که -علی رغم نزدیکی به شیعه- تابع مذهب رسمی کشور نیست. در آنجا تقویت ایرانیّت باید در دستور کار قرار گیرد. زیرا هرچند گروهک های تجزیه طلب آنجا داعیۀ مذهبی نداشته اند تا شاهد شکل گیری جریان سلفی خطرناک دیگری در منطقه باشیم، امّا بی تعارف باید توجّه داشت که: چطور شده که از اساس چنین گروههایی در آنجا شکل گرفته و توانسته اند دوام بیاورند و چرا برخلاف آذربایجان، خود مردم کردستان جواب آنها را نداده اند تا نیازی به تحمیل هزینۀ اضافی برای نظام نباشد؟  آیا این امر بستری جز "پایین بودن سطح خودآگاهی ملّی" در آن منطقه داشته و دارد؟ تقویت مذهب شافعی در کردستان که انصافاً نیز مردمانشان از لحاظ مذهبی بسیار متشرّع و متخلّق به احکام دینی اند، تنها می تواند جلوی خطر تروریست پروری را در منطقه بگیرد -چنانچه موفّق نیز شده است-، امّا تا کی باید شاهد تحرّکات ضدّ ملّی و تجزیه طلبانه در آنجا باشیم؟ اینجا دیگر تشرّع و مذهبی گری صرف کارساز نیست. باید تجزیه طلبان بدانند حنایشان پیش مردم آگاه و میهن دوست و نه صرفاً مذهبی، رنگی ندارد و خود تصمیم به ترک تحرّکات ضدّامنیّتی و هزینه ساز خود بگیرند.


پایان


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۰:۵۱
امید شمس آذر

     مقدمّه

در اینکه مطابق کلام الله مجید، یهود اصلی ترین گروه معاند با اسلام اند، حرفی نیست؛ امّا باید توجّه داشت که دشمن شناسی و غافل نبودن از توطئۀ دشمن، منجر به بزرگ پنداری دشمن و میزان اثرگذاری اعمالش از آنچه که هست، نباید بشود. چرا که خود نیز نوعی فریب خوردگی و غفلت و کمک به اهداف دشمن است و از این رو در قرآن و سنّت اسلامی ما مذموم شمرده شده است. در سالهای اخیر، عدّه ای که به خاطر ضعف درونی خود، اساساً توان فکر کردن به مسئلۀ دشمن و توطئه های دشمن را نداشته اند، با مطرح کردن تئوری توهّمی "توهّم توطئه" از اساس در پی القاء عدم واقعیّت چیزی به نام دشمن و دشمنی بوده اند. اینان چنان القاء می کنند که گویا هرکس از دشمن و دشمنی هایش سخن بگوید، دچار پندار و توهّم شده است؛ غافل از آنکه با همان نگاه مادّی آنان نیز، واقعیّت داشتن چنین چیزی تصوّرپذیر است. یعنی: آیا در دنیای کنونی که دنیای منافع باشد، نمی توان قائل شد که منافع عدّه ای با یکدیگر در تضاد بوده و این امر منجر به دشمنی آنان شود؟ (حالا گذشته از انگیزه های اعتقادی و معنوی). پس دشمن وجود دارد و فعالیت هم می کند، امّا در حدّ و اندازۀ خود. نه کمتر و نه بیشتر! روی این حساب باید مواظب باشیم طبق برخی تحلیل ها، دنیا را دست یهود و شبکۀ صهیونیستی ندانیم. آنان دشمن امّت اسلام و بلکه همۀ انسانهای دیگر بوده و هستند، امّا چنین نیست که بعضاً عنوان شود: جریان "استعمار" آلت دست یهود است؛ بلکه در اصل، این یهود است که آلت دست استعمار است. رویکرد یهود "نژادپرستی" است که با تمسّک به ابزارهایی نظیر: نسل کشی، ترغیب به عدم تشکیل خانواده و تضعیف بنیان آن، تبلیغ بی فرزندی و تک فرزندی، ترویج همجنس بازی و در مواقع لزوم هم قتل عام مستقیم ملّت ها در پی برقراری اهداف خویش است؛ امّا هدف استعمار چیزی فراتر از این و تقویت نژادپرستی در میان گروههایی مثل یهود، تنها یکی از ابزارآلات آن است. استعمار در پی "تفرقه" و تجزیه و در نهایت تضعیف ملّت های جهان و تحکیم قدرت و سلطۀ خود از این طریق بر تمامی آنان است. از این رو بایسته است دشمن اصلی و فرعی را در این میان از هم بازشناخته و انرژی های خود برای صرف کردن علیه هرکدام از آنها را اولویّت بندی کنیم. انحصارطلبی و نژادپرستی یهودپسندانه و تجزیه طلبی و بیگانه گرایی استعمارپسندانه هردو، دو روی یک سکّه اند که در کشورهای هدف، هرکدام به آن دیگری دامن می زنند؛ منتها باید اصل و فرع را از هم تشخیص داد.


     دشمن اصلی و دشمن فرعی

چندی پیش مقاله ای دیدم با عنوان "صهیونیسم منشأ پیدایش پان ترکیسم". با توضیحات فوق، کاشف به عمل می آید که پان ترکیسم در اصل زادۀ استعمار است، مستقیم یا غیرمستقیم. آنچه که زادۀ صهیونیسم است، اندیشه ای است که کم و بیش در راستای اهداف نژادپرستانۀ یهود باشد و امنیّت فرهنگی آنان را تأمین کند. در میان رویکردهای انحرافی شکل گرفته در جهان اسلام، می بینیم که ناسیونالیسم ایرانی و پارسی تا حدّ زیادی داری چنین ویژگی هایی است و نقاط مشترک فراوانی با آرمانگرایی های یهودی دارد. مرکز ثقل اصلی آن نیز، تأکید بر دوران حکومت کوروش هخامنشی و اقدامات اوست؛ امّا چنانچه گفتیم این اندیشه که غیرمستقیم به تحریک احساسات قومیت ها و دلسردی و نهایتاً جدایی طلبی آنان دامن می زند، اهمّیت فرعی برای مقابله داشته و از اولویت های بلندمدّت است و اهمّیت اصلی از آنِ اندیشه ای است که گرایش های تفرقه جویانه را مستقیم و بی پرده مطرح می کند و مقابله با آن باید در کوتاه مدّت صورت بگیرد. وحدت ملّی و در عین حال تنوّع قومیتی هردو مطلوب، و از آنطرف تقرقۀ ملّی و در عین حال انحصارگرایی هر دو مذموم است؛ امّا ناگفته پیداست که در صورتی که موفّق به برقراری هر دو مطلوب به طور همزمان با یکدیگر نشدیم، از آن میان، وحدت -ولو به قیمت انحصار- نسبت به تنوّع مطلوب تر و تفرقه -ولو منجر از تنوّع- نسبت به انحصار مذموم تر است. از این رو شایسته است به جای پی جویی ریشه های صهیونیستی پان ترکیسم، به توصیف و تحلیل حال حاضر و خطرات احتمالی آیندۀ آن بپردازیم و در این راه بیشتر از آنکه به دنبال دروغ ها و جعلیات آنان در عرصۀ تاریخ بگردیم، در پی پرداخت به تناقض گویی هایی که در حال حاضر در گفتارها و نوشتارهایشان دچار آن هستند، باشیم. آن وقت خواهیم دید که پان ترکیسم بر مبنای هیچ پایه و اساس عقیدتی و آرمانی مشخّصی بنا نشده و همۀ مواضع آن -حدّاقل تا جایی که در ایران شاهدش هستیم- از نوع منفی و سلبی بوده و موضع سلبی نیز -بر خلاف موضع مثبت و ایجابی- راه به جایی نمی برد و از پیش محکوم به فناست.


     تناقضات پان ترکیسم

پان ترکیست ها اکنون خود در یاوه سرایی های مهمل خویش گرفتارند و قادر به ارائۀ مانیفست روشن و مبیّن از مکتب و مرامی که دنبال می کنند، نیستند. برای همین همواره دچار پراکنده گویی بوده اند. پراکنده گویی هایی که گاه به طنز می ماند؛ از جمله:

     1- اینان، هم از شخصیت های ترک و نیمه ترک سده های پیش از اسلام آسیا و اروپا تمجید می کنند و هم از شخصیت های ترک و تاجیک آذربایجانی ایران و هم از شخصیت های آذربایجانی مسلمان معاصر. مثلاً از ملکه تومروس/تامراکیس با پیشوند "ننه" به عنوان شخصی که کوروش را نابود کرد، تجلیل می کنند و از افشین سردار ترک خلیفه معتصم عبّاسی به عنوان شخصی که به دوست خود بابک خرّمدین خیانت کرد، به بدی یاد می کنند. می پرسیم ملاک این تکریم و تقبیح ها چیست؟ اگر ملاک ترک بودن است، افشین ترک بود. پس چرا عنوان نمی کنید که او سردار زیرک خلیفه بود که با درایت و فراست خود در اندرونی تشکیلات بابک طغیانگر نفوذ کرد و او را دستگیر نموده و تحویل خلیفۀ مسلمین داد و مسلمانان را از شرّ او آسوده ساخت؟ آن هم خلیفه ای که ترک زاد بود و از مادری ترک به دنیا آمده بود! اگر ملاک آذربایجانی بودن است، امثال تومروس ملکۀ ماساژت ها یا آتیلا سردار هون ها که آذربایجانی نبودند! اگر ملاک ترک بودن و آذربایجانی بودن توأمان است،در مورد بابک کسی به جد نتوانسته ادّعا کند که وی ترک و ترک زاده بوده است. اگر ملاک اسلام است، چهره های پیش از اسلام و برخی از چهره های قرون اوّلیۀ اسلامی مسلمان نبودند! اگر هم ملاک انسانیت است، دربارۀ کوروش در هیچ منبعی اشاره نشده که وی یک جنایتکار بین المللی و دشمن بشریت بوده تا قاتلش برخلاف مقتضای طبیعی هر جنگ دیگری که یک سرش پیروزی و سر دیگرش شکست است، شایستۀ تمجید باشد! (گذشته از آنکه داستان رویارویی کوروش با ملکه تومروس در برخی منابع معتبر تکذیب نیز شده است). اینها همه گوشه هایی از سرگردانی های پان ترکیست ها و تناقض گویی های آشفته و پریشان آنان است که حکایت از عدم داشتن موضع ایجابی مشخص برای آنان می کند. افول کردن فوری شعله های فرعی "پان آذریسم" و "پان تورانیسم" و بازگشت مجدّدشان به همان خاستگاه اصلی پان ترکیسم، نشانگر همین موضع سلبی است: "پان آنتی ایرانیسم"! هرچه باشد، فقط ایران نباشد. این موضع اصلی آنان است که یک موضع سلبی است و موضع سلبی هم -چنانکه اشاره شد- راه به جایی نمی برد. برای همین در برابر آن، موضع گیری سلبی دیگر هم نهایتاً یک نوع جبهه بندی کاذب را به وجود می آورد. راه مقابله، تنها تقویت ایران و ایرانیت و در مواقع امکان ترویج تنوّع گرایی از نوع صحیح آن است؛ چرا که بعضاً از سوی برخی نهادهای فرهنگی عنوان می شود که: "مسائل قومیتی را به هیچ وجه مطرح نکنید". این سخن درستی نیست و به نوعی پاک کردن صورت مسئله به جای حلّ مسئله به شمار می رود. مسائل قومیتی فی نفسه جذّاب است و اگر ما به صورت صحیح آن مطرحشان نکنیم، لاجرم مخاطبانمان به سمت کسانی که به طور غلط و انحرافی مطرحشان می کنند، خواهند رفت. از سوی دیگر، درست نیست که وقتی آنان با طرح آن انحرافات، اقدام به شبهه افکنی در نزد افکار عمومی می کنند، ما از پاسخ گویی و شبهه زدایی طفره برویم:

«چو می بینی که نابینا و چاه است          اگر خاموش بنشینی گناه است».

     2- ایران آنان نیز نه ایران کوروش و داریوش، که همین ایران امروزی است. برای کسی که اهمّیتی به صحّت اظهارنظرهای تاریخی نمی دهد، گذشتۀ تاریخی ملل دیگر هم چندان مهم نخواهد بود. هدف اصلی او، ضربت زدن به همین وضعیت حال حاضر آن ملّت است؛ یعنی: جمهوری اسلامی ایران! اینگونه است که همانها که تا دیروز علیه حکومت پهلوی به دلیل [صرفاً] مواضع شوونیستی و انحصارگرایانه اش از جمله ممنوعیت چاپ کتابهای ترکی در کشور، ممنوعیت تکلّم به زبان ترکی در مدارس و مواردی از این دست انتقاد می کردند و چند صباحی از روی مصلحت و به اقتضای وقت، به قافلۀ انقلاب اسلامی مردم ایران پیوسته بودند تا در راه سرنگونی دشمن مشترک قدم بردارند، پس از تحقّق هدف اوّلیه و چند سال از برقراری حکومت اسلامی و به طور خاص نیز بعد از فروپاشی شوروی سابق که پایگاه فکری خود را از دست دادند، نقاب از چهره انداخته و دوباره با حفظ مواضع پان ترکیستی، از انقلاب روی برگردانده، ولی اینبار نه کمونیست که سلطنت طلب شده اند!! از بزرگترین طنزهای واقعی روزگار که بسیار زهرآلود نیز هست. از آنجهت که شوم ترین، بی معناترین و در عین حال مزوّرانه ترین همنشینی، همنشینی شاهدوستی و قومیت گرایی است. شاید "شغال" هم عنوان رسایی برای نامیدن این گروه نباشد.

     3- اگر تاکنون خودآگاهی ملّی در میان اقوام ما آنطور که باید شکل نگرفته است، غالباً عنوان می شود که به خاطر هویّت مذهبی جامعۀ ما بوده است؛ امّا اخیراً شاهد حرکتهایی در راستای تضعیف هویّت ملّی هستیم که با ماهیت مذهبی جامعه هم چندان سازگاری ندارد. از آن جمله:

  • اگر تا پیش از این عنوان می شد: "یئل یاتار، طوفان یاتار، یاتماز حسینین پرچمی"، اخیراً زمزمه می شود: "یئل یاتار، طوفان یاتار، یاتماز تراختور بایراغی". دست مریزاد! مقام امام حسین(ع) -العیاذبالله- تنزّل پیدا کرده و با تراکتور هم رتبه گردید؛ آن هم در سرزمین حسینی آذربایجان و شهر عاشورایی تبریز.
  • استاد سیّدمحمّدحسین شهریار در پاسخ شاعر شیرین سخن امّا نه چندان مذهبی هم دیار خود -سهند- در آن منظومۀ فاخر می سراید: "من علی(ع) اوغلویام، آزاده لرین مردی مرادی"؛ در چاپهای جدید نوشته اند: "من ائلین اوغلویام، آزاده لرین مردی مرادی". خوب است دیگر! نام حسین(ع) اگر تبدیل به تراکتور شود، نام علی(ع) نیز می شود ائل.
  • شاعر محلّی می سراید: "آمان آلله، بیر زمانه اولوبدی...". عاشّیق می خواند: "ای آقالار، بیر زمانه اولوبدی...". این الله زدایی نیز در راستای همان علی(ع) زدایی و حسین(ع) زدایی پیشین است.
  • ما شیری داشتیم که با ترس از نهیب بانگ توحید ملّت دیندارمان، شمشیر از دستش افتاد و پا به فرار گذاشت و خورشیدش نیز غروب کرد. ملّت ما به خوبی می داند که آنجا که شیر پا به فرار بگذارد، جایی برای زوزۀ گرگهای خاکستری باقی نمی ماند. آنجا که شمشیر بیفتد، جایی برای داس و چکّش باقی نمی ماند. آنجا که که دیوار آهنین قرو بریزد، جایی برای تار تنیدن عنکبوت باقی نمی ماند. و آنجا که خورشید غروب کند، جایی برای ماه و ستاره باقی نمی ماند. ملّت ما فرزتد ابراهیم(ع) است که فرمود: «أنا لا احبّ الآفلین» (من غروب کنندگان را دوست نمی دارم)، برای همین نام الله را پرچم خویش قرار داد. چه شده است که دوباره معبودهای دیگری در جولاتتد؟
4- خنیاگران محلّی از دیرباز می خوانده اند که: "آرپا چایی اشدی داشدی..........سئل سارانی گؤتدی قاشدی". از زمان شاعری به نام عبدالعلی آیرملو متخلّص به وفا، این آرپاچای که از شعبات سفیدرود در حوالی تکاب است، تبدبل به آراز/ارس شد و نام سارا با نام ارس گره خورد تا به حدّ کافی قابل بهره برداری قومیتی_سیاسی بگردد؛ درست مانند مسئلۀ زیست محیطی دریاچۀ ارومیه! حق هم دارند! وقتی در میان شخصیت های محبوب تاریخی می گردند، جز روح ملّی و غیرت ایرانی چیزی از آنها سراغ نمی یابند. آنوقت است که دست به دامن شخصیت های فولکلوریک می شوند که نسبت به تاریخی ها، آسانتر قابل تحریف اند. از خود آتروپات گرفته تا بابک خرّمدین، اسماعیل صفوی، عبّاس میرزا، ستّارخان و باقرخان، شیخ محمّد خیابانی و در عصر ما شهیدان باکری و امینی و بسیاری شخصیت های دیگر، گرایشات دیگری از آنان جز ایراندوستی و ایرانخواهی در یاد تاریخ نمانده است. آنوقت است که دست به چنین اقداماتی می زنند و با خلط ماجرای سارا با صمد بهرنگی -که در ارس غرق شد- چنسن یاوه هایی می سرایند. عبدالعلی آیرملو همان کسی است که سروده بود: «رستم برود به دماوند با دیو سفید بجنگد، من هم از کوراوغلو برای چنلی بئل نگار بنگارم»! به لحاظ اطّلاعات خام، آیا رستم برود به دماوند یا بیاید به دماوند؟! چون رستم یلی است در سیستان و دماوند بر سر راه سیستان به آذربایجان قرار دارد و به آذربایجان هم نزدیکتر از سیستان است. پس قاعدتاً باید به دماوند بیاید، نه اینکه برود! به لحاظ تحلیل هم شاعر باید بتواند با قاطعیت به این سؤال پاسخ دهد که: آیا اگر -به فرض- روح کوراوغلو را احضار کنیم، راجع به رستم چنین نظری خواهد داشت؟
5- اینان تحت تأثیر اندیشه های امثال حسین نیهال آتسیز در نفی دین و برجسته سازی قومیّت، ادّعا می کنند: من ابتدا خود باید باشم [یعنی به عنوان یک ترک] تا بخواهم دین هم داشته باشم! یا ادّعا می کنند: "تورکچولوق" ایدئولوژی ماست! که البته من نمی دانم منظور آنان از ایدئولوژی چیست؟ با اینحال، هروقت مسئلۀ قره باغ به میان می آید، یادشان می افتد که مسلمان هستند و داد سخن در می دهند که: ای مسلمانان جهان! سرزمین ما در اشغال کفّار است، متّحد شوید تا آزادش کنیم! مثال دیگری از این دست: هرگاه شاعری در اثر خود نام آلله را به کار می برد، میگویند "نگویید آلله، بگویید تانری". از ان طرف نام کوه "تنگری داغی" را که در جنوب مغولستان واقع و نام تانگری/تانری به معنی خدای مورد پرستش ترکان باستان از آنجا به نقاط دیگر منتشر شده است، "آلله داغی" می گویند!!

6- چیزی که آنان در مواضع خود بدان توجه ندارند و قربانیان مخاطب آنان هم از آن غافلند، تفکیک بین دو مفهوم "سرزمین" و "زبان" و به تبع آن مفاهیم "بوم و قوم"، "زبان محلّی و زبان قومی"، "زبان مادری و زبان معیار"، "ادبیات مکتوب و ادبیات فولکلور"، "شعر عروضی و شعر هجایی"، "تاریخ ادبیّات ترکی در آذربایجان و تاریخ ادبیّات ترکی آذربایجانی" و بار مفهومی "یاشاسین آذربایجان و یاشاسین تورک" است. مفاهیم اوّلی همگی مورد اقبال جامعه و مفاهیمی شناخته شده و مقبول هستند، در حالی که مفاهیم دوّمی مفاهیمی تازه وارد، ناشناخته، فاقد اقبال عمومی و گنگ و مبهم اند. برای اثبات این ادّعا همین کافی خواهد بود که ببینیم دستۀ دوّم برای جا افتادن، لاجرم از سوی مطرح کنندگانشان به جلد دستۀ اول در می آیند و به اسم آنان ترویج و تبلیغ می شوند.

در مقدّمۀ کتاب "نگاهی نوین به تاریخ دیرین ترکهای ایران" اثر نویسندۀ جوانی به نام محمّد رحمانی فر ادّعا شده است: تعیین سرحدّات دقیق سرزمین آذربایجان ناممکن است، چون ترکهای ایران در جاهای بسیاری پراکنده هستند!! آذریایجان یک سرزمین تاریخی است که سرحدّاتش هم کاملاً مشخّص است. برای شناخت حدود و ثغور آذربایجان در دوران باستان و دوران اسلامی می توانید رجوع کنید به دو مقاله با همین نام از دکتر عزیز طالعی مدرّس تاریخ دانشگاه ارومیه. اصلاً همۀ ایران ترک زبان باشند؛ این چه ربطی به آذربایجان دارد؟ مگر کشورهای ترک زبان بین خودشان تقسیمات کشوری ندارند و کلّاً از یک استان تشکیل شده اند؟ و مگر در آذربایجان شهرهای غیر ترک نشین نداریم که در کردستان یا عراق عجم شهرهای ترک نشین نداشته باشیم؟ اگر مهاباد و سردشت و بوکان و پیرانشهر و اشنویه جزء سرزمین کردستان اند، آنوقت بیجار و قروه و همدان و قزوین هم جزء آذربایجان اند. دو مفهوم "قومیت" و "سرزمین" را باید از هم مجزّا بدانید. اگر در راه تورکچولوق می کوشید، دم از آذربایجان نزنید و اگر مطلوبتان زبان "قومی" است، زبان مادری یا محلّی را فراموش کنید. این نوع تورکچولوق نه تورکچولوق، که در اصل تولکولوق است!

7- این دسته برخلاف ادّعای همیشگی خود که سنگ زبان مادری/زبان محلّی را به سینه می زنند، در عمل به دنبال ترویج و توسعۀ "زبان نامادری" هستند! زبان مادری شامل گویش ها و لهجه های محلّی اعمّ از ناحیه، شهر و حتّی روستا و محلّه نیز می شود. در این تعبیر، همۀ اینها -فارغ از تقسیم بندی علمی شان- زبان خوانده می شوند. زبان معیار در این مقام جایگاهی ندارد؛ بلکه هدف، حفظ زبان ها و گویش ها و لهجه های محلّی و لغات و ترکیبات و ادبیّات آنهاست که پشت هرکدام، تاریخی نهفته است که چشم انتظار ما برای بازگشایی است. در حالیکه در زبان معیار، این بحث ها مطرح نیست و هدف نهایی "یکدست سازی زبانی" است؛ یعنی درست همان چیزی که اینان با تمسّک به آن، دست به تضعیف زبان ملّی می زنند و این خود یکی دیگر از عجایب روزگار است!! وقتی یکدست سازی محکوم باشد، همیشه و همه جا محکوم خواهد بود. چه در سطح بین المللی، چه در سطح ملّی و چه در سطح محلّی. اگر تضعیف زبانهای ملّی به اسم همسانی بین المللی مذموم است و همچنین اگر تضعیف زبانهای قومی و محلّی به اسم زبان ملّی مذموم است، پس دقیقاً به همان علّت تضعیف زبانها و گویش ها و لهجه های محلّی به اسم زبان معیار هم مذموم است. گذشته از آن، مسئلۀ مهمتر این است که: اساساً ملاک و معیار این "معیار" چیست؟! هیچ زبانی بدون تبادل با زبانهای دیگر، هویّت خالص و مستقلّی از خود ندارد و سره نویسی و سره گویی خارج از حدّ متعارف در مورد هر زبانی ناممکن و بی معناست؛ تنها می توانیم و لازم نیز هست که از نظر دستوری، درست نوشتن و درست گفتن را در دستور کارمان قرار دهیم. حسّاسیت آن گروه ظاهراً بر روی ترکی گفتن و ترکی نوشتن است -ولو در سرزمین خودشان معمول نباشد-، ولی باطن قضیه چیز دیگری است که خیلی هم احتیاج به باریک بینی و موشکافی ندارد:

  • وقتی شاعر یا نویسنده ای در اثر خود کلمۀ محلّی "عکیز" را به کار می برد، می گویند: نگو "عکیز"، بلکه بگو "شکیل" یا "رسیم". می توانم بپرسم چرا؟! "عکس، شکل و رسم" هر سه کلماتی عربی هستند. استفادۀ هرکدام از آنها به جای دیگری، چه توفیری به حال زبان ترکی خواهد داشت؟ این سماجت الّا به این خاطر است که چون فارسی زبانان نیز در حال حاضر کلمۀ "عکس" را به کار می برند، ما هم باید مرزمان را با آنان پررنگ تر کنیم و بر اختلافهایمان هرچه بیشتر تأکید نماییم و درصورت امکان از خودمان اختلاف بتراشیم -استغفرالله- ؟ وگرنه خود فارسی زبانان نیز در دورۀ قاجار، عکس را "فرتور" (صورت تغییریافتۀ پرترۀ اروپایی) می نامیدند.
  • یا وقتی کسی می گوید: "ماشین"، توصیه اش می کنند که دهانش را کج کرده و بگوید "ماکینا" -آنهم برخلاف لهجۀ عموم همزبانانش- تا به هرحال واریانت این واژۀ به کار برده اش که اصالتاً هم فرانسوی است و در صورت اوّلیه اش "میشین" تلفّظ می شود، تا نهایت ممکن از واریانت به کار رونده توسّط فارسی زبانان دور باشد. مگر نه این است که ما با فارس ها دشمنیم و لازم است این دشمنی را به هر نحوی شده بروز دهیم؟!! در اینگونه مواقع، دیگر صحبت از ترکی حرف زدن یا نزدن و یا حتّی برعکس فارسی حرف نزدن یا زدن نیست. صحبت از شبیه نبودن حرف زدن به فارس ها است.
مثالهای دیگر برای پی بردن به عمق این جنون:
  • می گویند: نگو "دایرة المعارف" که معادل عربی "دانشنامه" در فارسی ولی کمابیش در میان فارسی زبانان نیز رایج است، بلکه بگو "انسکلوپدیا" که یک واژۀ اروپایی است!
  • یا می گویند: نگو "پنجره"، بگو "آتیشکا" که یک واژۀ روسی است!
  • و از همه مفتضح تر، می گویبند نگویید "آقا" که از واژه های ترکی دخیل در فارسی است، بگویید "بیگ" که از واژه های فارسی دخیل در ترکی است. یعنی برای اینکه فارسی حرف نزنید، فارسی حرف بزنید و برای اینکه ترکی حرف بزنید، ترکی حرف نزنید!!!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۱:۳۸
امید شمس آذر

اسطوره به طور کلی به دو بخش عمده قابل تقسیم است: ۱- خمیرمایه و محتوا، ۲- نقش آفرینان. خمیرمایه همان فلسفۀ تاریخ است که شرحش پیشتر گذشت؛ نقش آفرینان نیز خود به دو گروه انسان و غیرانسان و از نظر ارزش گذاری به دو گروه مثبت و منفی تقسیم می شوند. عناصر غیر انسان نیز خود به دو گروه عمدۀ عنصر جاندار و عناصر بیجان و از این میان عناصر جاندار نیز به دو گروه موجودات زندۀ بی شباهت به انسان و موجودات شبه انسان تقسیم می شوند؛ و البته خود این موجودات شبه انسان هم بر اساس نوع شباهت شان به انسان -اعم از ظاهری یا باطنی- به دو گروه تقسیم می شوند. عناصر بیجان هم که عمدتاً شامل پدیده ها و عوارض جغرافیایی اند، تنها با عنصر اغراق است که به صورت اسطوره در می آیند و به مکانهای مقدس و مکانهای نفرین شده قابل تقسیم اند. دوران های زمانی اسطوره ای نیز -اگر بتوانند عنصر نامیده شوند- قابل تقسیم به دورانهای خوشبختی/عصر طلایی و مصیبت و بدبختی/آخرالزمان هستند. ابزار و وسایل اسطوره ای نیز معمولاً ملازم شخصیت ها بوده و از خود استقلالی ندارند؛ عملکرد مفید یا مضرشان هم بسته به استفادۀ شخصیت های خوب یا بد از آنهاست.

اما موجودات زندۀ اسطوره ای -اعم از انسان، غیرانسان و شبه انسان- هرکدام به خاطر ایهامی که بنا به دلایلی پیرامون وجودشان را فراگرفته، چنین ماهیتی را دارا می گردند: برخی از آنها یک زمانی بوده اند و حالا دیگر نیستند. برخی نیز هستند، ولی قابل دسترسی نیستند. و اما انسانها معمولاً بعد از مرگشان با با نقش آفرینی دو عامل ایهام و اغراق دچار چنین وضعیتی می گردند. با این اوصاف، ما ۷ گروه بازیگران انسانی و غیرانسانی اسطوره ای می توانیم داشته باشیم که هر گروه هم شامل دو دستۀ خوب و بد می شوند؛ عبارت از: ۱- انسان خوب و انسان بد (قهرمان و ضد قهرمان)، ۲- شبه انسان از نوع باطنی خوب و بد (مانند سروش و پری)، ۳- شبه انسان از نوع ظاهری خوب و بد (مانند حوری و دیو)، ۴- حیوان خوب و حیوان بد (مانند سیمرغ و اژدها)، ۵- ابزار خوب و ابزار بد (مانند جام جمشید و مار ضحاک -البته اگر بتوان ابزار دانست-)، ۶- مکان خوب و مکان بد (مدینۀ فاضله و مدینۀ جاهله)، ۷- زمان خوب و زمان بد (عصر طلایی و آخرالزمان).

توضیح بیشتر در مورد انسانهای اسطوره ای اینکه: هر انسانی علاوه بر لایۀ زندگی فردی، تا سه لایۀ زندگی اجتماعی می تواند داشته باشد: اولی خانوادۀ خود اوست، دومین لایه از بیرون از خانواده شروع می شود و تا کل کرۀ زمین را می تواند در بر بگیرد، ادامۀ آن نیز تا هرکجا که گسترده شود تشکیل دهندۀ لایۀ سوم است. انسانهای بزرگ در زمان حیاتشان به لایۀ سوم می رسند؛ مانند جناب ابوذر(س) که پیامبر اعظم (ص) در موردش فرمود: «خدا ابوذر را رحمت کند، او در آسمانها مشهور تر از زمین است». یاد و خاطرۀ چنین انسانهایی به چهار گونه بعد از مرگشان در حافظۀ تاریخ باقی می ماند: ۱- هر سه لایۀ فردی ـ خانوادگی و زمینی و ماورایی آنان در تاریخ ثبت شده و به یک میزان مورد رجوع قرار بگیرد. ۲- احوالات شخصی و خانوادگی و عملکرد دنیوی شان در یاد تاریخ باقی بماند ولی مقام معنوی شان فراموش شود. ۳- احوالات شخصی و خانوادگی شان به همراه مقام معنوی شان باقی بماند ولی عملکرد تاریخی و این جهانی شان فراموش شود. ۴- از احوالات خصوصی شان چیزی در خاطر نماند و فقط با عملکرد تاریخی و مقام معنوی شان شناخته شوند. ۵- جز احوال شخصی شان چیزی باقی نماند. ۶- جز عملکرد تاریخی شان چیزی باقی نماند. ۷- جز یادکرد معنوی شان چیزی باقی نماند. ۸- هیچ اثری در هیچ لایه ای از آنان باقی نمانده و به طور کلی به دست فراموشی سپرده شوند! هرکدام از این حالتها به طور جداگانه جای بحث و بررسی دراند، ولی در این میان حالت سوم (باقی ماندن احوال شخصی + یادکرد معنوی در عین فراموشی عملکردهای تاریخی) حالتی است که فرد را از یک چهرۀ تاریخی به صورت چهره ای اسطوره ای در می آورد. مثلاً می دانیم که رستم یلی بود در سیستان، کمر باریک و ابروان پیوسته و محاسن دو شاخ داشت، نام اسبش رخش بود، جامۀ رزمش از پوست ببر بود و...، اما وقتی به دوران زندگانی و نقش تأثیرگذار وی در تاریخ ایران می رسیم چیزی برای ارائه نمی یابیم و جای خالی را فقط با اغراق پر می کنیم! دچار شدن چهره های تاریخی به این وضعیت، معمولاً به مرور زمان و به صورت تدریجی و نامحسوس صورت می گیرد؛ اما در بسیاری از اوقات هم، این دشمنان چهره های مزبور هستند که عامدانه و در کوتاه مدت چنین بلایی را به سر او می آورند. مثلاً در روزگار خودمان سالهاست شاهدیم که عده ای بی وقفه در تلاش اند تا شخصیت امام خمینی(ره) را از یک طرف با احوالات خصوصی و خانوادگی ایشان (با لباس منزل و عرقچین و ساعت قلابی و گفتگوهای ضبط شدۀ خانوادگی و ....) تبلیغ کنند و از طرفی جملات موهوم و اغراق آمیز پیرامون ایشان می گویند تا شخصیتش را هرچه بیشتر ماورایی و غیرزمینی بنمایانند و در این میان در مورد لایۀ میانی این دو سکوت مطلق اختیار می کنند! بی شک این رویکرد انگیزه ای جز دشمنی با ایشان ندارد، هرچند به ظاهر از طرف دوستان نزدیکشان باشد!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۴
امید شمس آذر

«کوهی که در سرحدّات دو کشور جمهوری ارمنستان و ترکیه واقع است و از روزگاران قدیم "ماسیس" و از سوی ترکان "آغری" نامیده شده، امروز از سوی ارامنه "آرارات" نامیده می شود. پیش از آمدن ارامنه به سرزمینی که اکنون در آن ساکنند، در آن اراضی قوم تورانی زبان اورارتو=اورارتی=اورارزو سکونت داشت و .... دولتی نیرومند به وجود آورده بود. ارامنه در اوایل این دولت را نخستین دولت خود دانسته، با دادن نام آن به کوه "آغری" در صدد برآمدند که این نام را زنده نگه  اشته و خود را با اورارتوئیان مربوط سازند. لیکن بعدها که التصاقی بودن زبان اورارتویی ثابت شد، آنان از اندیشۀ مربوط ساختن خویش به اورارتوئیان درگذشتند. به هر روی، آرارات نامیده شدن کوه آغری(ماسیس) برهیچ منبع و مأخذ علمی استوار نیست». (محمّدتقی زهتابی - تاریخ دیرین ترکان ایران).

*

اعتقاد ما بر این است که: عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. جایی که تمدّن اورارتو به ارامنه ربطی ندارد، چه اشکالی دارد نام برگرفته از اورارتو بر روی کوه مزبور باقی بماند؛ ولو این نامگذاری از سوی ارامنه صورت گرفته باشد؟ علاوه بر آن، آرارات نامی نیست که در دورۀ معاصر از سوی ارامنه بر کوه آغری نهاده شده باشد، بلکه عین همین نام در تورات به عنوان کوهی که کشتی نوح(ع) بر آن فرود آمد، ذکر شده است؛ کوهی که در قرآن کریم (سورۀ هود - آیۀ 44 ) نیز با نام "جودی" آمده است. مفسّران دربارۀ محلّ جودی مذکور در قرآن (آرارات مذکور در تورات) نظرات مختلفی ارائه داده اند: «1- کوه جودی بنا به قول اصفهانی در عربستان و یکی از دو کوهی است که در قلمرو قبیلۀ طی واقع است. 2- سلسلۀ "کاردین" در شمال شرقی جزیرۀ ابن عمر [بین النّهرین شمالی] در مشرق دجله نزدیک به موصل است. 3- نویسندۀ قاموس کتاب مقدّس، معنای اوّلیۀ آرارات را ملعون ضبط کرده و گفته است: بنا بر روایات، کشتی نوح بر فراز این کوه به خاک نشست و آنرا عربها جودی مینامند و ایرانیان "کوه نوح" و ترکان آن را "کرداغ" به معنی کوه سراشیب می خوانند و در نزدیکی ارس واقع است». (محمّد خزائلی - اعلام قرآن، 1367 ، تهران، انتشارات امیرکبیر). در کتاب قصص قرآن می خوانیم: «جودی کوهی است در نزدیکی موصل که با کوههای ارمنستان پیوسته است و اکراد در جوار آن زندگی می کنند، و از اینجهت اکراد آنرا به لغت خود "کاردو" یا "جاردو" می نامند؟ و یونانیان آنرا تحریف کرده و "جوردی" نامیده اند و پس از آنکه بلغت عربی وارد شده، معرّب آن جودی شده است. کوه جودی داری دو قلّه است که استخری آن را "حرث و حویرث" نامیده. .... در تفسیر المنار آمده که: نسخه های تورات در خصوص قرار گرفتن کشتی نوح بر کوه اراراط اتّفاق ندارند؛ زیرا تورات سریانی و کلدانی تصریح می کنند که کشتی بر کوه "اکراد" قرار گرفت و این قول با قول پروزس معاصر اسکندر موافق است. روایات طوفان همگی اشاره دارند که کشتی نوح بر جودی قرار گرفته و این روایات قول Pruzus را در خصوص وجود آثار کشتی در قلّۀ کوه جودی تأید می کند. صاحب قاموس مقدّس نقل می کند که: کوه جودی همان کوه اراراط است؛ و این مطلب خطاست. زیرا کوه اراراط کوهی است که بنا به قول ارجح اکنون اروپائیان آنرا "أراط" و ترکها آنرا "آکرداغ" و ارامنه آنرا ماسیس مینامند و ان کوه در دشت رسّ [=ارس] در شرق ارمنستان واقع است. نام این کوه در آیۀ 44 از سورۀ هود ذکر شده». (صدرالدّین بلغی - قصص قرآن، چاپ بیستم 1385 ، تهران، انتشارات امیرکبیر - صفحۀ 348 ). علاوه بر آن مکانهایی از جمله نزدیکی شهر آمُد (دیاربکر امروزی) در سرحدّ ترکیه و سوریۀ کنونی را از گزینه های محتمل دانسته اند و اخیراً نیز محقّقی ایرانی به نام  علی اکبر افراسیاب پور با دلایل خود، مدّعی شده است این کوه با نام "سرکشتی" در نزدیکی نهاوند واقع شده است.

از آنچه گفته شد بر می آید: آرارات، أراط، اکراد، آکرداغ، کرداغ، کاردو، جاردو، جوردی و جودی همگی می توانند از یک ریشه تلقّی شوند و هرکدام به راحتی صورت اوّلیۀ سایر اسامی قلمداد گردند. اگر نیز چنین نباشد، باید قائل به جعلی بودن برخی از اسامی میان این دو نام اصلی -آرارات و جودی- باشیم که آن نیز اگر از سر سهو نبوده باشد، با هدف موهوم نمایاندن جغرافیای تاریخی داستان مهمّ کشتی نوح(ع) صورت گرفته است. به هرحال دو گزینۀ عمده، یکی کوه کاردین در موصل و دیگری کوه ماسیس در حدّفاصل چهار کشور ایران، ترکیه، ارمنستان و جمهوری آذربایجان است که مرز دو کشور اخیر به طول 11 کیلومتر را تشکیل می دهد. اگر آغری را دگرگون شدۀ "آری"و (غ) میان آن را زاید بدانیم -چنانکه در بسیاری از نقاط آذربایجان، (اللریز آریماسین) را به صورت (اللریز آغریماسن) و یا اسم (نادعلی) را به صورت (ناغدعلی) تلفّظ می کنند- آنگاه این اسم نیز با آرارات ارتباط پیدا می کند؛ چرا که تمدّت اورارتو که محمّدتقی زهتابی آن را تورانی(!) می نامد، به شهادت تاریخ از اعقاب تمدّن "آراتّا" و نام گرفته از آن بوده است. تمدّنی که متعلّق به اقوام ایرانی هوری/آری بوده که در همان منطقه ای که بعدها اورارتو از آنجا پدیدار شد یعنی شمال سرزمین آذریایجان و بخشهایی از ارمنستان و غرب آناتولی می زیستند. در این صورت نام ماسیس نیز برای ما جلوۀ دیگری پیدا می کند و شباهت خود با "مجوس" را به رخ می کشد!

احتمال دیگر نیز -که بعید است- این است که: فاصلۀ 200 کیلومتری این دو کوه را در مقابل طوفان به آن عظمت قابل اعتنا ندانیم و پیدا شدن آثار کشتی نوح در هر دو کوه را (که توسّط کاوشگران صورت گرفته است) امری طبیعی تلقّی کنیم و در نتیجه تمایزی میان آن دو قائل نشویم. خصوصاً با توجّه به گفتۀ قصص قرآن که کوه کاردین در موصل با کوههای ارمنستان پیوسته است و همچنین عنایت به این امر که قلمرو اورارتو، حدود موصل را نیز در بر می گرفت. امّا آنطور که گفته شد این احتمال بعید است و مطلب اصلی همان است که در سطور پیشین از نظر گذشت.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۸
امید شمس آذر

در مورد محدودۀ جغرافیایی آذربایجان در دوره اسلامی، مدارک زیادی از جغرافی‌نگاران، مورخان و جهانگردان ایرانی و عرب وجود دارد که به آن‌ها اشاره خواهد شد.


ابن فقیه، مولف کتاب البلدان که آن را در سال (903 م /291  ق) به کتابت در آورده است، حدود آذربایجان را از برذعه (بردع) تا مرز زنجان دارند. به نوشته او: «حد آذربایجان از مرز برذعه (بردع) تا مرز زنجان است» و از شهرهای آن است: «برکری، سلماس، موقان، خوی، ورثان، بیلقان، مراغه، نریز، تبریز و حد دیگر آن از سوی مشرق، به شهرهای دیلمستان و طرم و گیلان پیوسته است. و از شهرهای ایشان است: برزه، شاپور خواست، خونه، میانه، مرند، خوی، کولسره، برزند و ... از برزند تا ورثان که پایان قلمرو آذربایجان است، دوازده فرسنگ است.»1 وی در جای دیگر حد آذربایجان را تا رود رس (ارس) و کر در ارمینیه (ارمنستان) دانسته است.2


ابن خردادبه در قرن سوم هجری از شهرها و رستاق‌های3 آذربایجان، فهرستی به دست داده است و این فهرست تا حدودی مرزهای آذربایجان را در دوره اسلامی مشخص می‌کند. شهرها و رستاق‌های آذربایجان که ابن خرداد به از آن‌ها یاد کرده، از این قرار هستند: مراغه، میانج، اردبیل، ورثان، شیز4، برزه5، سابرخاست6، تبریز، مرند، خوی، کولسره7، موقان، برزند8، جنزه‌شهر پرویز9 [جنزه یا گنجه واقع در شمال ارس]، جابروان، نریز، ارومیه، سلماس، شیز، باجروان10. رستاق‌ها: سلق، سندبایا، بذ، اُرم، بلوانکرج، سراه (سراب) دسکیاور، ماینهرج11.              


دکتر زریاب خوئی از فهرست شهرها و رستاق‌ها و دیگر اطلاعاتی که ابن خرداد به در مورد آذربایجان در کتاب خود آورده، چنین نتیجه می‌گیرد که تقسیمات ولایات ایران در زمان ابن خرداد به (یعنی قرن سوم هجری) تقریباً همانند دوران ساسانی است. زیرا عباسیان جز در مواردی خاص، تقسیمات ایران قبل از اسلام را بر هم نزدند. ابن خردادبه در کتاب خود از کسانی نام برده که اردشیر اول ساسانی، آن‌ها را شاه نامیده است. یکی از آنان آذرباذگان شاه می‌باشد و این می‌رساند که در اواخر حکومت اشکانی و نیز اوایل دوره ساسانی، آذربایجان خود شاهی داشته است. اهمیت موضوع در این است که همسایگان شمالی آذربایجان یعنی «لان» (اران) و موقان (براشکان) و شروان نیز شاهان مستقلی داشته‌اند. شاپور اول ساسانی نیز در کتبیه کعبه زردتشت، از ممالک آذربایجان و ارمنستان، گرجستان ماخلویی، آلبانی و بلاسان نام برده است. پس نظر به این که همسایگان شمالی آذربایجان در زمان ساسانیان و قرون نخستین اسلام، به منطقه‌ای تقریباً در جنوب رود ارس (حدوداً مرز شمالی فعلی آن) اطلاق می‌شده است.12


اصطخری که از جهانگردان و جغرافی نگاران معروف قرن‌های سوم و چهارم هجری است، در کتاب المسالک و الممالک خود فصلی دارد تحت عنوان «‌ذکر ارمینیه و اران و آذربایجان.»13


وی از شهرهای آذربایجان، چنین یاد کرده است: اردویل (اردبیل)، مراغه، اُرمیه (ارومیه)، میانه و خونه، بروانان(؟) دیرخقان (دهخوارگان، آذرشهر فعلی)، سلماس، نشوی (نخجوان)، مرند، برزند، ورثان، موقان، جابروان، واشنه (اشنویه فعلی)13


اصطخری، دبیل (= دوین) را مرکز ارمینیه، بردع را مرکز اران و اردبیل را مرکز آذربایجان نوشته است به نوشته وی: «حدود آذربایجان» از تارم (طارم) تا حدود زنگان تا دینور تا حلوان تا شهر زور تا دجله و به حدود ارمینیه بازگردد.14 ابن حوقل در کتاب «صوره الارض» که در اواسط قرن چهارم هجری به رشته تالیف در آورده است، همانند اصطخری سرزمین‌های آذربایجان، اران و ارمینیه را یک اقلیم شمرده و آن‌ها را در یک فصل مورد بررسی قرار داده است. وی دلیل آن را این گونه بیان می‌کند: « زیرا تا آنجا که من دیده‌ام (این سه سرزمین) در تحت حکومت یک تن بوده است.»15


وی مطابق نقشه‌ای که از سه سرزمین آذربایجان، اران، ارمنستان تهیه نموده، ارس را مرز شمالی آذربایجان قرارداده است.


در کتاب صوره‌الارض، شهرهای مراغه، تبریز، ارومیه، خوی، سلماس، برکری، اردبیل، داخرقان، اشنه، میانج، مرند، برزند و غیره، جزو شهرهای مهم آذربایجان ذکر شده‌اند. ابن حوقل فرمانروایان اران را تابعان و خراج گذاران شاهان آذربایجان دانسته است: «این فرمانروایان هر ساله خراج معینی با لوازم دیگر به پادشاهان آذربایجان می‌پرداختند و هر فرمانروایی از پادشاه خود فرمان می‌برد و خراج خود را بی‌قطع و امتناع می‌پرداخت و ابن ابی ساج گاه چیزی اندک نیز به عنوان هدیه می‌پذیرفت. لیکن چون این مملکت به تصرف مرزبان ابن محمد مسافر معروف به سلار (سالار) درآمد دیوآن‌ها و قوانینی برقرار کرد و منافع و بقایا را بخوبی ضبط نمود.»16


ابن رسته از جغرافی نگاران سده سوم و اوایل سده چهارم هجری، در کتاب خود تحت عنوان اعلاق‌النفیسه، در مورد حدود آذربایجان چنین نوشته است:


«حوزه‌های آذربایجان عبارتند از: اردبیل و مرند، باخروان، ورثان و مراغه و حوزه‌های ارمینیه به قرار زیر است: اران و جرزان، نشوی، خلاط، دبیل و سراج و صغدبیل باخیس و ارجیش، سیجان، شهرباب ابواب»17


ذکریا قزوینی مولف کتاب آثارالبلاد و اخبار العباد از نویسندگان قرن هفتم هجری، آذربایجان را سرزمینی پهناور بین اران و کوهستان می‌داند و می‌گوید شهرها، روستاها، کوه‌ها و رودخانه‌ها در آن سرزمین بسیار است.18


در ترجمه فارسی یاقوت حموی از دانشمندان قرن هفتم هجری که پیرامون حدود آذربایجان نوشته چنین آمده است: «‌حدود آذربایجان از بردعه تا مشرق تا از زنجان در مغرب و از سمت شمال به سرزمین‌های دیلم، جیل [گیلان] و طرم [طارم] است. و او [آذربایجان] اقلیم بزرگ و وسیعی است و از شهرهای مشهورش تبریز  امروزه مرکز و بزرگترین شهر آذربایجان است و قبلاً مرکز آن مراغه بود و از شهرهایش خوی، سلماس، ارومیه، اردبیل، مرند و غیره است»19


لازم به ذکر است که یاقوت در مورد تعیین حدود آذربایجان دچار اشتباه شده است. دکتر محمد جوادمشکور، عبارت یاقوت را چنین تصحیح کرده است: «حد آذربایجان از شمال بردعه از شرق بلاد، دیلم و گیلان و از مغرب از زنجان از جنوب بلاد طارم و زنجان است».20


مطابق این گفتۀ یاقوت، قسمتی از اران تا بردعه نیز جزو آذربایجان بوده است. ولی در کتاب دیگر خود «گزیده مشترک»21 رود ارس را مرز میان آذربایجان و اران دانسته است.22 در دوره ایلخانان مغول، آذربایجان از لحاظ ادای به نه تومان تقسیم شده بود. حمدالله مستوفی در توصیف بلاد آذربایجان از این نه تومان یاد می‌ کند که به اختصار اشاره می‌شود: 1- تومان تبریز شمال سه شهر (تبریز – اوجان – طسوج). 2- تومان اردبیل: دو شهر اردبیل و خلخال است. 3- تومان پیشگین (مشگین). در این تومان، شهرهای پیشگین، خیا و اوناد، ارجاق، اهر، تکلفه، و کلئبر (کلیبر) قرار داشتند. 4- تومان خوی: شامل چهار شهر، خوی، سلماس، ارومیه و اشنویه بود. 5- تومان مراغه مرکب از شهرهای مراغه، و هخوارقان، نیلان بود. 7- در تومان مرند، شهرهای مرند، دزمار، زنگیان، ریوز (زنوز) گرکر (گرگر) ذکر شده است. 8- تومان نخجوان نیز، شامل شهرهای نخجوان، اردوباد، آزاد و ماکویه23


از تومان نهم در نوشته مستوفی ذکری به میان نیامده و مغشوش است. فقط در آغاز بحث از آذربایجان، آن را به نه تومان تقسیم کرده است هم او از کنار آب ارس تا آب کر را بین‌النهرین و اران24 و از کنار آب کر تا دربند [باب‌الابواب] را ولایت شروان نامیده است.25  


در این عبارات حمدالله مستوفی، مرزهای شمالی آذربایجان، مطابق حدود فعلی آن به رود ارس محدود می‌شود. ولی منطقه نخجوان که آن سوی ارس قرار دارد، در حال حاضر بر اثر حوادث تاریخی و جنگ‌های ایران و روس در قرن نوزدهم میلادی از آذربایجان جدا شده است.


ناگفته نماند که حمدالله مستوفی به لحاظ این که مامور دیوان مالی ایلخانان بوده است، اطلاعات دقیقی در مورد آذربایجان داده است. اخبار ذی‌قیمتی نیز از اوضاع اقتصادی، ترکیب قومی و اجتماعی، حقوقی و دیوانی آذربایجان به دست داده است.


دکتر حسین آلیاری، نام شهرهای آذربایجان را با استناد به نگاشته‌های جهانگردان و جغرافی نگاران اسلامی به شرح ذیل آورده است: «تبریز، اردبیل، مراغه، خنج، ورثان، سیر [سنه]، میانج [میانه]، برزه [جنوب دریاچه ارومیه]، ارومیه، جابروان [جنوب دریاچه ارومیه]، خوی، مرند، گلسره [کولسره] در 53 کیلومتری مراغه در شرق گل تپه، باجروان، برزند [در شمال اردبیل]، سلماس، شیز [گنجک = تحت سلیمان]، سلق [رستاق السلق]، نریز [در مشرق ارومیه]، سندبابا، سابرخاست، سراو [سراب جغرافی‌نویسان اسلامی سراه ضبط کرده‌اند]، ماینهرج [میان دینوروسیر] بذ، میمذ، نیر، زنجان».26


همه این نوشته‌ها و نظرات که از دانشمندان و جهانگردان و جغرافی‌نگاران به نام ارائه گردید، آذربایجان را تقریباً سرزمینی دانسته‌اند که از شمال به رود ارس و ولایت اران و از جنوب به کردستان. (لازم به ذکر است که بعضی از منابع که ارائه گردید قسمتی از کردستان را نیز در قلمرو آذربایجان به حساب آورده‌اند. از جمله سیسر یا سنه = سنندج) و اشنویه از غرب و شمال غربی به ارمنستان و قسمتی از ترکیه کنونی و از شرق به استان گیلان محدود بوده است  که تقریباً شامل استآن‌های کنونی آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی، اردبیل، زنجان، قسمتی ازکردستان و ایالت خودمختار نخجوان فعلی است.


قبلاً اشاره شد که در مورد مرزهای سیاسی و جغرافیایی آذربایجان، اتفاق نظر وجود ندارد. حال به نظریات و مدارک دیگری نیز اشاره می‌شود که متفاوت و متناقض با نظریات پیش گفته هستند. بعضی از این مدارک مرز شمالی آذربایجان را تا دربند و اران فراتر برده‌اند. جا دارد برای به دست آوردن یک نتیجه‌گیری مطلوب در رابطه با حدود تاریخی آذربایجان در بعد از اسلام به این گونه نظرها نیز توجه شود.


برابر اطلاعات و اخبار داده شده از بعضی از جهانگردان و مورخان اسلامی می‌توان گفت که در قرون نخستین اسلامی، تقریباً تا عصر سلجوقیان، اران و آذربایجان تحت سلطه و حکومت یک نفر حاکم بود که از شام یا بغداد فرستاده می‌شد. و والی که جهت فرمانروایی به این مناطق می‌آمد، آذربایجان را تختگاه خویش قرار می‌داد. بعضی مواقع ارمنستان نیز همانند اران از نظر سیاسی و اداری تابع آذربایجان می‌شد. همان گونه که قبلاً گفته شده است، بعضی از جغرافی‌نگاران اسلامی از جمله ابن حوقل و اصطخری، این سه ایالت را به عنوان یک سرزمین و اقلیم مورد بررسی قرار داده‌اند. بر این اساس پیوندهای مشترک اهالی آذربایجان و اران خصوصاً از لحاظ دینی، از همان دورۀ حکومت اسلامی بیشتر شد، و شاید یکی از علل تناقض گویی‌ها در مورد حدود آذربایجان در قسمت‌های شمالی، همین مساله باشد.


حال می‌پردازیم به آن دسته از مورخان و جغرافی‌نگاران که اران و دربند را در محدودۀ آذربایجان دانسته‌اند. از جمله این‌ها یعقوبی، مسعودی، بلعمی، ابن اثیر و محمد بن خلف تبریزی را می‌توان برشمرد.


یعقوبی‌ شهرهای بیلقان و برذعه را در قلمرو آذربایجان دانسته و می‌گوید: «پس هر کس آهنگ آذربایجان کند، از زنجان بیرون رود و چهار منزل تا شهر اردبیل رهسپار گردد و اردبیل نخستین شهری است که از شهرهای آذربایجان می‌بیند و از اردبیل تا برزند از استآن‌های آذربایجان سه روزه راه است و از برزند تا شهر ورثان از استآن‌های آذربایجان و از ورثان تا بیلقان و از بیلقان تا شهر مراغه که مرکز آذربایجان بالا است و استآن‌های آذربایجان عبارت است از: اردبیل، برزند، ورثان، سراه، شیز، مرند، تبریز، میانه، ارمیه (ارومیه)، خوی، سلماس. اهالی شهرهای و استآن‌های آذربایجان مردمی به هم آمیخته‌اند از عجم‌های کهن آذریه و جاودانیه».27


بلعمی از وزرای عهد سامانی که کتاب تاریخ طبری را ترجمه و تخلیص کرده است، در مورد حدود آذربایجان چنین می‌نویسد: «اول حد از همدان گیرند تا به ابهر و زنگان بیرون شوند و آخرش به دربند خزران و بدین میانه، هر چه شهرها است همه را آذربایگان خوانند ... راه‌ها به آخر آذربایگان که از آن جمله بلاد خزران شوند، گروهی برخشک و گروهی از دریا، که از هر راهی دربند خوانند و به تازی باب گویند.»28


ناگفته نماند که با مراجعه به مبحث فتح آذربایجان در تاریخ طبری29، معلوم گردید که طبری چنین مطلبی را در مورد حدود آذربایجان ارائه نکرده است.


مسعودی که در نیمه اول قرن چهارم هجری می‌زیسته است، در کتاب مروج الذهب خود، اران را جزوی از آذربایجان به شمار آورده است.30 به نوشتۀ مسعودی: «و چون جد کی‌خسرو که افراسیاب پسر بشنک پسر نبت پسر نشمر پسر ترک بود، در دیار سرو  اران آذربایجان کشته شد.»31


مسعودی در جاهای دیگر کتاب خود از آذربایجان و اران جداگانه نام برده است: «‌و پرویز [خسرو پرویز] که پدر را خشمگین دید، فراری شده و به ولایت آذربایجان، ارمنستان، اران و بیلقان رفت.»32


ابن اثیر مورخ شهیر و بزرگ اسلام و ایـران، در ذکر حوادث سال 421 ه.ق در مورد فضلوان شدادی که حاکم اران و شروان بود، می‌نویسد: فضلون کردی بر بخشی از آذربایجان استیلا یافته و به تملک خود در آورده بود.33


از آن جا که منطقۀ تحت فرمانروایی و تسلط فضلون، آن سوی رودخانه ارس بود، بنابراین، منظور ابن اثیر از نوشتن «‌او بر بخشی از آذربایجان تسلط یافت» همان اران و شروان است. 


محمدبن‌خلف تبریزی از دیگر نویسندگانی است که اران را جزو آذربایجان به شمار آورده است. به نوشته او، اران ولایتی است از آذربایجان که گنجه و بردع از اعمال اوست.34 هم او درجای دیگر، رودخانۀ ارس را رودی می‌نامند که از کنار تفلیس ما بین آذربایجان و اران می‌گذرد.35


رحیم رئیس‌نیا نویسنده کتاب «‌آذربایجان در سیر تاریخ ایـران»، به نقشه‌ای اشاره کرده است که شریف ادریسی (493-560 ق) جغرافی‌دان و نقشه نگار مراکشی در حدود سال 549 ق کشیده است و کنراد مولر آلمانی در سال 1928 با الفبای لاتین آن را منتشر نموده است. به نوشته او، شریف ادریسی در نقشه‌ای که کشیده، اراضی میان کوه‌های قفقاز و کر را – شروان - «‌آدری آذربایجان» (آذربایجان پسین و یا عقبی) و اراضی بین رودهای ارس و کر را «‌بقیه آردی آذربایجان» و آذربایجان کنونی ایران را «‌بلاد آذربایجان» نامیده است.36


از دیگر نویسندگان معاصر، مرحوم محمدعلی تربیت در کتاب «‌دانشمندان آذربایجان» در مورد دانشمندان و شعرای سرزمین‌های هر دو سوی ارس بحث کرده است. علامه دهخدا قزوینی نیز در لغتنامه خود اران را اقلیمی از آذربایجان معرفی نموده است.37


شمس‌الدین ساعی در ماده نظامی38  قاموس الاعلام خود که در سال 1308 ق (1891 م) در استانبول منتشر شده است. زادگاه نظامی را گنجه آذربایجان نوشته است. و بدین ترتیب این شهر را که در شمال رود ارس و جنوب رود کر قرار دارد، از شهرهای آذربایجان دانسته است.39


تا این جا درمورد مرزهای شمای آذربایجان به دو نظرات مختلف و متناقض اشاره شد. آن‌هایی که مرز شمای آذربایجان را تقریباً رود ارس دانسته و گاهی نخجوان را نیز جزو شهرهای آذربایجان دانسته‌اند. و از نوشته‌های عده‌ای دیگر، چنین مستفاد می‌شود که مرزهای آذربایجان فراتر از رودخانه ارس و گاهی تا دربند قفقاز امتداد پیدا می‌کرد. از آن جا که برای اثبات این دو نظریه، مدارک و اسناد فراوانی از نویسندگان متقدم (دوره اسلامی) وجود دارد، بعید به نظر می‌رسد که آلوده به اغراض سیاسی باشند و خواسته باشند به خاطر اهداف و مقاصد سیاسی خود، مرزهای یک منطقه را به عقب یا جلو ببرند. در این صورت این سوال پیش می‌آید، که پس این همه تناقض‌گویی‌ها را در موردمرزهای شمالی آذربایجان چگونه می‌توان توجیه و دلایلی برای آن ارائه نمود؟


به نظر می‌رسد که این همه تناقض و اختلاف نظر درباره حدود شمالی آذربایجان در آثار نویسندگان اسلامی از همجواری، تداخل و پیوندها و سرنوشت و تاریخ مشترک مردمان این سو و آن سوی ارس به ویژه در دورۀ اسلامی نشات گرفته باشد.


براساس مدارک و مطالبی که قبلاً ارائه گردید، می‌توان گفت که تا اواسط قرن سوم قمری، رودخانۀ ارس تقریباً مرز آذربایجان را در قسمت شمال تشکیل می‌داد (تا زمان ابن خردادبه). بعد از این که حاکمیت اسلام از قرن سوم به بعد با سرکوب قیام بابک در این مناطق تثبیت شد، اران و آذربایجان غالباً تحت نظر و حکومت یک نفر والی قرار داشت، و به همین جهت همان طوری که قبلاً نیز به آن اشاره شد، در کتب جغرافی‌نگاران و جهانگردان قرن چهارم، سرزمین‌های آذربایجان و اران و گاهی ارمینیه در یک فصل مشترک مورد بررسی قرار گرفته است.


به نظر احمد کسروی: «‌در قرن‌های نخستین اسلام که تازیکان در همه جای ایران رشته فرمانروایی را در دست داشتند اران بیشتر تابع آذربایجان بود و کسی که به عنوان والی برای هر دو از شام یا بغداد فرستاده می‌شد، در آذربایجان می‌نشست، گاهی ارمنستان نیز تابع آنجا بود ... از این جاست که از این سه سرزمین یکجا و با هم یاد می‌شد.»40 دکتر زریاب، علت اختلاف نظر در مورد مرز شمالی آذربایجان را در قرن‌های چهارم و پنجم ق تا زمان یاقوت حموی (قرن هفتم ق) تسلط مسلمانان بر سراسر آذربایجان و اران و اسلام آوردن اهالی هر دو سرزمین می‌داند و به همین جهت، جغرافی‌نگاران حدود اران و آذربایجان را گم کردند و از این روگاهی حد شمالی آذربایجان را تا قسمت‌های خیلی شمالی‌تر رود ارس بالا برده‌اند.41 


بنابراین، می‌توان گفت که سرزمین‌های شمالی و جنوب رود ارس در دوره اسلامی علی رغم آن که، نام جداگآن‌های داشتند و رودخانۀ مزبور نیز مرز طبیعی میان آن‌ها به شمار می‌رفت ولی از لحاظ سیاسی و جغرافیایی تا زمان مهاجرت سیل‌وار سلجوقیان به سرزمین‌های اران و آذربایجان، تقریباً یک واحد [اداری] محسوب می‌شدند.


مهاجرت‌های پیاپی سلجوقیان در قرن پنجم هجری به سرزمین‌های اران و آذربایجان و برچیده شدن بساط حکومت‌های محلی نظیر روادیان، شدادیان و غیره و نیز گسترش زبان ترکی و عقب‌نشینی و تقریباً امحا زبآن‌های محلی، بستر مساعدی برای تسریع روند ارتباطات و پیوندها و هم جوشی‌های فرهنگی، اقتصادی، قومی و دینی پدید آورد. داشتن دین واحد و همه عوامل قبلی باعث اختلاط هر چه بیشتر مردمان دو سوی رودخانه ارس شد.


در همین زمآن‌ها (بعد از سلجوقیان) بود که به قول بار تولد: «اران بلاواسطه به آذربایجان ملحق گردید»42. تا آن جا که بعد از آن نام اران نیز تحت‌الشعاع نام آذربایجان که معروفتر بود، قرار گرفت و بندرت در کتاب‌ها به کار رفت. چنانکه در کتاب مطلع السعدین43 که شرح لشکرکشی‌های تیمور و امرای قره قویونلو و اَق قویونلوست، به ندرت آن هم با نام قراباغ اران بر می‌خوریم. اسکندر بیک منشی مولف عالم آرای عباسی به مناسبتی در دو سه مورد از اران نام برده است. ولی بیشتر از قراباغ و شیروان یاد کرده است.44   


نظر نگارنده این است که رودخانه ارس حداقل تا دوره مهاجرت سلجوقیان علی‌رغم وابستگی اداری و سیاسی اران به آذربایجان با استناد به نوشته‌های معتبر جغرافی‌نگاران و مورخان اسلامی مرز شمالی آذربایجان بوده است، هر چند مردمان آن سوی ارس (اران) در همین دوره نیز اشتراکات زیادی با مردم آذربایجان داشتند، ولی از دوره سلجوقی به بعد در اثر استیلای همه جانبه سلجوقیان بر کل منطقه اهالی دو خطه اران و آذربایجان از لحاظ زبانی، فرهنگی، دینی و تا حدودی سیاسی تشکیل یک واحد را دادند. براین اساس از زمان حاکمیت ترکان سلجوقی اطلاق نام آذربایجان به جای اران (صرف نظر از اهداف و توطئه‌ها و نقشه‌های سیاسی که در ذهن بعضی از افراد است) چندان غیرطبیعی و غیرمترقبه نمی‌نماید. زیرا سرزمین اران رفته رفته نام خود را نیز از دست می‌داد.


سرزمین آذربایجان ایران از زمان عقد معاده ترکمن‌چای در سال 1828 م از طرف شمال به رود ارس محدود شده است. می‌بینیم که حوادث تاریخی و سیاسی در پیشروی و پسروی مرزهای آذربایجان خیلی موثر بوده است.


همسایۀ آذربایجان ایران در شمال، از سال 1918 میلادی یعنی از زمان حاکمیت حزب مساوات در آن جا، رسماً نام آذربایجان گرفت و هم اینک پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به عنوان جمهوری آذربایجان در نقشه‌های جغرافیایی ظهور پیدا کرده است. براساس مدارک تاریخی واضح است که آن سرزمین قبل از هر چیز تحت‌الشعاع نام آذربایجان ایران بوده ولی نام آذربایجان نداشته است و یکی از ایالات مهم ایرانی تا عهدنامه‌های ننگین گلستان و ترکمن‌چای به نام اران را تشکیل می‌داده است.

 


 

 


یادداشت‌ها:



1-     ابوبکر محمدبن‌الحاق همدانی، ابن فقیه، ترجمه مختصرالبدان (بخش مربوط به ایران)، ترجمه ح. مسعود، تهران، بنیاد فرهنگ ایران 1349، ص 128.


2-     همان اثر، ص 129.


3-     مقصود از رستاق به قول یاقوت هر موضعی است که در آن مزارع و قریه‌ها باشد.


4-     سیسر یا سنه با (سنندج) واقع در کردستان امروزه تطبیق می‌شود.


5-     برزه بر سر راه مراغه به سیسر بوده و هم چنانکه مینورسکی حدس زده، باید محل برزه را در سقز کنونی جستجو کرد.


6-     در میان مراغه و برزه شهر سابرخاست قرار داشت و محل آن را می‌توان با میاندوآب کنونی تطبیق کرد.


7-     کولسره یا کورسره میان مراغه و سراب بوده است از مراغه تا کولسره 10 فرسخ و از آنجا تا سراب 10 فرسخ بوده است.


8-     برزند قریه‌ای بوده است که افشین هنگام جنگ با بابک خردمدین آنجا را لشگرگاه خود ساخت و فاصله آن تا اردبیل چهارده فرسخ و از آنجا تا بذ (شهر بابک) 7 فرسخ بوده است.


9-     ابن‌خردادبه جنزه را مدیه ابرویز (شهر پرویز) نامیده است و فاصله آن را تا مراغه 6 فرسخ نوشته است ظاهراً نامیدهشدن جنزه به شهر پرویز از آن روی بوده است که در حمله هرقل به ایران خسرو پروزی در آنجا بوده است.


10-حدود العالم جابروان را به صورت جابروقان و در ردیف شهرک‌های خرد آورده است.


11-ابن خردادبه، المسالک و الممالک، ص 97


12-دایره‌المعارف بزرگ اسلامی ج 1، ص 198


13-ابواسحق ابراهیم، اصطخری، المسالک و الممالک، به اهتمام ایرج افشار، تهران علی و فرهنگی، 1368، صص 155، و نیز و.ک به: ابوالفدا تقویم البدان، ترجمه عبدالمحمد آیتی، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1349، >هر یک از این سه اقلیم، اقلیم بزرگی است که به سبب تداخل در یکدیگر، ارباب فن هر سه را در ذکر و تصویر به یکجا آورده‌اند< ص 442.

مقدسی گوید: ‌آذربایجان، اران و ارمنیه یک ایالت بزرگ را تشکیل می‌دهند. وی این ایالت را «‌اقلیم رحاب» یعنی منطقه جلگه‌های مرتفع نامیده در مقابل «اقلیم جبال» در ماد و «اقلیم اقور» یعنی منطقه جلگه‌های پست در بین‌النهرین ر.ک به: مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفه اقالیم، لیدن، 1906، ص 373.


14-همان اثر، صص 160- 155


15-همان اثر، صص 160-158


16-محمد، ابن حوقل، سفرنامه ابن حوقل (ایران در صوره‌الارض)، ترجمه و توضیح جعفر شعار، تهران، امیرکبیر، 1366، ص 81


17-ابن حوقل، ایران در صوره‌الارض، ص 95


18-ابن رسته، اعلاق الانفیسه، ترجمه حسین قره چانلو، تهران، امیرکبیر، 1365، ص 122


19-ذکر یا قزوینی، آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمه عبدالرحمن شرفکندی (هژار) تهران، موسسه علمی اندیشه جوان، 1366، ص 65


20-متن عربی گفته یاقوت چنین است: «حد اذربیجان من بردعه مشرقاً الی ارزنجان مغرباً، یتصل و حدها من جهه الشمال بیلاد الدیلم، و الطرم و هو اقلیم واسع و من مشهور مدائنها: تبریز، و هی الیوم قصبتها و اکبر مدنها و کانت قصبتها قدیماً المراغه و من مدنها خوی و سلماس، و ارمیه, و اردبیل و مرند و غیرذالک» ابوعبدالله یاقوت بن عبدالله، یاقوت حموی، معجم البدان، ج 1، (بیروت، دارصادر، 1955 م). ص 128.


21-محمد جواد مشکور، جغرافیایی تاریخی ایران باستان، تهران، دنیای کتاب، 1362، ص 295


22-اصل کتاب به عربی است تحت نام المشترک وضعاً و المفترق ضفعاً که توسط محمد پروین گنابادی تحت عنوان برگزیده مشترک یاقوت حموی ترجمه و چاپ شده است.


23-یاقوت حموی، برگزیده مشترک، ترجمه محمد پروین گنابادی، تهران


24-حمدالله مستوفی، نزهت القلوب، به تصحیح گای لسترنج، تهران دنیای کتاب، 1363، صص 75 الی 89


25-به نظر می‌رسد اران تا حدود سده چهارم هجری از دربند تا ارس گسترده بوده اما بعد از آن شروان از لحاظ سیاسی از آن جدا شده و چنانکه یاقوت حموی و حمدالله مستوفی اشاره کرده‌اند اراندر میان رودهای ارس و کر و سرزمین آذربایجان قرار داشته و رود کر مرز میان اران و شروان بود. و محدود شروان نیز از رود کر تا باب الابواب بوده است.


26-حمدالله مستوفی، نزهت القلوب، صص 92-91


27-دکتر حسین آلیاری، >نام شهرها و وضع راه‌های آذربایجان در قرون نخستین اسلامی نشریه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز، ص 83


28-احمدبن واضع یعقوبی، البلدان، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1356، ص بلعمی، تاریخنامه طبری، تصحیح و تحشیه محمد روشن، ج 1، تهران، نشر نو، 1368، ص 529.


29-محمد بن حریر طبری، تاریخ طبری یا تاریخ الرسل و الملوک، ج 5، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، 1362، ص 1979


30-در متن عربی کتاب الران من بلاد آذربایجان آمده است.


31-ابوالحسن علی بن حسین، مسعودی، مروج الذهب، ج 1، ترجمه ابوالقاسیم پاینده، تهران، علی فرهنگی، 1370، ص 227.


32-همان اثر، صص 609 – 266


33-متن عربی گفته ابن اثیر: >کان فصلون الکردی هذا بیده قطعه من آذربایجان قد استولی علیها و ملکها< به نقل از جواد، هیئت «آذربایجانی آدی و سرحدلری» (نام و مرزهای آذربایجان)، وارلیق، شماره 5، 1372، ص 6.


34-عزالدین، علی بن لاثیر، تاریخ بزرگ  اسلام ایران، ج 16، ترجمه علی هاشمی حائری، ص 122


35-محمدحسین بن خلف تبریزی، برهان قاطع، ج 1، به اهتمام دکتر محمدمعین، تهران، امیرکبیر، 1357، ص.


36-همان اثر، ص 103


37-رحیم رئیس‌نیا، آذربایجان در سیر تاریخ ایران، بخش اول، صص 82-81.


38-علی اکبر دهخدا، لغت‌نامه، ذیل کلمه اران (تهران، چاپخانه مجلس، 1336)


39-متن ترکی عبارت قاموس الاعلام «آذربایجانک (آذربایجانن) (گنجه) قصبه سنده نشات ایتمکله (نظامی گنجوی) دینمکله معروفدور ایرانک (ایرانن) اعاظم شعراسندن الوب»


40-شمس‌الدین، سامی قاموس الاعلام، ج ، استانبول مهران مطبعه سی، 1308 ق / 1891، ص 4589


41-احمد، کسروی، شهریاران گمنام، تهران، امیرکبیر، 1353، صص 259-258


42-دایره‌المعارف بزرگ اسلامی ج 1، ص 199


43-و.و. بارتولد، گزیده مقالات تحقیقی، ترجمه و گردآوری کریم کشاورز، تهران، امیرکبیر، 1358، ص 67.


44-کمال‌الدین عبدالرزاق سمرقندی، مطلع السعدین و مجمع البحرین، به اهتمام عبدالحسین نوائی، تهران، کتابخانه طهوری، 1353، صص 101-33 و دیگر صفحات. البته در این کتاب نام اران بدون ذکر قره باغ نیز به کار رفته است. صص 59-32

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۵
امید شمس آذر


سرزمین آذربایجان که امروزه شامل استان های آذربایجان غربی، آذربایجان شرقی، اردبیل و زنجان می‌باشد. یکی از ایالت‌های باستانی و مهم ایران است که بر اساس اسناد و مدارک تاریخی و باستان شانسی از هزاران سال پیش، محل سکونت اقوام و جوامع مختلف انسانی بوده است.

بنابر داده‌ها و مدارک تاریخی، آذربایجان در دوران هخامنشیان و پیش از آن جزوی از قلمرو ماد بوده است و قسمت شمال غربی آن را تشکیل می‌داده است. تاریخ این ناحیه را پیش از تاسیس نخستین دولت فراگیر و مستقل در ایـران، یعنی دولت ماد، باید در تاریخ دولت اورارتو و قبایلی که در نواحی مختلف آن می‌زیستند، جستجو کرد. آشوری‌ها که قبل از تاسیس دولت ماد، غرب و مرکز ایران را بارها مورد تاخت و تاز قرار داده‌اند، ناحیه میان رود ارس و کوه‌های اَوین (در خوی) و قره داغ (در اهر) را « سان گی بوتو» می‌نامیدند. این ناحیه در قرون هشتم و نهم پیش از میلاد در قلمرو اوراتو بوده است. کادوسیان در دره قراسو ساکن بودند و اورارتوها و «‌مانائیت‌ها» در مغرب، جنوب و شرق دریاچه ارومیه حاکمیت داشتند و در بخش شمالی آن، قبیله دالیان سکونت داشتند1.


به نظر بارتولد خاورشناس روس، پیش از حمله اسکندر مقدونی، آذربایجان بخش جدایی‌ناپذیر از سرزمین ماد بود و سیستم اداری جداگانه‌ای نداشت. تاریخ آذربایجان به عنوان یک ناحیه مشخص و دارای مرزهای سیاسی و جغرافیایی که شناسایی حدود آن خصوصاً در قسمت‌های شمالی در بعضی موارد باعث ارائه نظرات مختلف شده است، بعد از حمله اسکندر و حاکمیت و دستیابی آتروپات سردار ایرانی در آن جا، آغاز می‌شود.


جغرافی نگاران عهد قدیم، ماد را به دو یا سه بخش تقسیم کرده‌اند. ماد بزرگ که با عراق عجم قرون بعد مطابق است و ماد کوچک، شامل آذربایجان و قسمتی از کردستان می‌شد. بعضی به سه «‌ماد» قائل شده و ماد رازی، یا ری را جزو عراق عجم دانسته‌اند‌‌2.


دیاکونوف مو‌لف تاریخ ماد در مورد تقسیم بندی ماد و بخش غربی آن چنین می‌نگارد: «‌ماد، همچون سرزمینی تاریخی و به مفهوم وسیع کلمه در عهد باستان، اراضی‌ای را که در سمت شمال به رود ارس و قله‌های البرز (در جنوب دریای خزر) و از مشرق صحرای شوره زار دشت کویر و از مغرب و جنوب به سلسله جبال زاگرس محدود بوده، شامل می‌گشته. اراضی یاد شده از لحاظ جغرافیایی [و تاریخی] به سه بخش تقسیم می‌گردد. بخش نخست که ما بخش غربی یا «‌ماد آتروپاتن» خواهیمش خواند، از رود ارس در شمال تا کوه الوند در جنوب ممتد بوده در ناحیه‌ی دریاچه‌ی ارومیه و رودهای جغتو و دیگر رودهایی که به موازات آن به دریاچه‌ی مزبور می‌ریزند و هم چنین ناحیه‌ی دره قزل اوزن (سفید رود) که جبال البرز را قطع کرده است، نزدیک شهر کنونی رشت به دریای خزر می‌ریزد، شامل بوده است. سراسر این ناحیه [آذربایجان و کردستان] را سلسله جبالی که از شمال به جنوب و یا از شمال غربی به جنوب شرقی ممتدند پوشانده است»3


هم او در مورد مرزهای شمال غربی ماد باستان می‌نویسد: ماد باستان از شمال غربی با ارواتور (و بعدها با ارمنستان) و از جانب شمال با آلبانی [اران] هم مرز بوده است، سرانجام ناحیه تاریخی ماد به دو بخش تقسیم شد. بخش شمال غربی آن، به نام ماد آتروپاتن [آتورپاتکان – آذربایجان] موسوم گردید و مستقلاً راهی دیگر در طریق تعالی و رشد پیمود و با تاریخ تکامل آلبانی [که از لحاظ قومی و فرهنگی به آتروپاتن نزدیک بوده] و در آن سوی ارس واقع بوده قرابت داشت.4


مرزهای شمالی آذربایجان، بعد از استقرار آتروپات در آنجا ثابت نبوده است. دکتر عباس زریاب خوئی5 براساس تالیفات جغرافی‌نویسان یونانی، به این نتیجه رسیده است که مرزهای آذربایجان در پیش از اسلام از طرف شمال به سرزمین خزرها محدود می‌شد و از مغرب رود ارس، حد فاصل آن و ارمنستان بود، و از جنوب غربی تا دریاچه‌ی مانتیانی (در کتاب استرابن «‌سپاوتا» که به «گپاوتا» (کبودان)6 «‌از کلمه ارمنی Gaboid »)، یعنی تا دریاچه ارومیه گسترده بود.


از فحوای کلام بعضی دیگر از نظریه پردازان نیز بر می‌آید که سرزمین‌های آن سوی رود ارس، هر چند نام آتورپاتگان نداشته و آلبانی نامیده می‌شده است، ولی از لحاظ اداری و سیاسی تابع آتورپاتگان [آذربایجان] بوده‌اند. به نظر دیاکونوف آتروپات تا حدودی بر قفقاز شرقی نظارت داشته است.7 آتروپات کوششی برای الحاق مستقیم آن قبایل [آلبانی] به قلمرو ماد به عمل نیاورد. بلکه سعی کرد ایشان خود را متحدان ماد اعلام کنند.


پورداود نیز نظری مشابه با نظر دیاکونوف ارائه کرده است: «‌در دوره شهریاران آتورپاتگان، گاهی سرزمین فرمانروایی آنها از مرزها گذشته، به خاک‌های همسایه کشیده می‌شد. بخشی از قفقاز کنونی که در پارینه، اران خوانده می‌شد و پایگاه آن پرتو – بردعه – بوده‌ی از همان خاک‌هایی است که گاهی شهریاران آتورپاتکان در آنجا فرمانگزار بوده‌اند.»8


خطه‌ی آذربایجان در دوره ساسانی نیز همانند ادوار قبل، از ایالات مهم ایران بود. در این دوره ایران از نظر سیاسی و اداری منقسم به چار فاذوسفان بود، که هر کدام از آنها بر یکی از نقاط چهارگانه ایران حکومت می‌کرد.


ابوحنیفه دینوری در کتاب اخبارالطوال خود در مورد تقسیم ایران به چهار بخش در روزگار خسرو اول انوشیروان چنین می‌نویسد: «‌انوشیروان کشور را به چهار بخش تقسیم کرد و بر هر بخشی مردی از معتمدان خویش را گماشت. یک بخش خراسان و سیستان و کرمان بود. بخش دوم، اصفهان و قم و ناحیه جبل و آذربایجان و ارمنستان بود. بخش سوم، فارس و اهواز تا بحرین و بخش چهارم عراق تا مرز کشور روم. هر یک از این فرمانروایان چهارگانه، در آخرین حد شرف و اهمیت بودند»9


انوشیروان علاوه بر فاذوسفان‌ها که در بالا به آن ها اشاره شده، بر هر یک از این نواحی، اصبهبذی [اسپهبد] نیز تعیین کرد. اصبهبذ شمال بر سپاه آذربایجان و سرزمین‌های آن سوی خزر نیز ریاست و فرماندهی داشت. به گفته این خردادبه، اصبهبذ شمال را، آذربایجان اصبهبذ می‌گفتند که دلیل بر اهمیت و پهناوری آذربایجان آن روز بوده است. زیرا سرزمین‌های آذربایجان، ری و دماوند [به اصطلاح آن روز دنیاوند] طبرستان، گیلان و طیلسان [تالشان] و خزرولان [اران] و صقالب [اسلاوها] در این اصبهبذی قرار داشتند.10


برابر نظریات فوق‌الذکر، سرزمین‌های آن سوی رود ارس، هر چند به عنوان ناحیه‌ای جداگانه از آذربایجان بودند، ولی در اکثر ادوار پیش از اسلام از نظر سیاسی و اداری تابع آذربایجان بودند.11 ولی از طرف دیگر، بعضی از مولفین حدود آذربایجان را از ناحیه شمال به رود ارس محدود کرده‌اند که در این جا به نقل از کتاب آذربایجان و اران، تالیف دکتر عنایت الله رضا، به بعضی از آن ها اشاراتی شد.


استرابن جغرافی نویس یونانی که معاصر پارت‌ها بود، مرزهای جنوبی آلبانیا (اران) را به ماد آتروپاتن محدود می‌شمارد و می‌نویسد: «‌آلبانیا سرزمینی است که از جنوب رشته کوه‌های قفقاز تا رود کر و از دریای خزر تا رود آلازان امتداد دارد و از جنوب به سرزمین ماد آتروپاتن محدود می‌شود.»12


آنانیا شیراکاتسی جغرافی نویس سده هفتم میلادی، به هنگام بحث پیرامون همسایگان ارمنستان از ایبری [گرجستان] و آلبانیا نام می‌برد.13


دکتر رضا، در جای دیگر از قول کاگان کاتواتسی، مورخ مشهور سده دهم میلادی و مولف کتابی تحت عنوان تاریخ آغوان، می‌نویسد: «‌وی [موسی کاگان]، ضمن بحث پیرامون آلبانیای قفقاز، حدود آن را از ایبری – گرجستان - تا دروازه‌ی هون‌ها - دربند قفقاز - و رود ارس نوشته است.»14


در یک جمع‌بندی کلی با توجه به نظرات پیش گفته، می‌توان گفت که مرزهای آذربایجان، به ویژه از سمت شمال در دوره‌ی پیش از اسلام در نوسان و تغییر بوده است. هر چند سرزمین‌های آن سوی ارس آلبانیا [آغوان] نامیده می‌شد و رود ارس تقریباً مرز طبیعی میان آتورپاتگان و آلبانیا شمرده می‌شد، ولی در اثر حوادث تاریخی و سیاسی مرزهای آذربایجان (بیشتر از لحاظ سیاسی و اداری) شامل قسمتی از سرزمین‌های آن سوی رود ارس نیز می‌شد. در مواقعی که خزرها و هون‌ها در اثر پیروزی سپاهیان ایرانی به سوی شمال رانده می‌شدند، مرز آذربایجان نیز به سوی شمال پیشروی می‌کرد.


بنابراین، مرز شمال آذربایجان در دوره ساسانی در اثر حملات خزرها ثابت نبوده است و در اثر پیش روی یا پس روی آن‌ها میان رود ارس و کوه‌های قفقاز در نوسان بوده است.


وابستگی اداری ولایت آلبانیا به آتورپاتکان (آذربایجان) بعد از استقرار آتروپات در این ناحیه و به ویژه در دوره ساسانی باعث شده که بعضی از محققان، جمهوری آذربایجان فعلی [اران] را در پیش از اسلام، جزوی از آذربایجان به شمارند. 


دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، هنگام بحث از حوادث و مشکلات دوره‌ی پیروز ساسانی می‌نویسد: «‌یک مشکل عمده پیروز در اوایل سلطنت، طغیان اقوام البانی بود، در ولایات اران آذربایجان بین رود کر و دریای خزر.»15


نتیجه‌ای که از بحث حدود آذربایجان، در پیش از اسلام می‌توان گرفت، این است که تشکیل دولت ماد، در درجه اول و استقرار و تشکیل ناحیه‌ی آتروپات در آذربایجان در درجه دوم، نقاط عطف تاریخ آذربایجان در پیش از اسلام به شمار می‌روند. چرا که قبل از تشکیل دولت ماد، این خطه جزوی از مملکت اورارتو بود و هویت مستقلی از خود نداشت. ولی در دوره مادی قسمت شمالی غربی آن سرزمین، ماد کوچک (آذربایجان فعلی) نامیده می‌شد که نشانگر اهمیت آذربایجان در آن دوره بوده است.16 


استقرار آتروپات نیز در آذربایجان و تشکیل ناحیه‌ی آتروپاتن توسط وی به تعیین و تثبیت مرزهای تاریخی این سرزمین کمک کرد و مناسبات اجتماعی و اقتصادی میان نقاط مختلف آذربایجان وجوه مشترک زیادی را در زمینه فرهنگ مادی و معنوی اهالی این خطه به وجود آورد. تداوم حکومت خاندان آتروپات در دوره‌ی اشکانی که نیمه استقلالی در عین دست نشاندگی اشکانیان داشتند، سهم عمده‌ای در شکل‌گیری این سرزمین به عنوان واحد جغرافیایی و سیاسی داشت است.


این ناحیه در دوره ساسانی نیز کماکان اهمیت خود را حفظ کرد و از نواحی مهم و سوق‌الجیشی ایران به شمار می‌رفت. در زمان ساسانیان نیز آلبانیا، هر چند رود ارس به عنوان مرز طبیعی قاطعی آن را از آذربایجان جدا می‌کرد ولی از نظر سیاسی و اداری همان‌گونه که قبلاً نیز گفته شد، وابسته و تابع آذربایجان بود.17

 


 

 


یادداشت‌ها:

 

1-      دانشنامه ایران و اسلام، زیر نظراحسان یارشاطر، ج اول، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1354، ص 52.

2-      حسین پیرنیا، تاریخ ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه، بخش قبل از اسلام، (تهران، کتابفروشی خیام، 1362، ص 131).

3-      ا.م. دیاکونوف، تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، تهران، علمی و فرهنگی، 1371، صص 80-79.

4-      همان اثر، صص 83-82.

5-      دایره‌المعارف بزرگ اسلامی ج اول، ماده آذربایجان، تهران، نشر مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، 1367، صص 195-194.

6-      ابن حوقل و مسعودی آن با بحیره کبودان نامیده‌اند، Gubiod در زبان ارمنی به معنی آبی است و به نظر می‌رسد که کبودان ماخوذ از این لغت باشد. ر.ک به دکتر حسین آلیاری: نام شهرهای و وضع راه‌های آذربایجان در قرون نخستین اسلامی نشریه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز، شماره 132.

7-      ا.م. دیاکونوف، تاریخ ماد، ص 55.

8-      ابراهیم پور داوود، یسنا، ج 2، زیر نظر بهرام‌فر، وشی، تهران، دانشگاه تهران، 1356، ص 142.

9-      ابوحنیفه احمد بن داود و نند دینوری، اخبار الطول، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، تهران، نشر نی، 1366، ص 96.

10-  ابوالقاسم عبیدالله بین عبدالله بن خردادبه، المسالک و الممالک، ترجمه دکتر حسین قره چانلو از روی متن تصحیح شده دو خویه، (تهران، مترجم، 1370) ص 96 و نیز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 1، ماده آذربایجان، ص 196

11-  خبر داریم که در عهد خسرو انوشیروان به بازرسی قلاع دربند توسط مامور عالیرتبه ایرانی بارزیوس (Barzius) اشاره گردید. سندی که در این باره می‌توان روی آن تکیه کرد سنگ نوشته‌ای است به زبان پهلوی که در سال 1929 میلادی در آن حوالی کشف گردید، ر.ک، حسین آلیاری، نام شهرها و راه‌های آذربایجان در قرون نخستین اسلامی ص 93

12-  عنایت‌الله رضا، آذربایجان و اران، تهران، ایران زمین، 1360، ص 33.

13-  همان اثر، ص 33

14-  همان اثر، ص 34

15-  عبدالحسین زرین‌کوب، تاریخ ایران قبل از اسلام «مردم در کشمکش با قدرت‌ها»، تهران، امیرکبیر، 1364، ص 462.

16-  رحیم رئیس‌نیا، آذربایجان در مسیر تاریخ ایران، ج 1 – تبریز، نیما، 1368، ص 68.

17-  ورثان شکل معرب نام پارسی وردان است که در زبان ارمنی به صورت وارطان آمده است. ورثاق نام شهر وردان یا «وارداناکرت» است که گویا نام واردان مامیکونیان یکی از اشراف ارمنی ساسانی است.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۲
امید شمس آذر

  • چکیده

دیرینه-انسان شناسان از دیرباز معتقدند که نوع انسان در سیر تکاملی خود، دو بار دچار جهش زنتیکی شده است: بار نخست حدود ۳۵ تا ۴۰ هزار سال پیش و بار دوم حدود ۷ تا ۸ هزار سال پیش. همچنین زمین شنان نیز می گویند زمین ما در پایان عصر یخبندان، سه بار دستخوش سیلاب های عظیم جهانی شده است: ابتدا حدود ۱۴ تا ۱۵ هزار سال پیش، بار دوم حدود ۱۱ تا ۱۲ هزار سال پیش و سومین بار حدود ۶۹۰۰ تا ۷۷۰۰ سال پیش. سیلاب سوم جهانی و جهش دوم ژنتیکی، گذشته از زمان وقوع، مکان مشترکی نیز دارند: خلیج فارس و سواحل شمالی آن. "جفری رز" دانشمند باستان شناس انگلیسی، فرضیه ای بدین صورت ارائه داده که: «مردمان متمدّن سواحل شمالی خلیج فارس، در اصل از دهها هزار سال قبل در بستر کنونی اش که آن زمان دشت حاصلخیزی بوده، ساکن بودند و پایه های تمدّنی خود را بنیان نهاده بودند. طیّ سیلاب سوم -که خلیج فارس حاصل آن است- به سواحل شمالی کوچیده اند و اکنون آثار تمدّن اولیه شان احتمالاً در عمق آبهای خلیج فارس قابل اکتشاف است». این فرضیه در صورت اثبات، شاهد دیگری است بر مالکیّت معنوی ایران بر خلیج فارس؛ اسطورۀ ایرانی  "گاو سرسوک" نیز سندی بر آن است.

واژگان کلیدی

خلیج فارس - سیلاب جهانی - جهش ژنتیکی - تمدّن سومر و ایلام - فرضیۀ جفری رز - گاو سرسوک

  • مقدّمه

از روزی که بشر به کار تدوین و نگارش تاریخ مبادرت ورزید برای مکانهای جغرافیایی نیز نام ‌های با مسمّایی انتخاب کرده که آبراه جنوبی و جدا کنندۀ فلات ایران از شبه جزیرۀ عربستان نیز یکی از این موارد بوده که با نام "دریای پارس" از آن دوران کهن به یادگار مانده ‌است.

دربارۀ نام خلیج فارس تا اوایل دهۀ ۱۹۶۰ میلادی هیچ گونه بحث و جدلی در میان نبوده و در تمام منابع اروپایی و آسیایی و آمریکایی و دانشنامه ‌ها و نقشه ‌های جغرافیایی این کشورها نام خلیج فارس در تمام زبان ‌ها به همین شکل یاد شده ‌است. کشورهای عربی نیز تا پیش از این تاریخ از عبارت خلیج فارس در مکاتبات رسمی خود استفاده می‌ کردند.

"خلیج فارس" یا در اصل "دریای فارس"* و مترادف های آن در سایر زبانها، از جمله نامهای قدیمی و باستانی و نامی است بر جای مانده از کهن ‌ترین منابع، که از سده ‌های پیش از میلاد در زمانهای مختلف تاریخی به طور مستمر در اسناد، قراردادها و مکاتبات موجود در همۀ زبان ها و ادبیّات جهانی مورد استفادۀ همۀ اقوام و ملل دنیا قرار گرفته ‌است و با پارس، فارس، ایران و عجم و معادل های آن در سایر زبان ها گره خورده ‌است. نخستین بار در روزگار هخامنشیان، این دریا "پارسا درایا" یا "دریای پارس" خوانده شد، طبق کتیبه‌ای که از داریوش پادشاه هخامنشی، در تنگۀ سوئز بدست آمده، از آن به عنوان "درایا هچا پارسا آیتی" یعنی دریایی که از پارس می‌ آید یاد شده و این سند به عنوان نخستین مدرک تاریخی موجود است که حقّانیت نام خلیج فارس را به وضوح نشان می‌دهد.

 تا قرن ۱۹ میلادی، تقریباً در تمامی اسناد و مکتوب های عربی، این آبراهه در فارسی با نام خلیج فارس یا دریای فارس، در عربی با نام ‌های الخلیج الفارسی/بحرالفارسی/بحرالعجم و در زبان ‌های اروپایی با نام ‌هایی مانند Persian Gulf،  Sinus Persicus، Persische Golf، و Golfo di Persia نامیده می‌شده‌ است. در بازۀ زمانی کوتاهی در قرن ۱۷ میلادی، در بعضی اسناد بریتانیایی و ترکی از این آبراهه با عنوان خلیج بصره نام برده شده بود که حکایت از اهمّیت بصره در تجارت آن دوران داشته ‌است. (البتّّه خلیج واقعی بصره یکی از ۱۵خلیج‌ کوچک در خلیج فارس است که در انگلیسی به آن bay می گویند و در فارسی بیشتر به "خور" ترجمه می‌شود). همچنین در سال ۱۲۱۹ خورشیدی، دولتمردان انگلیس، نام دریای بریتانیا (!!) را برای خلیج فارس به کار بردند، امّا این نام پذیرشی نیافت و آن را رها نمودند.

امّا صاحبنظران بر این باورند که تحریف نام خلیج فارس به شکلی که امروز مشاهده می کنیم، سناریویی بود که بعد از ملّی شدن صنعت نفت ایران و خلع ید شرکتهای انگلیسی و قطع روابط ایران و انگلیس، توسّط کارگزاران انگلیسی در دورۀ تحت قیمومت شیخ نشین ‌های خلیج فارس آغاز شد و به طور ویژه برای نخستین بار،این فردی به نام رودریک اوون یکی از نمایندگان سیاسی انگلیس مقیم در بحرین از سال ۱۳۲۹(۱۹۵۰ م.) بود که ابتدا عبارت ساحل ع.ر.ب.ی را برای منطقۀ جغرافیایی بخش جنوبی خلیج فارس -که متعلّق به عرب های تحت الحمایۀ انگلیس بود- مرسوم ساخت و سپس به مرور کلمۀ خلیج ع.ر.ب.ی را جایگزین آن ساخت و سپس این نام را به کلّ خلیج فارس تعمیم داد. وی در سال ۱۹۵۸ کتابی به نام حبابهای طلایی در خلیج ع.ر.ب.ی را نوشت و در مقدّمۀ کتاب از تغییر نام خلیج فارس دفاع کرد و ضمن جملۀ معروفش نوشت که: «من در تمام کتب و نقشه‌های جغرافیایی نامی غیر از خلیج فارس ندیده بودم ولی در چند سال اقامت در سواحل خلیج فارس(بحرین) متوجه شدم که ساکنان ساحل عرب هستند. بنابر این ادب حکم می‌کند که این دریا را به نام عرب ها بنامیم [ادب از نوع انگلیسی!!]». (مجلۀ العربیّه نیز در شمارۀ دوم خود در ۱۹۵۸ این مطلب را بیان نموده‌است).

در سال ‌های اخیر و به ویژه از دههٔ شصت میلادی به این سو، نام جعلی خلیج ع.ر.ب در برخی منابع تحت حمایت بیشینهٔ دولت ‌های عربی و گاه غیر عربی به گونه‌ای فزاینده در حال رقابت با نام خلیج فارس است. جایگزینی نامی قومی به جای یک نام تاریخی، باعث پدیداری نام «خلیج همیشه فارس» یا «خلیج همیشگی فارس» از سوی ایرانیان گشته‌است. ایرانیان خلیجی موسوم به خلیج ع.ر.ب.ی/ع.ر.ب را نامی جعلی می‌دانند که کشورهای عربی از ابتدای دهۀ۱۳۳۰ خورشیدی به تحریک انگلستان  بر روی خلیج فارس نهاده اند. سازمان ملل و سازمانهای جغرافیایی بین اللمللی(غیر عرب) همگی خلیج فارس را تنها نام معتبر می دانند. در پی استعلام از وزارت امور خارجۀ بریتانیا دربارۀ نام این آبراه، ایشان نیز به صراحت نام خلیج فارس را صحیح دانسته‌اند؛ امّا با این همه باز شاهدیم که هر از گاهی از جانب حاشیه نشین های خلیج فارس، ادّعاهای کهنه دوباره نو می شود و بعضاً مؤسّسات آمریکایی و اروپایی هم با سناریویی از قبل طرّاحی شده، به شکل وسیعی از جعل نام این دریای تاریخی استقبال می کنند. به طوری که در سال ۱۳۸۳ خورشیدی مؤسّسۀ آمریکایی نشنال جئوگرافی در اطلس جغرافیایی خود در کنار نام مشهور خلیج فارس از واژۀ مجعول خلیج ع.ر.ب.ی نیز استفاده کرد. چند سال بعد از آن یعنی در سال ۱۳۸۵ خورشیدی نیز مسئولان موزه "لوور" پاریس واژۀ مجعول "خلیج" را به جای خلیج فارس بکار بردند، هر چند که این دو مؤسّسۀ مذکور با اعتراض شدید ایرانیان وطن دوست مواجه شده و در مدّت کوتاهی با عذرخواهی، تحریفات صورت گرفته را تصحیح کردند، امّا متأسّفانه این معضل به اینجا هم ختم نشد و این روند تا به حال نیز ادامه داشته و دارد، به طوری که در یکی-دو سال اخیر نیز اخباری دیگر توسّط برخی از آژانس‌های خبری مبنی بر تحریف نام خلیج فارس اعلام شد. این بار نام تاریخی خلیج فارس، توسط سایت‌های "گوگل" و نیروی دریایی ارتش آمریکا مورد تحریف واقع شد که بلافاصله همانند موارد قبلی با اعتراض شدید ایرانیان مواجه شد. گوگل نام خلیج فارس را حذف کرده و از نام خلیج ع.ر.ب برای این محل استفاده کرده‌ بود. اما نکتۀ اساسی اینکه در کنار این گونه انتقادات و اعتراضات مردمی، دولتمردان نیز پا به پای ملّت وظیفه خواهند داشت که در این مقطع حسّاس با نگاهی ویژه موضوع مربوط به خلیج فارس را رصد کرده و در صورت ادامۀ تحریفات، در دادگاه ‌های بین المللی اقامۀ دعوا نمایند... .

ولی در این میان، شاید مهم ترین نکته -که تا به حال چندان توجّهی به آن نشده است- این باشد که خود تحریف کنندگان، هیچ گاه ادّعا نکرده اند که اسم جعلی مورد ادّعایشان، از سابقۀ تاریخی دیرینی برخوردار است؛ بلکه برعکس، در اظهار نظرهایشان کاملاً معترفند که در هیچ دوره ای این دریا جز با نام فارس خوانده نشده است و در واقع اینان برآنند که  از این به بعد نام دریا را عوض کنند!** لیکن تنها مستمسکی که بدان استناد می جویند، عرب زبان بودن ساکنان سواحل جنوبی و بخش قابل توجّهی از کرانه های شمالی آن است. در این راستا، آنان اخیراً شروع به فعّالیت در عرصۀ باستان شناسی زیر دریایی در اعماق خلیج فارس کرده اند تا در کنار این مسئله، با استشهاد به روایات تاریخی و بعضاً اسطوره ای موجود -که از اینگونه روایات نیز برداشت های خاصی امکان پذیر است- حضور اقوام عرب زبان و به طور کلّی سامی نژاد در این منطقه را هرچه بیشتر به به زمان های دور برسانند. از جمله مهم ترین شواهدی که آنان اقامه می  کنند، افسانۀ بابلی "گیل گمش" و محلّ وقوع بخش مهمّی از آن یعنی جزیرۀ "دیلمان/دیلمون" است که بنا به گزارش محقّقان انگلیسی با جزیرۀ بحرین تطبیق دارد. نگارنده در مقاله ای با عنوان "عناصر ایرانی در کهن ترین حماسۀ جهانی" به بررسی نظرات مختلف پیرامون این موضوع پرداخته ام و نظری را که سعی در تطبیق دریای دیلمون و جزیرۀ میان آن با خلیج فارس و جزیرۀ منامه/کشور بحرین امروزی داشته است، رد نموده ام. در میان تمدّن های تاریخی شناخته شدۀ این منطقه نیز، تمدّن های سومر و ایلام کهن ترین آنان اند که هر دو متعلّق به سواحل شمالی خلیج اند. هرچند نژاد این مردمان نه سامی بوده و نه آریایی بوده، ولی از آن رو که مدنیّت شان مربوط به شمال بوده و میراث خود را برای حکومت بعدی هخامنشی به جای گذاشتند، ارتباط شان با ایران و حکومت فراگیر ایرانی -که نام خلیج قارس را به این دریا داده است- از این دیدگاه قابل بررسی است.

مقالۀ حاضر سعی دارد با تکیه بر این قضیه و با بررسی یک فرضیۀ جدید باستان شناسی در این عرصه، موضوع باستان شناسی زیر دریایی خلیج فارس را از منظری نو مورد کنکاش قرار دهد.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*خلیج، طبق تعریف جغرافیایی به پیشروی آب در خشکی اطلاق می شود؛ در حالی که پهنۀ آبی مورد بحث ما اینچنین نیست و طبق یافته های باستان شناسی، نه تنها پیشروی نداشته بلکه پسرفت هم کرده است. شهر باستانی شوش که امروزه با نواحی میانی استان خوزستان کنونی تطبیق دارد، در حدود ۴۰۰۰ سال پیش شهری ساحلی و یک بندر بازرگانی بوده است. رود های دجله و فرات هم که اکنون پس از پیوستن به هم با نام شطّ العرب و آن نیز پس از پیوستن با کارون با نام اروندرود به دریا می ریزند، روزگاری از هم جدا بوده و هر یک به طور مستقل به دریا می رسیدند.

**در پایان مقاله به این موضوع بیشتر پرداخته خواهد شد.


  • یک نظریّۀ زیست شناسی

دیرینه-انسان شناسان از دیرباز معتقدند که نوع انسان در سیر تکاملی خود،دو بار دچار جهش زنتیکی شده است:

بار نخست حدود۳۵ تا ۴۰ هزار سال پیش و بار دوم درحدود ۷ تا ۸ هزار سال پیش؛اولی،زمان پیدایش انسان های خردمند(هموساپینس)دارای عقل،دین،نظام خانواده و... است،در مدّتی کوتاه؛در حالی که قبل از آن،روند تکامل در طیّ میلیونها سال،تازه به ظهور نئاندرتال ها انجامیده بود که چندان پیشرفته نبودند.

دوّمی،زمان پیدایش انسان های خردمند خردمند(هموساپینس ساپینس)دارای تمدّن و حکومت و قانون است؛ذر حالی که قبل از آن،بشر هرچند "فرهنگ" داشت،ولی صدها قرن از تمدّن بی بهره بود و در غارها و جنگلها به سر می برد. "اسمیت سوئیان"انسان شناس دانشگاه کلمبیا(انستیتو تحقیقاتی)در سال ۱۹۶۱میلادی اعلام کرد: «اجداد انسان جدید،نخستین بار،از ۳۶هزار سال پیش در ناحیۀغار شالیندار/شیندر عراق در ۹۰ کیلومتری جنوب غرب اورمیه زندگی می کردند».کمیسیون ملّی یونسکو در ایران،بعد از بررسی حاصل تحقیقات آمریکایی ها،در گزارش آبان ماه ۱۳۳۶ خود،اعلام کرد:«ابزار آلات انسان دورۀ لوالوازین که که حدود ۳۵هزار سال پیش از میلاد در منطقۀ آذربایجان می زیست،از غار تام تاما/تمتمان در ۱۶کیلومتری شمال غرب اورمیه[واقع در سلماس کنونی]به دست آمده است».

هرچند یافته های باستان شناسی در این مورد به حدّ کافی متقن است،ولی روایات دینی-در باب هبوط آدم(ع)-نیز آن را تأیید می کند.آنجا که می گوید: «هفت آدم بر روی زمین-یکی پس از دیگری-بنیادگذار هفت عالم(دورۀ تمدّنی)بوده اند که آخرینشان،اوّلین پیامبر و نیای گونۀ ماست».(البتّه همۀ این دوره های تمدّنی،متعلّق به سراسر زمین نبوده اند)؛و همان طور که شواهد جهش اوّل در شمال غرب فلات ایران یافت شده،قرائنی هم که دانشمندان را به جهش دوم رهنمون ساخته،در جنوب غرب آن متمرکز است: برآمدن بدون مقدّمۀ تمدّن های ایلام و سومر.


  • یک نظریّۀ زمین شناسی

تحقیقات زمین شناسی از سال ۱۹۷۰میلادی به بعد می گوید: «زمین ما پس از پایان آخرین عصر یخبندان-که حدود ۱۲۵هزار سال پیش آغاز شد،و به تبع آن پایان آخرین بیشینۀ یخچالی-که از حدود ۲۲هزار سال پیش آغاز و در حدود ۱۷هزار سال پیش تمام شد-سه بار در مناطقمختلف ساحلی خود،دستخوش سیلاب های ناشی از ذوب یخ ها شده است: بار اوّل بین ۱۴ تا ۱۵ هزار سال پیش،بار دوم ۱۱ تا ۱۲ هزار سال پیش و سومی حدود ۶۹۰۰ تا ۷۷۰۰ سال پیش».("گراهام هنکاک"در اثر خود با نام Under World The Mysterious Origins of Civilization دنیای پنهان،خاستگاه های اسرارآمیز تمدّن به  موضوع ارتباط این سیلاب ها با نابودی تمدّن های باستانی و شواهد آن در اسطوره های ملل می پردازد.معروفترین این روایت ها،مربوط به تمدّن افسانه ای آتلانتیس است که با توجّه به اظهار نظر افلاطون،نابودی آن در اثر سیلاب دوم بوده است).

زمان وقوع سیلاب سوم جهانی،به نحو قابل تأمّلی با زمان وقوع دومین جهش ژنتیکی(=هبوط آدم<ع>:۷۶۰۰ سال پیش)مطابقت دارد.همین امر،یکی از دانشمندان باستان شناس را بر آن داشته که اخیراً فرضیه ای ارائه دهد که از ارتباط این دو موضوع با یکدیگر حکایت دارد.


  • فرضیۀ جفری رز

"جفری رز"باستان شناس واستد دانشگاه بیرمنگام انگلستان،اعتقاد دارد:

«خلیج فارسی که امروز می شناسیم،بیشتر از ۷-۸هزار سال وجود تاریخی ندارد.در  واقع این پهنۀ آبی در زمان های دور،مرتّب پر و خالی می شده؛در طول عصر یخبندان،به علّت پایین آمدن سطح آب های جهانی و متمرکز شدن شان در قطبین،خلیج فارس جای خود را به دشت حاصلخیزی داده که در زمان اوج وسعت خود،مساحتی به اندازۀ کشور انگلستان داشته است.این سرزمین از شرق توسّط دریای عمان و از جهات شمال،جنوب و غرب توسّط رودهایی سیراب می شده است.در واقع،خلیج کنونی فارس،رهاورد طغیان اقیانوس هند طیّ وقوع سیلاب سوم جهانی در حدود ۸۰۰۰سال پیش است.تا پیش از آن،این سرزمین،مأوای مردمانی بود که از ده ها هزار سال پیش در بستر کنونی آن ساکن بودند».

اینان احتمالاً نوادگان "کرومانیون"های آفریقا بودند که در حدود ۶۰هزار سال پیش،شمال آفریقا را ترک کردند و احتمالاً دسته ای از آنها در به وجود آمدن تمدّن مصر و سومر نیز نقش داشتند و به طور کلّی سامیان از آنها مشتق شده اند.طیّ این مدّت طولانی این مردمان به تدریج صاحب تمدّن پیشرفتۀ مخصوص خود گشته اند؛تمدّنی که مقدّمۀ تمدّن های بعدی ایلام،سومر و احتمالاً تمدّن درّۀ سند(دراویدی ها)به حساب می آید.آنها سرانجام در حدود ۸۰۰۰سال پیش،با بالا آمدن آب و وقوع سیل های متوالی-که نویدبخش پایان عصر یخبندان بود-به سرزمین های شمالی تر کوچیدند و مدنیّت کهنسال خود را به سواحل شمالی خلیج فارس انتقال دادند.

ذر واقع "رز" می گوید: «جهش دومی در کار نیست و اگر می بینیم سطح بالای مدنیّت ایلام و سومر باستان در مقایسه با جهان آن روز غیر منتظره است،به سبب آن است که آثار پیشینۀ آن تمدّن ها اکنون در زیر آب های نیلگون خلیج فارس پنهان است؛آثاری که-در سطحی نازل تر-نظیر همان هایی هستند که از کرانه های شمالی آن -حدّاقل در ۶۰ناحیه- به دست آمده اند: زیستگاه هایی با خانه های سنگی و دائمی،شبکه های تجارت راه دور،سفال هایی که به شکل کاملاً ماهرانه ای زینت یافته اند،شواهدی از وجود حیوانات خانگی،و حتّی قدیمی ترین قایق های جهان که گویای سازمان اجتماعی پیشرفتۀ آنان است».یعنی اگر همین امروز در بستر خلیج فارس،بررسی های باستان شناسی زیر دریایی صورت بگیرد،هر آینه احتمال داردکه اینچنین آثاری یافت شود.

ولی اینها همه یک طرف قضیه بود... .چه می خواهم بگویم؟


  • اسطورۀ گاو سرسوک

«  در متن های پهلوی،رفتن نژادهای گوناگون از "خونیرس" به کشورهای دیگر در زمان فرمانروایی تهمورث/تخمه اورپه صورت می گیرد.مردم بر پشت گاو اساطیری سَرَسوکsarasuk (این گاو سریسوک و سریشوک نیز نامیده شده است) می نشینند و به سوی سرزمین[های] جدید می روند.در طیّ این سفر و بر پشت این گاو است که شبی در میان دریا،باد بر آتشدان های پرآتشی که بر سه جای پشت گاو قرار دارد،می کوبد و آنها را به دریا می اندازد.این سه آتش،چون سه "جان"دوباره به جایی که در پشت گاو داشتند برمی گردند و همه جا را روشن می کنند.این سه آتش که نمادی از سه آتش مهمّ اساطیری آذر فَرَنبَغ(آتش موبدان)،آذر گُشنسب(آتش[شاهان و]ارتشتاران) و آذر بُرزین مهر(آتش کشاورزان) تلقّی شده اند،نور به همه جا می افشانند و راه را به رهروان می نمایانند.در برخی از متنها،این روایت را به دورۀ هوشنگ نسبت داده اند ».

(تاریخ اساطیری ایران-ژاله آموزگار-تهران،انتشارات سمت-چاپ نهم-بهار۱۳۸۶-ص۵۲).

"خونیرس"،هرجند در اوستا به کلّ ایران زمین اطلاق شده است،امّا منظور از آن به طور خاص،سرزمین پارس است.در دورۀ خلافت اسلامی هم،"خنرث(=ایران جنوبی)"ایالت وسیعی بود شامل همۀ نواحی شمال خلیج فارس و دریای عمان از دجله تا سند.این از مکان اسطورۀگاو سرسوک؛و امّا دربارۀ زمان آن،مرحوم ذبیح بهروز در بخش پنجم کتاب تقویم و تاریخ در ایران،از طوفان برفی مشهور به طوفان جم یاد می کند که طبق محاسبات بر پایۀ داده های باستانی،از هنگام وقوع آن تا زمان ما(۱۳۹۱هجری شمسی)،۶۴۹۱سال می گذرد(=۴۴۷۸پیش از میلاد)*.(تقویم و تاریخ در ایران-ذبیح بهروز-نشر جشمه-جاپ دوم،زمستان۱۳۸۶-ص۱۱۳).این طوفان،به طور حتم متفاوت از طوفان نوح(ع) است که زمان وقوع آن-بنا به منابع مختلف-حدود۳۱۱۳پ.م است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*باید توجّه داشت که هریک از پنج پادشاه نخست پیشدادی،دو چهرۀ متفاوت اسطوره ای و تاریخی دارند؛و همچنین احوالاتشان نیز بعضاً با یکدیگر آمیخته شده است.پیشدادیان تاریخی،فرمانروایان تمدّن آراتّا/ارتّه(آریاهای قبل و حین پخش:۵۶۰۰تا۲۴۰۰+۲۴۰۰تا۱۷۰۰پ.م)بودند و پیشدادیان اسطوره ای،هرکدام نمادی ازهزاره های پیش از آن.جمشید تاریخی(همجنین برادرش سَپیتوَر)چند تن از پادشاهان یکی از سلسله های آراتّا بوده[اسمشان مهم نیست جه باشد]که به مدّت ۸تا ۹ سده از حدود ۳۶۰۰تا ۲۸۰۰ پ.م در "شهر سوخته" حکومت کرده اند.جمشید اسطوره ای(=یخمه شیده)نمادی از پایان عصر یخ و آغاز تابش مجدّد خورشید در حدود ۱۱هزار سال پیش است که جشن نوروز نیز یادگار آن است.(در قسمتی از حدیث مشهور امام صادق(ع) هم آمده که:"نوروز،روزی است که در آن،خورشید[مجدّداْ]شروع به تابش کرده است").روایتی که گفته:"در ایران برف بسیار آمده و تلفات بی اندازه از هر حیث وارد شده(ذبیح بهروز-همان)،و جم مردمان را در دژی به نام ورجمکرد جمع کرده"،مربوط به جمشید اسطوره ای است؛امّا روایت دیگری که می گوید:"در زمان جم،از آب شدن برف ها،طوفانی حادث گشته و شستشوی ایران از اهریمنان به وقوع پیوسته است(ابوالفضل نبئی-گاهشماری و تقویم)"،مربوط به جمشید تاریخی است که-همان طور که گفتیم-با دیگر پادشاهان پیشدادی نیز مشتبه شده است.



  • نتیجه گیری

به هر حال،سیلاب سوم جهانی-که خلیج فارس یادگار آن است-اتّفاقی بوده که رخ داده است و روایت باستانی "طوفان برفی" هم،اگر مربوط به خود این رخداد نباشد،مربوط به یکی از پس لرزه(!)های آن است.حتّی شاید خود طوفان نوح(ع)هم اینچنین باشد.شاید گاو سریسوک هم ماهیّّتی همانند "اسب تروا" داشته است؛امّا آنجه مسلّم است،این است که:

 مهاجران،-به هر علّتی-به سوی سواحل شمالی خلیج کوچیدند ونه سواحل جنوبی آن؛و به همین خاطر،امروز آریان میراث داران آن مردمان گشتند و نه تازیان.حتّی اگر فرض را بر این بگیریم که در آن زمان هیچ حکومت و تمدّنی در این منطقه نبوده،باز این مسئله حائز اهمّیت فراوان است و نشان از دیرینگی حقّ این مردم بر ان سواحل دارد.

تقصیر ما چیست؟دیگران می خواستند زودتر وارد عرصۀ تمدّن شوند! خلیج فارس،خلیج فارس بوده و هست و چطور می تواند دل از صاحب اصلی اش،فرهنگ و تمدّن ایرانی برکند؟؛در حالی که هنوز خود پا به عرصۀ وجود ننهاده بود که ایران را در دلش جای داده بود... .و من ختم می کنم با این شعر از شیخ سعدی شیرازی-رحمه الله-که گویا از زبان خلیج فارس،خطاب به ایران گفته شده است:

"همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی".


  • بحث و پیشنهاد

نوشتارهای یونانی،از نظر اعتبار تاریخی،قابل اعتمادترین منابع اند.اسطوره ای که روایت کردیم،از لحاظ قدمت،کهن ترین منابع است.امّا در این میان،منابعی هم هستند که هرجند مستقیماً یک منبع تاریخی محسوب نمی شوند و نیز از آن قدمت برخوردار نیستند،از نظر معنوی اهمّیت زیادی دارند:اینکه ببینیم خود عرب ها در نخستین اسناد مکتوب شان،راجع به دریای فارس چه گفته اند؟

«رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام با اشاره به نام خلیج فارس در اسناد و تفاسیرقرآنی بزرگان قرون اوّل تا پنجم هجری قمری،از اعراب و به ویژه حوزه های علمیّۀ کشورهای عربی خواست با نگاهی به این اسناد،به ادّعاها پایان دهند.به گزارش سایه نیوز،آیت الله هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه،با اشاره به تکرار ادّعاها دربارۀجزایر ایرانی خلیج فارس از سوی اعراب منطقه به تحریک بیگانگان گفت:ما آمادگی خود برای مذاکره و استدلال در این باره را همواره مطرح کرده ایم،امّا فتنه انگیزیهای غرب برای ایجاد تفرقه همچنان ادامه دارد.وی در تشریح اسناد اسلامی اثبات کنندۀ حقوق ایران در خلیج فارس با اشاره به اینکه در قرآن ۴آیه در ۴سوره،نام دو دریا مطرح می شود که باهم تلاقی دارند،به سورۀ کهف و آیۀ مجمع البحرین اشاره کرد و گفت:در موضوع محلّ مجمع البحرین تاکنون ۵قول وجود دارد،امّا در تفاسیر ۵قرن اوّل اسلامی،منظور از این دو دریا که باهم تلاقی پیدا می کنند،دریای روم و دریای فارس نام برده شده است.آیت الله هاشمی رفسنجانی با اشاره به وجود ۷۲تفسیر مبنی بر نام دریای فارس در تفسیر آیۀ مجمع البحرین در سورۀ کهف از جمله تفسیرمعتبر ابن عبّاس،گفت:مسلمانان منطقه می دانند دشمنان در پی تفرقه افکنی هستند و اسناد اسلامی را نیز در دست دارند.با بررسی این اسناد به این ادّعاها پایان دهند.وی به حوزه های علمیّۀ این کشورها توصیه کرد بررسی این اسناد را آغاز کنند».(خلیج فارس چه مستنداتی را پشت نام خود دارد؟-مینا علی اسلام-نشریۀمیثاق،سال دوازدهم،شمارۀ۲۵۹،سه شنبه ۳اردیبهشت ماه ۱۳۸۷).


  • منابع و مآخذ
  1. اعلام قرآن - محمّد خزائلی، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۷
  2. انسان صد هزار سالۀ ایرانی - محمّد معینی فر، مجلّۀ طرح نو، سال چهارم، شمارۀ ۱۰۳، ۲۰ آبان ماه ۱۳۸۹، ص ۱۳
  3. پرسش و پاسخ های دانشجویی (انسان شناسی ج ۴۲) - مصطفی عزیزی، قم، ذفتر نمایندگی مقام معظّم رهبری، چاپ اوّل، بهار ۱۳۹۰
  4. تاریخ اساطیری ایران - ژاله اموزگار، تهران، سمت، چاپ نهم، بهار ۱۳۸۶
  5. تفسیر المیزان (دورۀ ۲۰جلدی) ج ۴  - سیّد محمّدحسین طباطبایی(ره)، ترجمۀ محمّدرضا صالحی کرمانی و سیّد محمّد خامنه، قم، بنیاد علمی و فکری علّامه طباطبایی با همکاری مرکز نشر فرهنگی رجا، تابستان ۱۳۶۶
  6. تقویم و تاریخ در ایران - ذبیح بهروز، تهران، چشمه، چاپ دوم، بهار ۱۳۸۶
  7. تکامل در قرآن - آیت اللّه مشکینی(ره)
  8. تمدّنهای گمشده - عطاءاللّه جعفرآبادی(فرهی منش)، مجلّۀ دانشمند، شمارۀ ۵۶۱، تیر ماه ۱۳۸۹، صص ۷۵ تا ۸۹
  9. خلقت انسان - یداللّه سحابی
  10. خلیج فارس چه مستنداتی را پشت نام خود دارد؟ - مینا علی اسلام، نشریۀ میثاق، سال دوازدهم، شمارۀ ۲۵۹، سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
  11. داستان انسان - عطاءاللّه جعفرآبادی(فرهی منش)، مجلّۀ دانشمند، شمارۀ ۵۶۳، شهریور ۱۳۸۹، صص ۲۲ تا ۴۲
  12. قصص قرآن - صدرالدّین بلاغی، تهران، امیرکبیر، چاپ بیستم، ۱۳۸۵
  13. گاهشماری و تقویم - ابو الفضل نبئی، تهران، سمت،
  14. مجلّۀ آناهید -
  15. مجلّۀ دانستنیها - دورۀ جدید، شمارۀ ۲۱، ۲۵ دی ماه ۱۳۸۹، ص ۹


 

پایان

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۱۹
امید شمس آذر


پیشگفتار

پردۀ اوّل: بابل - اواسط قرن ششم پیش از میلاد)

وقتی کوروش هخامنشی در ادامۀ فتوحات خود، به بابل حمله کرده و آن را تصرّف می کند، یهودیان مقیم آنجا را که از زمان حملۀ بخت النّصر به اورشلیم بدانجا تبعید شده و به مدّت حدود نیم قرن در غربت به سر می بردند، آزاد ساخته و زمینۀ بازگشت آنان به وطن پیشینشان را فراهم می آورد. با آزادی گروهی از یهودیان بابل و سکونتشان در فارس توسّط کوروش هخامنشی، پیامبرانی چون دانیال نبی (ع) نیز در محیط موحّد نشین ایران فرصت می یابند تا شریعت اصیل موسوی را که از همان ابتدا مورد تحریف قرار گرفته بود، از نو احیاء کنند.

و بدینگونه ایرانیان نجات دهندگان آیین موسی(ع) می گردند.

 

پردۀ دوّم: انطاکیه - اواسط قرن سوّم میلادی)

با شکست والریانوس امپراطور روم در برابر شاپور یکم ساسانی، دولت روم این پیام را دری می یابد که اوّلاً بدون اتّحاد داخلی، امکان ایستادگی در برابر دشمن بیگانه وجود ندارد؛ و ثانیاً باید به منظور تحقّق این اتّحاد دست از آزار و اذیّت مسیحیان بردارد. اینچنین شد که ظرف کمتر از سی سال بعد، دین مسیحیّت، آیین رسمی امپراطوری روم اعلام گردید.

و بدینگونه نیز، دین عیسی(ع) را نیز، باز همان ایرانیان بودند که نجات دادند.

 

پردۀ سوّم: مدینه - اوایل قرن هفتم میلادی)

در خبر است که: « شبی حضرت رسالت (ص) در خواب چنان دید که تعدادی گوسفند سیاه را پیش می راند. در این حین چند گوسفند سفید بدانها پیوستند و متّصل تعدادشان افزود تا آنکه گوسفندان سیاه در بینشان گم شدند. ابوبکر گفت: گوسفندان سیاه قوم عرب و گوسفندان سفید، مرمان عجم می باشند. رسول(ص) فرمود: جبرئیل نیز اینچنین تعبیر کرد؛ یعنی شریعت محمّد(ص) ابتدا میان قوم عرب ظهور می کند، عجم بعد ها بدان می گروند. امّا اینانند که آن را نجات می بخشند».

 

مقدّمه

حدّ فاصل حکومت تیموری و ظهور صفویّه، دو سلسلۀ ترک نژاد به ترتیب بر ایران حکومت کردند با نامهای قره قویونلو (صاحب میش سیاه) به رهبری قره یوسف/یوسف سیاه و آق قویونلو (صاحب میش سفید) به رهبری اوزون حسن/حسن دراز. این سلسله ها را از این رو به این نام خواندند که پرچمشان به ترتیب گوسفند سیاه بر زمینۀ سفید و گوسفند سفید بر زمینۀ تیره بود. شاید این نمادها، گویای عقاید مذهبی آنان بوده باشد. (اوّلی شیعه و دومی سنّی حنفی)؛ زیرا طبق روایت پیش گفته مربوط به خواب پیامبر اسلام (ص)، نجات دهندگان دین اسلام در آخرالزّمان، باید از میان این مردمان باشند.

ولی دست نگه دارید!! مثل اینکه اشتباه شده؛ مگر ایران محلّ شکل گیری حکومت شیعه و مرکز ثقل تشیّع نیست؟ مگر خدا در قرآن نفرمود: «ای کسانی که ایمان آوردید، اگر از عهد خود برگردید، خدا قوم دیگری را جایگزین شما می کند که آنان را دوست دارد و آنان هم او را دوست دارند و...»، پیامبر هم دست به پشت سلمان زد و فرمود: «هم تبار اینند...؟» پس چرا سمبل عرب، پرچم سلسلۀ شیعی مذهب شده و سمبل عجم، پرچم پیروان ابو حنیفه؟

مسلّم است که نعمان بن ثابت (ابوحنیفه) ایرانی تبار و به قولی اهل خراسان بود و حتّی برای پیروانش، قرائت حمد و سوره به زبان فارسی را مجاز کرده و هم او روایت کرده بود: «لِسان أهل الجنّة عربی أو الفارسیّ الدّری. زبان اهل بهشت عربی یا فارسی دری است». فارغ از تعصّبات مذهبی، شاید آن ایرانیانی که اسلام را نجات می دهند، همین گروه باشند. امّا روایاتی است که به وضوح از تشکیل حکومت شیعه در آخرالزّمان و زمینه سازی به باررسانی قیام امام مهدی (عج) و بدین ترتیب در واقع، از نجات اسلام به دست ایرانیان شیعه سخن می گوید؛ حتّی در برخی از آنها از اشخاص اسم برده شده، اسم هایی که بعضاً برای ما شناخته شده هم هستند. پس آن احتمال منتفی است. شاید هم فارغ از تعصّبات ملّی، مکتب تشیّع ربطی به ایران ندارد؛ همانطور که تاریخ هم می گوید تا قرن پنجم هجری، عموم ایرانیان سنّی (حنفی و شافعی) بودند و عموم عرب ها شیعه (زیدی و اسماعیلی) و نیز تقریباً همۀ ائمّۀ اهل سنّت و صاحبان صحاح ستّه ایرانی بودند و برعکس، همۀ عالمان شیعه به ویژه در عصر صفوی عرب تبار بودند. امّا این احتمال هم منتفی است، اگر تشیّع واقعاً ربطی به ایران ندارد، پس چرا در روایات شیعه، این همه از ایران (فارس) اسم برده شده است؟ [البتّه شاید هم نقش پرچم ها برگرفته از عقیدۀ خاصّی نبوده و حتّی شاید روایت خواب پیامبر هم نامعتبر باشد. ولی اهمیّت موضوع، تمام احتمالات را قابل بررسی می نماید]. ارتباط سرزمین ایران با مکتب شیعه چگونه است؟ پاسخ به این سؤال، موضوع بحث ماست.

 

بخش اوّل: آیا شیعه مکتب ایرانی ست؟

شنبه منتسب است به زحل، سیّارۀ مورد ستایش کاهنان و ساحران که در مصر باستان نفوذ فراوان داشتند. یکشنبه منتسب است به خورشید، ستاییدۀ پزشکان که در شام مقارن میلاد مسیح ذی نفوذ بودند. جمعه نیز منتسب به زهره، معشوق شاعران است که در صدر اقشار جامعۀ عربستان عصر جاهلیّت بودند. به تبع نفوذ این سه قشر در آن جوامع، اجرام آسمانی و روزهای منتسب به آنها نیز، در آنجا مقدّس بودند؛ عصای موسی (ع)، دم مسیحا (ع) و قرآن محمّد (ص): سه معجزه ای که بنا به به سنّت خداوندی، اوّلی رودست کاهنان و ساحران مصر زد، دوّمی رودست پزشکان شام زد و سوّمی رو دست شاعران عرب. نفوذ آن اقشار از بین رفت، ولی تقدّس روزها همچنان باقی ماند و به دست پیروان پیامبران افتاد که این خود نیز نوعی رودست زدن بود. برای همین امروزه تعطیلی یهودیان روز شنبه، تعطیلی مسیحیان روز یکشنبه و تعطیلی مسلمانان روز جمعه است. همچنین برخی از ظواهر دین زمینی قبلی نیز در دین آسمانی جدید باقی می ماند تا پذیرش آن آسان باشد که همین امر باعث شده مخالفان پیامبران، باطن دین آنان را نیز تغییر داده و دوباره به دین قبلی برگردانند. از طرفی، سرزمین ایران هم که از دیرباز مهد تفکّر و آزاداندیشی بوده، خاستگاه پیشرفته ترین و پیچیده ترین ادیان زمینی محسوب می شود که از این بین، ادیان "زُروانی، مهری و مانوی" به ترتیب اساس دستبرد در سه دین "یهودی، مسیحی و زرتشتی" شده اند. (زرتشت از پیامبران صاحب رسالت بود که دین ابراهیم را بنا به روایت ایرانی تبلیغ می کرد، یعنی دین مزدسینی ایران باستان که آخرین و کامل ترین دین از بین ادیانی بود که قبل از نخستین دین آسمانی ظهور کرده اند، و از نظر جهان بینی، مطابق با دین ابراهیم است که دین اسلام هم صورت کامل آن است. حتّی شاید دین مزدسینا مقدّمۀ ظهور نخستین ادیان آسمانی به شمار آید؛ یعنی همانطور که آخرین نصرت را ایرانیان می رسانند، اولین نصرت هم از جانب آنان باشد.) دستبردها، بیشتر از جانب اشراف بود و میان مردم، همچنان عقاید اصیل باقی بودند. جهان بینی عمومی ایرانی در دین اصیل و اوّلیّۀ زرتشت، هیچ فرقی با جهان بینی اسلامی ندارد ( و حتی در برخی جزئیّات هم باهم منطبقند. ) از آن جمله:

اهورا مزدا (خدای یکتای خیر مطلق): الله،  امشاسپندان: ملائکه مقرّب،  سوشیانس: مهدی موعود(عج)،  سپنته مینو: عالم وجود،  وهیومن: امین وحی (جبرئیل)،  فرشگرد: قیامت،  انگره مینو: عالم عدم (هیچستان)،  شهریور: میکائیل،  پل چینود: پل صراط،  وهیشتامن: عالم وجود بالقوّه (لوح محفوظ، نیستان)،  کماریگان/سردیوان: شیاطین،  مینو و دوزخ: بهشت و جهنّم،  سپینتمان (نمایندۀ سپنته مینو): انسان کامل،  ایزدان: اولیاء الله،  اهریمن (نمایندۀ انگره مینو): طاغوت،  دیوان: اعداءالله،  مزدیسنان: مؤمنان،  دیویسنان: کافران،  و... .

امّا در این میان برخی عقاید ایرانی بودند که به طور خاص با مرام شیعه تطبیق داشتند؛ و در رأس همۀ آنها اعتقاد به اختیار و گریز از جبرگرایی، یعنی "حقیقت جویی" به جای تسلیم در برابر "واقعیّت". اقوام بابلی و سامیان و هندی ها می گفتند: "هرچه بشود، همان را خدا می خواهد"، ولی ایرانیان می گفتند: "هرچه خدا بخواهد همان می شود" تفاوت عمدۀ شیعه و سنّی هم در همین نکته بود: واقعه ای در تاریخ صدر اسلام رخ داد (=سقیفه) اکثریّت مسلمانان -حتّی اگر آن را تلخ نیز قلمداد کنند- در برابرش تسلیم شدند و گفتند: اتّفاقی بود که افتاد؛ ولی اقلیّتی در برابرش مقاومت کردند و تا امروز به دنبال تحقّق اتّفاقی هستند که باید می افتاد و نیفتاد. اسم اینان شد شیعه. ایرانیان به همین خاطر، مرام آن گروه اقلّیت را خوب می فهمیدند، ولی -آنطور که گفته شد- تا قرن پنجم هنوز تشیّع در سراسر ایران فراگیر نشده بود. چون علاوه بر آرمانخواهی عملی، رکن دیگری بود که باید در بلند مدّت جا می افتاد: حبّ اهل بیت (ع)؛ یعنی همان چیزی که آن را با تشیّع اشتباه می گیرند، آن ده هزار نیشابوری که حدیث سلسلهَ الذهب امام رضا(ع) را یادداشت می کردند، یا آن دهقانانی که علویان فراری را پناه می دادند شیعه نبودند. پس تحلیل هایی که می گویند: ایرانیان اسلام را پذیرفتند، امّا مقداری را که با روحیاتشان جور در نمی آمد، پس زدند و جایش را با عقاید خاصّ شیعی پر کردند، صحیح نیست، چون بین این دو مرحله قرنها فاصله است؛ ولی آن دو رکن عمده موجب گرایش تدریجی ایرانیان به تشیّع شده است. راجع به پیشینۀ باستانی رکن اوّل، اختلافی در بین تاریخ پژوهان نیست؛ امّا ریشه های باستانی رکن دوم، معلوم است مورد اختلاف است که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

***

نخستین شاه ایرانی که صدایش ضبط شده، مظفّرالدّین شاه قاجار است؛ می گویند: هُزوارِش ها، واژه هایی بودند که به زبان آرامی (با خطّ پهلوی) نوشته می شدند، ولی به پهلوی ساسانی خوانده می شدند. من می گویم به همان زبان آرامی خوانده می شدند! می گویند: مصوّت فتحه را در بین کلمات نمی نوشتند، ولی می خواندند، مثلاً Mzda می نوشتند و Mazda می خواندند، من می گویم: همان Mzda می خواندند! از کجا معلوم؟ آیا زمان ساسانیان ضبط صوت بود؟! هیچ کدام از این نظرات نه قابل اثباتند، نه قابل ردّ. ولی اصرار مورّخان غربی بر نظر خود، به خاطر این است که ثابت کنند زبان فارسی دری، دنبالۀ پهلوی ساسانی است. اگر تحوّلات ایران مقارن ظهور اسلام (از مزدک تا بابک) را عمیق مطالعه کنیم، متقاعد می شویم که در مدت این سه سده، پروسه ای در جریان بوده که در حدود سال 200 هجری به ثمر نشسته است. در حوالی این سال، اتّفاقات مهمی تقریباً هم زمان به وقوع پیوستند که نمی توانند بی ارتباط باشند. پایان نگارش متون دینی پهلوی، مهاجرت زرتشتیان ایران به هند، تغییر صبغۀ قیامهای آزادیخواهانۀ ایرانی از ملّی به دینی (ولو در ظاهر) و... . این سالها مقارن با حضور امام رضا(ع) در مرو در کسوت ولیعهد مأمون عبّاسی است. ایرانیان که اسلام را با «قهر عمر» شناخته بودند، مدّت دو سده در تلاطم بودند (:دو قرن سکوت!) تا آنکه چهرۀ دیگرش را با «مهر رضا» مشاهده کردند و بدینگونه آرام شدند. جایگزینی زبان پهلوی با فارسی دری نیز جزو همین تحوّلات است. یک علّت همگرایی متقابل ایرانیان و علویان، ظلم مشترکی بود که از اطراف خلافت اموی و عبّاسی به آنها می رفت: بر ایرانیان تبعیض و تحقیر نژادی و برای علویان غصب حقّ حکومت. امّا علّت عمدۀ دیگر، آن چیزی ست که تاریخ نویسان، در اصلش اتّفاق نظر دارند، ولی تجزیه و تحلیل شان با هم متفاوت است: همسانی برخی چهره های محبوب اسطوره ای با سیمای اهل بیت (ع). برخی گفته اند: همین شباهت ها علّت اصلی گرایش ایرانیان به تشیّع (حبّ اهل بیت<ع> ) است؛ برخی می گویند: این دو مقوله با هم ارتباط مستقیمی ندارند، ولی ایرانیان با ذوق خود، تشابهات را برجسته کردند تا بین اینها ارتباط قائل شوند؛ و برخی می گویند: چون خواست خدا بود که ایرانیان به این سمت گرایش پیدا کنند، خدا خود با زیرکی خاصّی (!) این تشابهات را در سنّت تاریخی گنجاند تا با این مقدّمه، اذهان عمومی را آماده سازد؛ قضاوت در مورد هر کدام از این نظرات بر عهدۀ خود شماست، ما در اینجا بر آنیم تا چند نمونه از این همسانی ها را ارائه دهیم... .

*

«ای اردوی سوره اناهیتا! از پی این ستایش، از پی این نیایش، از پی آنچه تو را نیاز آورند، از فراز ستارگان، به سوی سرزمین اهوره آفریده، به یاری خواستاری بشتاب که تورا فراخواند، تا تو رهایی اش بخشی». (آبان یشت - بند 132).

ایزدبانو آناهیتا/ناهید، الهۀ آبهای روان، به خلاف دیگر برابرنهاد های خود در جهان مانند ایشتار بابلی، عزّای عربی، آفرودیتۀ یونانی، ونوس رومی، و... که بعضاً الهه های عشق و شهوت محسوب می شدند، نماد عفاف و متانت زن ایرانی بود؛ در هیچ یک از نقوش عصر ماد، هخامنشی، اشکانی و... زنی سر و پا برهنه نیست. در شاهنامه نیز این موضوع برجسته ست. چادر نیز به عنوان پوشش سراسری و حجاب کامل، در درجۀ اوّل یک پوشش ملّی ایرانی ست. امّا انگیزۀ زن ایرانی با اقوام دیگر فرق دارد: اگر ساکنان سرزمینهای جنوبی، حجاب را با این انگیزه رعایت می کردند که "ای وای! نامحرم مرا دید، آبرویم رفت!"، بانوان این سرزمین عقیده داشتند "من، به عنوان یک زن ایرانی، بسیار بسیار بلندمقامم. هرکسی حق ندارد نگاهش بر من بیفتد. فقط یک نفر می تواند بر من نظر کند و آن همسرم است". هر دو حجابند، امّا این کجا و آن کجا؟! حجاب در مکتب ایرانی چنین مفهومی داشته است. البتّه این مفهوم در گوشه-کنار این سرزمین دچار رخنۀ افکار انیرانی شده، ولی در مناطقی چون آذربایجان اصالت خود را حفظ کرده است. آناهیتا در ایران باستان خیلی محبوب و مورد احترام بود. ساسانیان نیز قبل از به قدرت رسیدن، متولّی معبد آناهیتا بودند. مظاهر انسانی مرتبط با آب در ایران امروز همچنان -به یاد او- به نام بانوان خوانده می شوند. از قبیل: پل دختر، پل خاتون، قلعه دختر (احتمالاً بازماندۀ معبد آناهیتا)، و... .

زمان گذشت. دین جدید ظاهر شد. معادلات واقعی تر شدند و ایزدبانو آناهیتا به سنّ بازنشستگی خود رسید. وقت آن رسیده بود که منصب سروری زنان عالم و الگوی عفاف و متانت بانوان در ایران را تقدیم خانم فاطمۀ زهرا (س) بنماید؛ امّا این کار با خشونت صورت نگرفت. جلسۀ رسمی تودیع و معارفه برگزار شد و طیّ آن، مادر معنوی قبلی، جایگاه خود را در قالب "یک کاسه آب" به عنوان نماد، به مادر جدید واگذار کرد. ایرانیان، امروز هم می گویند: آب های روان، مهریّۀ حضرت زهرا(س) ست.

*

«پرستیدن مهرگان دین اوست تن آسانی و خوردن آیین اوست».

فردوسی، این بیت را در وصف فریدون گفته؛ در برابر شیداسپ وزیر طهمورث که در وصفش می گوید: "نماز شب و روزه آیین اوست". زهد و انزوا و ریاضت و گوشه نشینی، از ابتدا با مذاق ایرانی سازگار نبوده. اساس مکتب ایرانی بر شادی، امید، حرکت و آبادی دنیا استوار است. الگوهایی که عابدان عرب از رابطۀ انسان با خدا ارائه می دادند، برای ایرانیان نامأنوس و یادآور تفکّرات "مانی" بود. اینان سیرت فریدون را در زندگی کاری امام رضا(ع) مشاهده کردند و دریافتند که در مکتب اهل بیت (علیهم السّلام) هم، دنیا وسیلۀ خوبی برای رسیدن به آخرت است، کار و کوشش در راه کسب روزی جهاد در راه خدا ست، رحمت خدا بیشتر از گناه بندگان است، کافر خوشرو نزد خدا عزیز تر از مؤمن عبوس است، و... . و چرا نباید استقبال می کردند؟!

*

در اطراف ارومیه باغی ست که محلّ تبعید یکی از شاهزادگان قاجار بوده و به نام "باغ سیاووش" نامیده می شود؛ زیرا یادآور داستان پناهندگی سیاووش شاهزادۀ ایرانی به دربار توران زمین است که در نهایت، با خیانت پدرزنش به ناحق کشته شد. سیاووش در ایران باستان، نماد کشته شدن مظلوم بود و هرساله در سالمرگ او، مراسم سوگ سیاووش یا "سیاوشان" به یادش برگزار می شد. زمان گذشت. خون به ناحق ریخته شدۀ دیگری از سرزمین بین النّهرین جاری شد که حتّی خون "حمزه" نیز در برابرش رنگ باخت. آن خون آمد و آمد تا به ایران زمین رسید و با خون سیاووش درآمیخت. این بود که در زمان سلسلۀ شیعی آل بویه، مراسم سیاوشان با همان ظاهر، جای خود را به تعزیۀ امام حسین(ع) داد و از عصر صفویّه به بعد عمومیّت یافت و به شکل امروزی اش، در عهد قاجار تثبیت گردید. امّا هنوز در گوشه-کنار این سرزمین به اسم "سووشون" شناخته می شود.

*

گویند چون یزدگرد در پایان کار خود، دستش از همه جا بریده شد و مجبور به فرار گردید، رو به ایوان مشهور خود کرد و گفت: «هان، ای ایوان پرشکوه من! من اکنون از پیش تو می روم، امّا بعد با یکی از فرزندان خود که هنوز زمان ظهورش فرانرسیده، به سوی تو باز خواهم گشت». اعتقاد به سوشیانس در بین ایرانیان باستان به قدری قوی بود که به هنگام شکست در جنگ ها، با یاد او خود را تسکین می دادند و می گفتند "غمگین مشو! سوشیانس خواهد آمد و جهان را پر از راستی و داد خواهد کرد"؛ راوی می گوید: از امام صادق(ع) پرسیدم "منظور یزدگرد از یکی از فرزندان خود کیست؟"، امام فرمود "شهربانو دختر یزدگرد، مادر علیّ بن الحسین است و مهدی از نسل او ست و فرزند یزدگرد محسوب می شود". هرچند برخی پژوهشگران غربی و ایرانی و در رأس آنها سیّدجعفر شهیدی، داستان ازدواج شهربانو با امام حسین(ع) را رد کرده اند، امّا ایرانیان دوست دارند چنین باشد و حتّی شهربانو در صحنۀ کربلا هم حاضر باشد و حتّی امام صادق(ع) هم که جدّۀ مادری اش "کیهان بانو" -دختر دیگر یزدگرد- باشد، برخلاف سایر هاشمیان که چشمان مشکی دارند، چشمان آریایی رنگ (:نیلی) داشته باشد.

*

«هزار نکتۀ باریکتر ز مو اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند».

در بعضی نسخه های دیوان حافظ، به اشتباه قلندر را معادل درویش تصوّر کرده و به جای "سر بتراشد"، "سر نتراشد" نوشته اند. در حالی که قلندران در ایران باستان گروهی بودند که نقطه مقابل درویشان (که گفته شد نزد مردم جایی نداشتند) به حساب می آمدند: اگر درویشان موها را فرو می هشتند، از مردم می گریختند و به گرسنگی و نداری روزگار می گذراندند؛ قلندران سر می تراشیدند، ورزش می کردند، می خوردند و می خوراندند و به رسم عیّاری دست مردم را می گرفتند. بنیانگذار تصوّف در اسلام را گفته اند "حسن بصری" صحابی موذی امام علی(ع) بوده. در آموزه های شیعه با تصوّف مخالفت شدید شده است؛ علی(ع) شخصیتی جامع الاطراف است که هر گروهی سعی می کند وی را به خود منسوب کند: ورزشکاران و پهلوانان می گویند مولای ما علی ست، زمامداران اسلامی می گویند منشور امیرالمؤمنین به مالک اشتر الگوی ما ست [إن شاءالله که چنین باشد!]، بسیجیان می گویند امام علی نخستین بسیجی تاریخ است، و... . اینها همه هست و علی(ع) نیست. در این میان، همۀ فرقه های گمراه درویشی نیز بالاتّفاق نخستین خرقه را از جانب حضرت علی [و نه "امام" علی] می دانند. همانطور که آناهیتا نماد زنانگی زنان ایران بود، ایزد میترا نیز نماد مردانگی برای مردان -ویژه در عصر اشکانی- بود. می گفتند میترا پسر آناهیتا ست که به قول رومیان از گل نیلوفر و به قولی از شکاف صخره تولّد یافته است. تولّد از شکاف سنگ، سابقۀ دیرینی در اساطیر ملل باستان دارد. در اساطیر اسکاندیناوی، ساکنان دور سوّم تمدّنی زمین: "مردمان باریک بین باهوش عالِمی بودند که از سنگهای کوهها و اعماق زمین بیرون آمده و سطح آن را اشغال نمودند". در کتاب زوهر هم آمده: "پس از ویرانی زمین به وسیلۀ آتش، عدّه ای از آوارگان که نجات یافته بودند و توسّط رابی یوسه رهبری می شدند، بیگانه ای را ملاقات می کنند که از شکاف صخره ای بیرون می آید و چهره ای متفاوت با چهرۀ زمینی ها دارد. الخ". در داستانهای قرآن مجید هم، شتر صالح است که به همراه بچّه اش از شکاف سنگ بیرون می آید. علی(ع) هم از شکاف سنگ به دنیا آمد. نه؟! قلندران که در پی الگوی جدیدی بودند تا مرام خود را دنبال کنند، میترا را در سیمای علی(ع) دیدند. امام علی(ع) به خلاف سایر ائمّه، موهای پیش سرش ریخته (به قول عرب: اصلع) بود و در عین حال موهای پشت سرش تا شانه بلند بود. همین امر برای هر دو گروه درویشان و قلندران بهانه شد تا به تأسّی از مولای خودشان، اوّلی موی سرشان را بلند بگذارند و دوّمی از بیخ بتراشند. ورزشکاران باستانی کار، امروز نیز جلوی سرشان را می تراشند. امّا شباهت ها به همینجا ختم نمی شود: اگر آناهیتا مادر میترا ست، مادر علی هم باید مانند همسرش، فاطمه باشد!

*

نام محمّد و علی (ص) در کتابهای آسمانی و انآسمانی(!) ایرانی و انیرانی، به صورتهای "مهرآزما(مهرآموز؟)، موذَموذ، مِمتاطا" همریشه با مهر (شاید هم ماد؛ در انجیل عبارتی ست که به دو صورت "محمّد بزرگ" و "من احمد بزرگ" خوانده می شود. نام همدان هم در تورات "احمتا" ست) و "ایلی، ایلیا، آلیا، اوریا" همریشه با هور/اهورا (و شاید آریا) آمده است. گفتنی ست موسی و هارون هم از این ریشه اند. با توجّه به اینکه نامهای اهل بیت (علیهم السّلام) در محیط آن زمان خودشان، در میان نامهایی چون "بچّۀ مار، جوجۀ کرکس، ملخ، خارپشت، اسب سرکش، و..." تازگی داشت، شاید بتوان ادّعا کرد که ریشۀ ایرانی دارند.

و موارد دیگر.

***

نتیجه  اینکه: شیعه مکتب ایرانی نیست، ولی "حبّ اهل بیت(ع)" از ارکان هویّت ایرانیان است. فردوسی بزرگ وقتی در دیباچۀ شاهنامه ارادت خود را به خاندان نبی و وصی (ص) ابراز می دارد، تشیّع خود را اعلام نمی کند. چنانچه عدّه ای با استناد به این ابیات، فردوسی را شیعه دانسته و ابیات دیگری را که در آنها از سه خلیفۀ نخست راشدی ستایش به عمل آورده است، از او نمی دانند. یا عدّه دیگری با استناد به ابیات گروه دوّم و اینکه طبقۀ دهقانان سنّی مذهب بودند، فردوسی را سنّی دانسته و ابیات گروه اوّل را از او نمی دانند. هر دو گروه به بیراهه رفته اند. فارغ از اینکه فردوسی شیعه بوده باشد یا سنّی، در مقام یک مسلمان ایرانی، حبّ اهل بیت را که جزء جدا نشدنی هویّت ایرانی ست، به رخ محمود غزنوی، سلطان ترک تبار تازه مسلمان می کشد تا به او این پیام را دهد که: "ما ایرانیان به خوبی توانسته ایم خود را با اسلام وفق دهیم و خلافت اسلامی عربی نیز دیگر به طور کامل روحیات ما را شناخته است. تو اوّل برادری ات را اثبات کن، سپس ادّعای ارث کن و به قول خودت برای رضایت خلیفه انگشت در کن در جهان و قرمطی بجوی" !

 


بخش دوم: برخی از ویزگی های مکتب ایران

واژۀ فرهنگ در اوستا، به شکل "فرثنگ" ، مرکب از دو جزء است: "فر" به معنی بالا + "ثنگ" به معنی کشیدن؛در کل به معنی بالا کشیدن(سیر وسلوک و تعالی روح).در اصطلاح، به مجموع داشته های معنوی یک ملّت اطلاق می گردد، در برابر تمدّن که مجموع داشته های مادّی آن است. در این میان، ایران به عنوان سرزمینی که در مرکز جهان واقع است و ویژگی های مثبت فرهنگ های دیگر را گلچین کرده و از عصارۀ آنها عسل پس داده، خصوصیات فرهنگی منحصر به فردی دارد که همگی بر دو ستون "فطرت" و "منطق" استوار است. به برخی از این ویژگی ها در بخش قبل اشاره شد. حال، ادامۀ مطلب... .

  • جامعه شناسی ایرانی)

جامعه شناسان، امروزه کوچکترین واحد سازندۀ جامعه را فرد تلقّی می کنند و بزرگترین واحد را کشور می دانند. این نگاه از سویی، به فروپاشی کانون خانواده و از سویی دیگر، به تضییع حقوق انسان ها –ودیگر موجودات زمین- به نام حفظ منافع ملّی انجامیده است. در حالی که در مکتب اشو زرتشت(ع)، کوچکترین واحد جامعۀ انسانی، "خانواده" است و بزرگترین واحد، "کلّ دنیا" . این کجا و آن کجا ؟!

  • مشروعیت حکومت در اندیشۀ ایرانی)

«منی کرد آن شاه یزدان شناس

ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس»

فردوسی

برخی تحلیلگران، بی رحمانه، اندیشۀ ایرانی خورنه/فرّه را ابزار بی سر و صدای مشروعیت بخشی در ایران باستان و معادل کاریزما یا هالۀ تقدّس عنوان می کنند؛ در حالی که فرّه نه تنها معادل کاریزما نیست، بلکه از قضا بنا به داستان جمشید، همین مشروعیت بخشی کاریزماتیک، علت اصلی باطل شدن فرّه است:

پادشاهان بابل و هند باستان عادت داشتند دور خود هالۀ تقدّس بکشند و خود رافرزند خدایان و... بخوانند؛ گسترش قلمرو تمدن آراتّا/ارتّه در نیمۀ هزارۀ چهارم پیش از میلاد، باعث رونق اقتصاد و تحکیم روابط تجاری و دریانوردی آن با هند و بابل شد. ناچار به همراه کالاها، برخی افکار خارجی نیز در میان مردمان "سرزمین قانون پاک" رسوخ کرد. از جملۀ آنها، همین "انسان-خدا" بودن پادشاهان بود. فرمانروایان آراتّا در این وقت به فکر افتادند به تقلید از دیگران، خود را مقدّس کنند. یعنی به زبان نمادین: جمشید ادّعای خدایی کرد. همین امر بود که باعث شد فرّه ایزدی از او بگریزد و سرزمینش به دست سامیان بیفتد. اگر تا دیروز –که عدالت طلب و مهرورز و خدمت گزار بود- هنگام سفرهای استانی مردم به استقبالش می آمدند و فی المثل شعار می دادند: "صلّ علی محمّد، بوی سیامک آمد"(!!)، امروز –که هوس عوام فریبی به سرش زد- دیگر از چشم مردم افتاده بود.

فرّه ایزدی در یک کلام یعنی: تأیید خداوندی. در معارف اسلامی، حدیث قدسی از خداوند متعال نقل شده است که: «من در دوجا خنده ام می گیرد:یکی آنجا که من بخواهم بنده ای را عزیز کنم و خلق بخواهند او را ذلیل کنند و دیگر آنجا که من بخواهم بنده ای را ذلیل کنم و خلق بخواهند به زور او را عزیز کنند».به راستی هم فرمانروا تا زمانی که پای از دایرۀ عدالت بیرون ننهد، در چشم مردم عزیز است، هرچند بدخواهان بخواهند با جنگ روانی، شخصیتش را ترور کنند؛ ولی همین که مرتکب ظلم شد، خدا او را از چشم مردم می اندازد، هر چند دوستداران بخواهند با سلاح تبلیغات، حفظش کنند. فرّه اگر همان کاریزما بود، گریختنش دیگر چه بود؟! در واقع، ایدۀ قابل گریز بودن فرّه، نخستین هستۀ مشروطه خواهی است. فرّه، حقیقتی انکار ناپذیر و از شواهد مردم سالاری است؛ در حالی که کاریزما، ابزاری دروغین برای مردم سواری است. هرچند قابل انکار نیست که در دورۀ ساسانی، این دو با یکدیگر مترادف شدند، اما در اصل: این کجا و آن کجا ؟!

افسانه هایی هم که می گویند: فرّه ایزدی، به شکل شاهینی جم را در بر گرفت و سرانجام به صورت مرغی پرید و از او دور شد و ضحّاک دنبالش می کرد تا بگیرد و... ،حاصل تقلّای شاهان ساسانی بود، به منظور ناشناخته نمایاندنش در چشم مردم. باری، جمشید کافر شد یا نه؟ طبری برای جم جانماز آب کشیده و گفته: ادّعای خدایی نکرد،ولی مردم از سر ارادت(!)،خود اینطور گفتند. فردوسی هم پتۀ او را روی آب ریخته و قاطعانه گفته: کافرشد(=شد ناسپاس). اما شاید حدّ معقول این است که: جمشید ادّعای خدایی نکرد، ولی یک سری داعیه های عجیب و غریبی کرد که مصداق پوپولیسم[در معنای منفی آن] و در نتیجه،"ظلم"بود. شاید فردوسی حقّ مطلب را ادا نکرده که گریز فرّه را در اثر"کفر"دانسته است؛ زیرا والا پیامدار محمّد(ص)، خلاف این را به ما آموخته است !

  • ازدواج با محارم در ایران باستان)

واژۀ "خویت داثه/خوئیت ودثه" از واژه های جنجالی اوستا و در کل ادبیّات دینی ایران باستان است. ترجمۀ تحت اللّفظی آن می شود: پیوند با نزدیکان یا به زبان فارسی امروزی خویش دودگی. برخی مورّخان با توجّه به شواهد انکارناپذیری از چند نمونه از ازدواج با محارم در دوره های هخامنشی و اشکانی و ساسانی که بیشتر به خاطر ترس از انتقال قدرت صورت می پذیرفته، آن را به معنی ازدواج با محارم گرفته اند. ولی برخی دیگر چون دکتر علیرضا شاپور شهبازی آن را زناشویی فامیلی تعبیر کرده اند و حتّی عدّه ای چون استاد امید عطایی فرد چنین ترجمه ای را از اساس غلط دانسته و مدّعی شده اند صحیح آن خویش دادگی یا همان ایثار است.

دیدگاه ما این است که این واژه نیز مانند مفهوم "بازگشت" در تورات که در اصل به معنی توبه و بازگشت به سوی خدا بوده و بعدها توسّط بنیانگذاران صهیونیسم به باز گشت یهودیان به سرزمین موعود(!) تعبیر شد، و یا مانند شعار "لا حکم إلّا للّه" خوارج که به فرمودۀ حضرت علی(ع) سخن حقّی بود که از آن ارادۀ باطل داشتند، در طول تاریخ مورد سوء استفاده قرار گرفته و بازیچۀ دست پادشاهان و اشراف شده است. امّا معنای اوّلیۀ آن چه بوده است؟ به نظر نگارنده با نگاهی به اوستا و منابع پهلوی در می یابیم هیچکدام از دو مفهوم ازدواج فامیلی و از خود گذشتگی دارای آن میزان موضوعیّتی نیستند که به این شکل مورد تأکید قرار بگیرند. اوّلی یک حکم مباح و نهایتاً پسندیدۀ اجتماعی است. دومی هم یک خصلت اخلاقی است که با اینکه بسیار پسندیده است، ولی تکلیف نیست؛ خصوصاً اگر توجّه کنیم که ایرانیان بیشتر بر روی عدالت تأکید داشته اند و طبق آموزه های اسلامی، اگر عدالت به طور صحیح اجرا شود، احسان هم لازم نیست. تا چه رسد به ایثار؟ تنها یک توصیۀ دینی و اخلاقی باقی می ماند که اسلام هم تا حدّ تکلیف بر آن تأکید می کند و آن همان است که ترجمۀ آن نیز می شود: پیوند با خویشان یعنی همان "صلۀ رحم". اینکه محقّقان از کجا معنای پیوند را منحصر در ازدواج و دایرۀ خویشاوندان را هم منحصر به محارم دانسته اند خود می دانند؛ امّا به راستی، این کجا و آن کجا؟! 

  • عشق در مکتب ایران)

گاهی وقت ها صحنه هایی در زندگی روزمرّۀ ما پیش می آید که احساس می کنیم قبلاً دیده ایم. علّتش بر می گردد به قسمتی از مغز که انبار اطّلاعات فراموش شده است و مرکز ضمیر ناخودآگاه به حساب می آید. یعنی مغز، اطّلاعات مربوط به رخدادهایی را که قابل اعتنا تشخیص نداده، در آن آرشیو، به بایگانی می سپارد. برای همین وقتی وقایعی شبیه آنها –که جزئیاتشان فراموش شده است- پیش می آید، برایمان آشنا به نظر می رسد، هرچند سال ها از آن گذشته باشد؛ و اما عشق، این آشنای ناشناخته.... .

واژۀ عشق را برگرفته از ریشۀ "عشقه" ی عربی دانسته اند و آن پیچکی است که دور درخت می پیچد و زرد و خشکش می سازد؛ یعنی عشق هم، یک نوع بیماری روحی-روانی است که فرد را-و شاید زوج را(!)- زرد و علیل می کند. ولی شاید این تعریف بی انصافی باشد؛ در اوستا،بارها از مفهومی تحت عنوان "اشه/اشا" یاد شده که با کمی تأمّل در می یابیم در بیشتر مواقع، مخفّف همان ارشه/ارته به معنی راه راست(=کیش حنیف) است. امّا در برخی موارد، در معنایی دیگر به کار رفته است؛

بچه هایی که در بدو ورود به مدرسه، واکسن فلج اطفال می زنند، تا چند روز پایشان می لنگد. چون ماهیت واکسن، میکروب های مرده، ضعیف شده یا کم تعداد همان بیماری است، به طوری که بیمار نکند، ولی یگان های پدآفندی بدن را که در آماده باش کامل به سر می برند، سریعاً از پایگاه های خود آزاد کرده و به سوی دشمن فرضی گسیل دارد تا بدینگونه بدن برای همیشه در برابر دشمن واقعی بیمه شود؛ برای بیمه شدن دائمی در برابر هوا و هوس هم، چنین واکسنی لازم است.

برخی دانشمندان خشک مزاج علوم تجربی، پیدا شدن احساسات تازه در اشخاص را به خاطر ترشح هورمون های شیمیایی در بدن می دانند. اشخاص خود، آن احساسات را بدون علت واز جانب غیب(!) عنوان می کنند. ما معتقدیم این احساسات زاییدۀ آن هورمون ها نیست، حتّی بر عکس هورمون ها زاییدۀ احساسات است؛ امّا منشأ این احساسات غیب هم نیست، بلکه به همان مرکز ضمیر ناخودآگاه باز می گردد: تشابه طرف(!) ها با کارتون ها و دیگر علایق گمشدۀ دوران بچگی. و این بهانه های است برای پذیرش دائمی اشه.

اشه/اشگ در فرزانش(حکمت) اوستایی، یک حقیقت جاری و ساری در کلّ کائنات است. سنگ مغناطیس که آهن را می رباید، کهربا که ذرّات کاه را جذب می کند، بارهای مثبت و منفی در ابرها که با هم برخورد می کنند و رعد و برق پدید می آید، گرده های گل که با وزش باد منتقل می شوند تا نسل شان تکثیر یابد،و... همه و همه به نیروی اشگ/عشق صورت می پذیرد. وبه قول حکیم گنجه:

«طبایع جز کشش کاری ندارند

حکیمان این کشش را عشق خوانند».

عشق در لسان عرب در همین معنی پست زمینی و تقریباً معادل واژۀ نازیبای شهوت به کار می رفت. اوّل بار در احادیث اسلامی از رابطۀ انسان با خالق به عشق تعبیر شد. در قرن دوم هجری مفهوم عشق به دست"رابعۀ عدویه"[با رابعۀ بلخی شاعرۀ قرن چهارم اشتباه نشود] وارد تصوّف شد که تا آن زمان حال و هوایی صرفاً زاهدانه داشت. تا سده های چهارم و پنجم هجری و در میان مشّائیون، عشق همچنان در مفهوم بیماری جنون جوانی بود. از قرن پنجم به بعد -که گفتیم تشیّع در ایران اکثریت یافت- فلسفۀ مشّا جای خود را به فلسفۀ اشراق و سبک ادبی خراسانی جایش را به سبک عراقی سپرد. بدینگونه عشق نیز مفهوم اصیل و حقیقی خود را بازیافت که که نسبتش به مفهوم قبلی -که بیشتر باید دلبستگی نامیده شود- نسبت "حیات" است به "زندگی". حیات، چه ما باشیم و چه نباشیم، برای خودش در کل هستی برپاست. زندگی بسته به زنده بودن ما معنا می یابد. در واقع زندگی، سطح نازلی از حیات است که از زمان دمیده شدن روح -در چهار ماهگی جنین- تا لحظۀ مرگ در دست ما امانت است.دلبستگی(:عشق زمینی) هم به عنوان میکروب بی خطر هوس(:علاقۀ بدون دلیل عقلی)، عاملی است که دریچه های قلب باز شود و عشق حقیقی در آن بریزد. عاشق تا آخر عمر، همۀ انسان ها و حیوانات و نباتات و جمادات را دوست دارد. مهربان و دل نازک است. کینه به دل نمی گیرد. دروغ نمی گوید. دست همه را می گیرد. و... .

در اندیشۀ ایرانی،عقل و عشق نه ضدّ هم که لازم و ملزوم هم اند؛ زیرا عاشقی سه مرحله دارد: دلشکستگی(با علامت قلب شکسته!)، دلخستگی(با علامت قلب تیر خورده!) و سرانجام دلبستگی(دو تا فلب!). اگر این ترتیب رعایت نشود و دلبستگی زودتر از موعد بیاید، به کوری خواهد انجامید؛ و گر نه بصیرت بیشتر هم خواهد شد.

و از همۀ اینها گذشته بایدتوجه داشت که "مهر"(در اینجا معادل محبّت، زیرا در معنی رحمت هم به کار رفته) فوق عشق است. عشق عارضی است. مهر، ذاتی. عاشق، اگر کمالات معشوقش از بین رفت، عشقش هم از بین می رود. ولی مادر نسبت به بچه ناقص خود نیز مهر دارد. عشق، آتش است که یکباره زبانه می کشد و خاموش می شود و شاید درختان سر راهش را هم بسوزاند. مهر، آب است که قطره قطره می ریزد و در طولانی مدت درخت را تناور و بارور می کند. عشق جزئی نگر است و مهر، کلّی نگر. عشق، چاشنی مهر است. تا تنور عشق داغ است، باید نان محبّت را چسباند. و خرد وسیلۀ این کار است. و در نهایت: عشق مرکب است، عقل جادّه است و مهر مقصد.

  • مسئلۀ شر در جهان بینی ایرانی)

مسئلۀ شرور(بدی ها) از دیرباز ذهن بشر را به خود مشغول داشته است. این مسئله مهمترین عامل انشعاب جهان بینی ها و در واقع دین های مختلف است(چون جهان بینی، هستۀ اوّلیۀ هر دینی است). حقیقت قضیۀ شرور -طبق آنچه تعالیم الهی می گوید و عقل سلیم تأیید می کند- به طور خلاصه از این قرار است که:

هر آنچه وجود دارد خیر است. بدی کمبود خوبی است. کمبود هم خود حاصل نسبیت است. خداوند نیز وجود مطلق و خیر مطلق است. بدی ها به دو دستۀ اخلاقی(گناهان) و طبیعی(بلایا) تقسیم می شوند. شرور طبیعی در اصل شر نیستند؛ بلکه چون تداخل منافع با یکدیگر، اقتضای عالم ماست، سود یکی برای دیگری ضرر حساب می شود. این ها از خداست. اما شرور اخلاقی حاصل سوء استفادۀ بندگان از قدرت و اختیاری است که خدا به موجب قدرت و اختیار خود به آنها بخشیده است. این وسط، شیطان بندۀ گناهکار خداست که به خاطر گناه اوّلیه از درگاه خدا رانده شد و به عوض عباداتش درخواست کرد که در این دنیا شیطنت کند. یعنی رنج های کار خوب و لذّات کار بد را -به جای پاداش آن و عذاب این- به یاد بندگان اندازد تا آنها خود به ترک خوبی و انجام بدی تحریک شوند. شیطان "نهی از معروف و امر به منکر" نمی کند. دروغ هم نمی گوید. پس فقط مسئول اعمال خود است.

عمده انحرافات مسئلۀ شر از این قرار است:

الف) از خدایی که منشأ خیر است نمی تواند بدی سر بزند. پس دو تا خدا داریم، یکی خوب و یکی بد !!

این فکر یعنی ثنویّت/دو گانه پرستی اساس دین مانی است. بودایی گری امروز هم -به جز در مناطقی از آسیای جنوب شرقی- همان مانویّت است. زرتشتی گری کنونی هم با تجدید نظرهایی که در زمان مأمون عبّاسی در آن صورت گرفت، از این لحاظ با آیین مانی مطابقت دارد؛ به جز اینکه: در مانویّت گیتی/مادّه معادل بدی و مینو/معنا برابر خوبی شناخته می شود که این مخالف نظر اسلام است، ولی در دین زرتشت چنین نیست و حساب مادّه و معنا از بدی و نیکی جداست.

ب) خدا یکی است،ولی نه خوب است و نه بد. بلکه خوب مطلق و بد مطلق، دو تن از مخلوقاتش "انسان کامل" و "شیطان" اند که هیچ یک آنچنان قدرتی ندارند. چون قدرت اصلی در آمیختگی خیر و شر(=گمیزشن/صفحۀ شطرنجی) است؛و هر دو محبوب خدایند، پس ما هم باید به یک اندازه دوستشان بداریم (:خلط رحمانیّت با رحیمیّت) !!

خطرناک ترین انحراف همین است. این تفکّر، اساس آیین زروان ایران در باستان است که تکمیل شدۀ آیین برهمای هندی است. همین آیین بعدها به جلد مکتب کابالا/عرفان یهود درآمد و اکنون فراماسونری نامیده می شود. در این مکتب واحد، خدای "قدرتمند بی طرف" که برهما، زروان، کرونوس، یهوه، و لیوسیفر خوانده شده، عبارت از "زمان" یا -بنا به تعریف جدید- همان "انرژی سیّال جهانی" است( T= +E * -E = E2 )، که از سویی به عنوان بحثی که هم در فیزیک و طبیعیّات و هم در فلسفه و الهیّات مطرح است، حدّ فاصل مادیّت و معنویّت به شمار می رود و از سوی دیگر در عین اینکه خیلی قدرت دارد، فاقد توانایی تشخیص بین خوبی و بدی است و به اصطلاح تر و خشک را باهم می سوزاند. از این رو، گاو -که قوی و در عین حال نفهم است- نماد زمان بیکران است و آقازادۀ ایشان نماد زمان کرانمند یا همان تاریخ که در عربی به گوسالۀ وحشی تعبیر شده. در این مکتب، اوج معنویّت همان جایی است که مادیّت و معنویّت به هم می رسند. خلأ معنویّت هم با "مادیّت موهوم" پر می شود. طبق عقاید پیروان این مکتب، راهیافته ترین فرقه ها دو فرقه هستند: از میان آنانی که پرستش خدای خوبی را برگزیده اند، پرستندگان مستقیم انسان کامل به عنوان خدای واحدند که معادل اسلامی اش می شود فرقۀ یارسان یا علی اللّهی؛ پیروان ادیان دیگر توحیدی همچون مسلمانان، مسیحیان، کلیمیان و زرتشتیان که خدا را خوب می دانند، در واقع صفات انسان کامل را به خدا نسبت داده اند. فرقۀ راهیافتۀ دیگر از نظر آنان شیطان پرستان اند که در عصر جدید، با این عقیده ها، مجوّز فعّالیت گرفته اند.

ج) هندیان باستان، اعتقاد داشتند که: شرور طبیعی هم علاوه بر شرور اخلاقی از جانب شیطان و نیروهای بدی است، پس باید برای راضی نگه داشتن شان به آنها "رشوۀ دینی بپردازیم؛ یعنی به عمد بعضی کارهای خوب را ترک کرده و بعضی کارهای بد را مرتکب شویم تا نیروهای شر از ما راضی شده و شرّشان را از سرمان کم کنند !!

گفتیم که ریشۀ شرور اخلاقی هم به شیطان برنمی گردد تا چه رسد به شرور طبیعی؟ این ایده نیز اساس آیین دیویسنی/شیطان پرستی ایران باستان قبل از ظهور آریان است. فرقۀ یزیدی که برخی آن را منسوب به یزید بن معاویه و برخی منسوب به شخصی به اسم یزید بن انیسه و برخی دیگر تغییر یافتۀ فرقه ای به نام ایزدی در دورۀ ساسانی می دانند، ابتدا بر اساس این تفکّر شکل گرفته و بعدها رگه های اوّلیۀ شیطان پرستی جدید هم به آن اضافه شده است.

د) در آیین مزدیسنی آریاهای ایرانی هم، بلایای طبیعی به اشتباه به نیروهای اهریمن نسبت داده می شد. امّا به جای اینکه مانند هندیان اهل "مدارا" باشند، معتقد بودند:

 باید با کمک نیروهای اهورایی با اهریمنان "مبارزه" کنیم تا نقشه هاشان نقش بر آب شود !!

همین امر مورّخانی چون کونت گوبینو را برآن داشته تا ایرانیان باستان را تا حدودی دارای یک نوع ذهنیّت کودکانه و سطحی نگر قلمداد کنند. یعنی ترس بیجا و در عوض، انگیزۀ مبارزه. روی این حساب، مکتب ایران تماماً هم گل و. گلاب نبوده. شاید در این مورد خاص، اشو زرتشت(ع) هم نتوانسته کاری از پیش ببرد!

 

بخش سوّم: بحث هایی که امروز مطرح می شود

استاد مطهری(ره) یک سال قبل از انقلاب،در نامه ای به امام خمینی(ره) با اشاره به سلسله مقالاتی در کیهان آن روزها-که دکتر شریعتی گفته بود من نوشته ام-می نویسد:

((خلاصۀ این مقالات که یک کتاب می شود،این بود که "ملاک ملیت،خون ونژاد-که امروز محکوم است-نیست.ملاک ملیت فرهنگ است و فرهنگ به حکم اینکه زادۀ تاریخ است نه چیز دیگر،در ملیت های مختلف،مختلف است.فرهنگ هر قوم،فرهنگ آن قوم است.هر قوم که فرهنگ مستمر نداشته،نابود شده است.ما ایرانیان،فرهنگ دو هزار و پانصد ساله داریم که ملاک شخصیت وجودی ما و خویشتن اصلی ماست.در طول تاریخ حوادثی پیش آمد که خواست ما را از خود واقعی ما بیگانه کند،ولی ما هر نوبت به خود آمدیم و به خود واقعی خود بازگشتیم؛آن سه جریان عبارت بود از:حملۀ اسکندر،حملۀ عرب،حملۀ مغول".در این میان بیش از همه دربارۀ حملۀ عرب بحث کرده و نهضت شعوبیگری را تقدیس کرده است.آنگاه گفته "اسلام برای ما ایدئولوژی است نه فرهنگ.اسلام نیامده که فرهنگ مارا عوض[کند] و فرهنگ واحدی به وجود آورد،بلکه تعدد فرهنگ ها را به رسمیت می شناسد همانطور که تعدد نژادی را یک واقعیت می داند.آیۀ کریمۀ «إنا خلقناکم من ذکر ٍو انثی و جعلناکم شعوباْ و قبائل....»ناظر به این است که اختلافات نژادی و اختلافات فرهنگی-که اولی ساختۀ طبیعت است و دومی تاریخ-باید به جای خود محفوظ باشد".ادعا کرده است که "ایدئولوژی ما روی فرهنگ ما اثر گذاشته و فرهنگ ما روی ایدئولوژی ما؛لهذا ایرانیت اسلامی شده است و اسلام ما،اسلام ایرانی شده است".این بیان عملاٌ و ضمناٌ،نه صریحاٌ فرهنگ واحد به نام فرهنگ اسلامی را انکار کرده است و صریحاْ شخصیتهایی نظیر بوعلی و ابوریحان و خواجه نصیرالدین و ملاصدرارا وابسته به فرهنگ ایرانی دانسته است.این مقالات بسیار خواندنی است.... .به هر حال مطالعۀ حضرتعالی بسیار مفید است)).

این نامه در آن مقطع بی پاسخ ماند و برای حفظ اتحاد نیروهای انقلاب،دعوت به سکوت شد.امروز دوباره این بحث پا گرفته است.

"-اکنون دیگر وقتش رسیده که به جای مکتب اسلام، از مکتب ایران سخن بگوییم.

:آقا! شما چرا ضدّ اسلام حرف می زنید؟

-من کی ضدّ اسلام حرف زدم؟

:مگر نمی دانید تفاخر نژادی در اسلام منتفی است؟

-بله!، اما حبّ وطن به معنی تفاخر نژادی نیست. مگر نمی دانید حبّ وطن دراسلام از نشانه های ایمان است؟

:بله!، اما شما الآن اساس مکتب اسلام را نفی کردید و مکتب ایران را به جایش مطرح کردید؛ دیگر کدام اسلام و کدام ایمان که حبّ وطن هم بخواهد از نشانه هایش باشد؟

-نخیر!، بنده عرض کردم اسلام یک ایدئولوژی است که در ظرف های گوناگونی قابل پیاده شدن است و در این میان،اصیل ترین قرائتش،اسلام ایرانی است؛پس منظور من از مکتب ایران،همان مکتب اسلام است.اجازه است مثالی بزنم؟

:بفرمایید.

-آیا اعتقاد دارید که اسلام،نقطه مقابل ایدئولوژی لیبرال دموکراسی غرب است؟

:بله.

-مهد این تفکر،آمریکا نیست؟

:چرا!

-پس می توانیم به جای مکتب لیبرال دموکراسی بگوییم مکتب آمریکا؟

:بله.

-مهد اسلام ناب هم ایران است،نه؟

:چرا!

-حالا چرا نتوانیم به جای مکتب اسلام،بگوییم مکتب ایران؟!

:؟؟؟!!! ".

گفتگویی بود خیالی بین دو نفر به نمایندگی از گروه موسوم به جریان انحرافی و گروه نامبردار به خواص بی بصیرت.پیش از بررسی نظرات،لازم است بگویم با هر دو مخالفم و معتقدم که: عمروعاصی آمده و قرآنی بر سر نیزه کرده،آیا مالک اشتر ها و ابن عباس ها باید به مقابله اش بروند یا ابوموسی اشعری ها؟

علی(ع) فرمود: «نادان اگر سکوت اختیار می کرد،اختلاف پایان می پذیرفت» .مشکل ما در این است که حکیمی سخنی می فرماید،کاسه های داغ تر از آش که خود را مرید او می دانند،به جای تشریح و تفسیر آن سخن،طوطی وار تکرارش می کنند؛آن قدر که وقتی کسی هم پیدا می شود که عمق سخن را درک می کند و می خواهد برای دیگران بازگوید،متهم به کلیشه و شعارزدگی می شود!

صحبت بر سر این است که بسیار می گویند جریان انحرافی،ولی اغلب نمی توانند دقیقاٌ بگویند انحراف کجاست! و به نوعی،خود انحراف را تحریف کرده اند! عدۀ مزبور،از همان ابتدا عبارت "مکتب ایران" را به "مکتب ایرانی" برگرداندند.موضوعی را که مقام معظم رهبری،از آن با عنوان "علاقه به ایران" تعبیر کرده اند،با موضوعات حب وطن و ملی گرایی خلط کردند.(من ایران را دوست دارم؛اول چون وطنم است و بعدش به خاطر خود ایران.یعنی اگر ایرانی هم نبودم،باز-به شرط شناخت-دوستش داشتم).مکتب ایرانی،اسلام ایرانی،ایرانیت و جمهوریت را یکجا رد کردند.گفتند که اینها مکتب ایرانی را طرح کرده اند به منظور تقابل با مکتب اسلام.رهبر حکیم انقلاب اسلامی فرمود:"من این را برداشت نمی کنم".این بار،از ولایت فقیه هم جلوتر زده و اعلام کردند:آقا تسامح می فرماید[نعوذ بالله]،واضح است که هدف نهایی اینان اسلام است. و.... .

آیا خبر تازه ای است که دشمنان،اسلام را نشانه رفته اند؟آیا ناسیونالیسم انحراف است؟اگر در صورت افراطی اش آری،آیا این فضایی که پدید آمده،مصداق آن است؟و حتی اگر چنین باشد،آیا آنقدر غبارآلود است که حق و باطل درآن گم شود و نام فتنه به خود بگیرد؟آن هم فتنه ای که از فتنۀ قبلی خطرناک تر باشد؟تا جایی که گفته شود اگر فتنۀ قبل دامن عوام را گرفت،این فتنه دامن خواص را می گیرد؟آیا بهتر نیست به جای هشدار در مورد استراتژی کلی دشمن،راهکارها را تشریح کنیم؟آیا فی المثل یک بچۀ هشت ساله هم درنمی یابد نژادپرستی بد است و در اسلام ،انسان ها باهم برادر و برابرند؟و آیا و آیا و آیا....؟

در مورد محتوای نامه ای که در ابتدای مطلب آمد،گفتنی است آقای مطهری انتقادات خود را در مورد این آرا بیان نکرده اند(و طبیعی است،چون نامه را برای استادشان نگاشته اند،نه برای من و شما).امروز هیچکدام(مطهری و شریعتی)بین ما نیستند و نظرات بر زمین مانده است.بنده در آن حد نیستم که به صورت ریز از شریعتی انتقاد کنم.(انتقاد از شریعتی کار مطهری است).در همین حد کلی می دانم که ایشان،گاهی بدون رجوع به متخصصین حوزۀ دین،در مورد مسائل دینی اظهارنظر کرده است.فارغ از آن،این سخن که "ایرانیت اسلامی شده است و اسلام ما،اسلام ایرانی شده است" از دید بنده مشکلی ندارد،ولی بحث هایی که امروز مطرح می شود مشکل دارد.

"اسلام ما" و به تعبیری اسلامیت مان ایرانی شده است و نه خود اسلام،که مجموعه تعالیمی در زمینه های عقاید،احکام و اخلاق است و هیچ گاه نه به ایران و نه به هیچ منطقۀ جغرافیایی دیگری محدود نمی شود؛اما اسلامیت،شیوۀ عمل ما به آن آموزه ها است،وقتی صورت عینی به خود بگیرد.همچنین "ایرانیت" اسلامی شده است و نه ایران.ایرانیت اسلامی،با مسلمان شدن مردم ایران در بیش از سیزده قرن قبل،محقق شده است.ولی تا تحقق ایران اسلامی حداقل سیزده سال دیگر زمان باقی است(افق 1404).و تا ایران اسلامی تحقق نیافته است،سخن گفتن از اسلام ایرانی و به تبع آن مکتب ایران،بی مورد است.

نکتۀ مهم دیگر این است که اسلام و اسلامیت از این رو که هر دو شامل همۀ حوزه های حیات انسانی می شوند،باهم مطابقت دارند؛ولی نسبت ایران و ایرانیت با یکدیگر چنین نیست.ایران یک ظرف چند قسمتی است که ایرانیت،محتوای پر شدۀ تنها یکی از بخش های آن یعنی حوزۀ فرهنگ است.صحبت از اسلام ایرانی به عنوان الگوی جدید برای جهان امروز،محدود کردن اسلام به این حوزه(فرهنگ)و چشم پوشی از حوزه های دیگر است؛و این یعنی اعمال دستبرد در اصل اسلام طبق ذائقۀ ملی.هرچند نمی توان انکار کرد که فرهنگ ایرانی-اسلامی برترین فرهنگ اسلامی در جهان است،اما باز فقط فرهنگ است.

مقایسه کردن اسلام با مکتب آمریکا(لیبرال دموکراسی)و به اعتبار آن،مکتب ایران نامیدن مکتب اسلام نیز،اشتباه است.چون لیبرال دموکراسی و هر مکتب غیر الهی دیگر[=ظلمات کثیر]،از آمریکا و دیگر سرزمین ها "برخاسته" است،ولی مکتب اسلام[=نور واحد]،در ایران و دیگر سرزمین ها "فرود آمده" است.(که آن می توانست از ایران هم برخیزد و این می توانست در آمریکا هم فرود آید).

بحث«اسلام آمریکایی»هم که امام(ره) مطرح ساخت-و الآن جایش را خالی می گذارند-ناظر به همین نکته است.یعنی برخورد سلیقه ای و گزینشی با اسلام،همان مقصد مورد نظر بندگان گنهکاری است که مکاتب انحرافی را پدید آورده اند.و البته منظورمان نه مردم آمریکا،بلکه "شکارچیان شنبه" و تحریف کنندگان تورات است که حکومت ایالات متحده را براساس اندیشه های خود تأسیس کردند.

تأسیس حکومت ها،شرط پیاده سازی مکاتب در سرزمین ها است.به همین خاطر،مقام عظمای ولایت(دامت ظله)،در سخنرانی 14خرداد1390 در مرقد شریف بنیانگذار جمهوری اسلامی،در مقابل مکتب ایران، «مکتب امام(ره)» را تبیین فرمود،که در اینجا امام(ره) در نقش مؤسس حکومت اسلامی در سرزمین ایران نمایان می شود.ولی گروه پیش گفته،این ایده را نیز با ناشی گری شگفت آوری،سانسور کردند!!

بنابراین هرکس در هر جای دنیا اظهار نظری کند که بوی برخورد سلیقه ای با اسلام از آن به مشام برسد،آمریکایی است.هر چند شناسنامه اش ایرانی باشد! اظهارنظرهایی از این قبیل:

o       "تشیع که از آن به اسلام ایرانی هم تعبیر می شود...".معنی این سخن این است که تفاوت تشیع با دیگر فرقه هایاسلامی،تنها در ظواهر است.

o       "باید اسلام را از دل های ایرانیان به نظاره نشست.دل هایی که قبل از حضور مبارکش،مأمن اهورامزدا بود و اکنون نیز مأمنی برای خداوند رحمان و اهل بیت مبارکش".اشکال این سخن زیبا در همین واژۀ دل است.اسلامی که از دریچۀ دل نظاره شود،اسلام گزینشی است.

o       "باز هم می گویم.اسلام ناب همینجاست.در همین آب و خاک است.اسلام ناب در شیر پستان زنان ایرانی است".(آدرس خوبی دادید.از فردا خارجی ها بیایند دنبال اسلام ناب بگردند و جان تشنه شان را از زلال معارفش سیراب کنند!! استغفرالله....).بله، "تدین" در آب و هوا و طبیعت و خاک و خون و نژاد[بله،خون و نژاد]ایرانی-از جمله همانجایی که فرمودید(!)-هست.اما اسلام،دیگر نه.به عبارت دیگر،در این حرفی نیست که مردم ایران ذاتاٌ مؤمن و متدین اند،ولی اسلام ناب را باید در لابلای کتاب های احکام و حدیث و تفسیر قرآن و سیرۀ معصومین(ع) جستجو کرد،نه جای دیگر.به عنوان مثال،مردم متدین ایران،قبل از اسلام،وسط سفرۀ مقدس سال نو که خانواده دورش می نشستند و نان و گندم و... بر آن می چیدند، اوستا می گذاشتند در حالی که ملل دیگر با کتاب مقدس خود، چنین رفتار احترام آمیزی نمی کردند. اکنون هم همان ایرانیان بر سر همان سفره،قرآن می گذارند.

و در یک کلام "ایرانیت اسلامی" یعنی: لباس زنان ایرانی، اشیاء موجود در موزه ها، میراث فرهنگی و هنرهای دستی ایران پس از اسلام وبطور نمادین یعنی همین کاشی کاری های  گنبد فیروزه ای مسجد جامع اصفهان. اما "ایران اسلامی" یعنی بانکداری بدون ربا، یعنی بومی سازی علوم انسانی در دانشگاه ها، یعنی پرهیز از اختلاس و رشوه و اعتیاد و بدحجابی و هرگونه فساد اقتصادی،اجتماعی و اخلاقی دیگر. ایران اسلامی یعنی اجرای حدود شرعی بدست قوه قهریه و یعنی پیاده شدن تمام شئون اسلام در زندگی اجتماعی مردم ایران.

این کجا وآن کجا؟!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۳
امید شمس آذر

اژدرها یا در اصل "اژدرها" که در عربی "ثُعبان" گویند، تشکیل شده از اژی + در. اژی یا اشی که همریشه با افعی ست، در زبان هند و ایرانیان قدیم معنای مار می دهد و اژدر یا اژدرها به معنی مار بسیار بزرگی است که مارهای دیگر را بدرد. این موجود افسانه ای از دیرباز در میان ملل شرقی به عنوان حیوانی عظیم الجثّه با دو بال و به شکل سوسمار بزرگ که از دهانش آتش بیرون می آید معروف بوده و حتّی کشور چین نیز با نام سرزمین اژدهای زرد شناخته شده بود.

برخی دانشمند نمایان دین ستیز که خداپرستی ذاتی موجود در فطرت همۀ انسانها را انکار کرده و ریشۀ شرک و تعدّد خدایان و حتّی ریشۀ خود دین را در "ترس" انسانهای نخستین از حوادث عادی و تکرار شوندۀ طبیعت! می دانند، راجع به اسطورۀ اژدها نیز اعتقاد دارند که ریشۀ آن در اصل به ترس آدمیان از پدیدۀ طبیعی آتشفشان بر می گردد! اینها برای خودشان هرچه می خواهند بگویند؛ امّا این اسطوره نیز مانند همتایان دیگر خود، ریشه ای معقول و علمی دارد.

*

حکیم ناصر خسرو قبادیانی در سفر هفت سالۀ خود که از مرو آغاز شد و به شهرهای بسیار در غرب آسیا (به اصطلاح خاورمیانه) سفر کرد، در فلسطین اشغالی امروز بعد از "حیفا"، به موضعی می رسد و چنین شرح می دهد: «از آنجا به دیهی دیگر رفتیم به یک فرسنگی که آن را کنیسه می گفتند. از آنجا راه از دریا بگردید و به کوه در شد. سوی مشرق و صحراها و سنگستان ها بود که وادی تماسیح [تمساح ها] می گفتند. چون فرسنگی دو برفتیم، دیگر بار راه با کنار دریا افتاد و آنجا استخوان حیوانات بحری [دریایی] بسیار دیدیم که در میان خاک و گل معجون [آمیخته] شده بود و همچو سنگ شده از بس موج که بر آن کوفته بود. و از آنجا به شهری دیگر رفتیم که آن را قیساریّه خوانند...». (قبادیانی مروزی، ناصر خسرو <متوفّای 481 ه>، سفرنامه، زوّار، تهران، چاپ 7، سال 1381 ه.ش، ص 31). ناصر خسرو که متوفّای 481 هجری قمری ست، قریب به هزار سال پیش سنگواره (فسیل) جانوران دریایی را گزارش داده است. در حالی که دانشمندان اروپایی فسیل یا سنگواره ها را سنگهایی می دانستند که تصادفاً شکل آنها به استخوان شباهت داشت؛ آیزاک آسیموف دانشمند معاصر می نویسد: «تا نزدیک به دویست سال پیش، بیشتر مردم اروپا و آمریکا با تاریخ عهد باستان آشنایی چندانی نداشتند. بیشتر چیزهایی را که می دانستند، از انجیل [تحریف شده] سرچشمه می گرفت. کسانی که انجیل می خواندند، چنین برداشت می کردند که زمین در حدود 6 هزار سال پیش به وجود آمده است. نخستین شخصی که با حفّاری به شیوه ای علمی برخورد کرد، یک آلمانی به نام "گئورگیوس آگریکولا" بود که حدود 400 سال پیش می زیست. کتاب آگریکولا در سال 1546 به چاپ رسید و دوناتورا فسیلیتیوم نام داشت. در این کتاب، آگریکولا تمام چیزهایی را که از زیر زمین به دست می آیند فَُسیل نام گذاشت. این واژه ریشۀ لاتینی دارد و معنی آن کَندن است. دانشمند دیگری که در قرن شانزدهم زندگی می کرد، یک سوئیسی به نام کنراد فون گسنر بود. گسنر فسیل ها را مهم نمی دانست. به نظر او، آنها تنها سنگهایی بودند که تصادفاً شکل آنها به استخوان شباهت داشت.»! (آسیموف، آیزاک، دایناسورها، ترجمۀ مینا سرابی، نشر دنیای نو، چاپ دوم، تابستان 1370 ه.ش، ص 10 به بعد).

ملاحظه می کنید که ملل شرق از ابتدا با سنگواره ها برخورد علمی داشته و ماهیّتشان را می شناختند. اکنون آیا بعید است که در زمانهای باستان یک گروه از این سنگواره ها نیز که در معرض بررسی شرقیان قرار گرفته، متعلّق به حیواناتی نا آشنا تر از انواع امروزین بوده باشد؟ غربی ها با دیدن فسیلها پی به وجود چنین موجوداتی بردند و مهمترین آنها را که مدّتها زمین را تحت تسلّط خود داشتند، "داینوسور" به معنی سوسمار ترسناک! نامیدند. ولی شرقی ها از دیرباز این موجودات را می شناختند و با احوالاتشان تحت عنوان اژدهایان انس داشتند. موجوداتی که بیشتر از دیوان و... قدمت داشته و شاید پیشینیان نیز به نقل از دیوان و پریان از وجود آنها خبر یافته بودند! اگر اژدها واقعیّت نداشت، مردم از کجا می دانستند -فی المثل- عصای موسی(ع) تبدیل به چه می شود؟ حالا نمی دانم از دهان ایشون! آتش بیرون می آمد یا نه؟ ولی در بقیّۀ اوصاف با هم مشترکند. و انصافاً دایناسور کجا و آتشفشان کجا؟!

"تیترا هگروزوئه" که خبر کشف فسیلش در 17 فروردین 1385 اعلام شد، نام جانوری شبیه به تمساح بوده است که حلقۀ واسطۀ بین ماهیان و جانداران خشکی محسوب شده و در حدود 3 میلیارد و 375 میلیون سال پیش از دریا به خشکی قدم گذاشته است. "تمساح خرگوشی" نیز نام جدّ اوّلیّۀ تمامی اژدها ها ست. پرندگان نیز جملگی از نسل همین سوسمارهای ترسناک! اند. سقوط یک سنگ بزرگ آسمانی به سواحل مکزیک در حدود 65 میلیون سال پیش باعث نابودی اژدها ها شد.

*

در روایات حماسی، ما با دو نوع اژدها روبروییم: یا نقشی بارز بر عهده دارد، که در این صورت تمثیلی از اخلاق و صفات رذیلۀ نفسانی ست. یا نقشی فرعی دارد که در این صورت منظور از آن همان تمساح است. دلیلی بر این مدّعا اینکه: در تقویم دوازده حیوانی معروف -که به نام مغول ها شناخته می شود، ولی قدمتش بیشتر از آنها ست- بدین قرار:

موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار

زین چار چو بگذری نهنگ آید و مار

وآنگاه به اسب و گوسفند است حساب

حمدونه و مرغ و سگ و خوک آخر کار،

نام بعضی از این حیوانات در میان ملل مختلف متفاوت است؛ از جمله در چین حیوان سوم را به جای پلنگ، ببر و چهارم را به جای خرگوش، گربه عنوان می کنند. در این میان حیوان پنجم را نیز هم اژدها و هم نهنگ گفته اند. نهنگ هم در اصل به معنی تمساح (=سوسمار آبی یا کروکودیلوس) است که امروزه به وال اطلاق می گردد. جالب اینکه از پیشانی ایشون هم آب خارج می شود!



نبرد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۳
امید شمس آذر

واژۀ پری در ادب فارسی مطلقاً به معنی زیباروی به کار رفته است و گفته اند پریان نوعی اند از زنان جنّ که بسیار زیبایند. همچنین در ایران باستان به فرشتگان نر و ماده معتقد بودند. فرشتگان نرینه را سروش و فرشتگان مادینه را پری می نامیدند. یا شاید بوان گفت جنّیان را مادینۀ فرشتگان می دانستند. پری در نهایت به معنی جنّ در معنای عام است. سروش نیز امروزه معادل هاتف در عربی ست.

پری در اصل صورتی ست از "پاریا" یا "پایریکا" و آن عنوانی بوده است که آریان به بومیان سیاهپوست هند یعنی دراویدی ها داده بودند. چنانکه در ایران نیز این بومیان را "دیوا" یا همان دیو نامیده بودند. امّا واژۀ جنّ در عربی با واژگانی چون جان، جنین، جَنّت، جُنّة، جنایت، و... هم ریشه است. اگر دقّت کنیم،می بینیم که همۀ این اسامی در امر پنهان بودن باهم مشترکند: جان بخش پنهان وجود انسان، جنین کودک پنهان در شکم مادر، جنّت باغی که شاخسارهای انبوهش مابقی آن را از دید پنهان کند، جَنّة به معنی سپر که جنگاوران پشتش پنهان می شوند، جنایت ارتکاب جرم پنهانی، و... . در نهایت جنّ در عربی یعنی موجود پنهان.

مؤلّف "روضة الصّفا" از قول ابن عبّاس گفته که: «اسم ابوالجنّ "سوما" ست و جان لقب او». سپس می افزاید: «در اسفار آدم(ع) آمده اسم جان "طارنوش" بود». پریان بیش از انسانها بر زمین قدمت دارند. خلقتشان از آتش است و مانند انسانها از اختیار برخوردار بوده و مؤمن و کافر دارند؛ امّا زمینۀ شرّ در نزد آنان بیشتر از آدمیان است و این به خاطر تکامل نیافتگی خرد و اندیشه شان نسبت به میانگین آن در آدمی ست. آنان بعد از هبوط آدم(ع) از دید انسان پنهان شده اند. بعد از بعثت پیامبر خاتم (ص) نیز قدرت فضانوردی از آنان سلب شده است. در زمان سلیمان نبی (ع) مدّتی به خدمت تکنولوژی بشری درآمدند، چنانکه دیوان در زمان جمشید.

غول -که در عربی غیل گویند- برگرفته از "گور" به معنی درشت اندام است. بنا به یک نظر، پیروان دین زرتشتی را به علّت درشت اندامی شان گبر گفته اند که از این ریشه است. قول در ترکی معنی بنده می دهد. پسر را در عربی إبن و در ترکی "اُغول" و پسربچّه را در عربی "غلام" و در ترکی "اَغلان" می گویند. با توجّه به این داده ها، می توان دریافت علّت اینکه به غول ها در داستانها نقش خدمتکار داده اند، همین مسئله است و نیز این که بعضی انسانها موفّق به رام کردن غول ها شده اند.

طبق باورهای مسلمانان، غول ها گروهی اند از پریان که در بیابانها به راهزنی و آزار مسافران می پردازند. "آل" ها یا "آل بانو" ها نیز ظاهراً متعلّقه های محترمۀ همین آقایان غول هستند که در مناطق مسکونی به صنعت شریف آزار و اذیّت زنان آبستن اشتغال دارند. باور قدیمی "بختک" نیز از همین سنخ است. امّا در بازگویی داستانها و فرهنگ عامّه باید به تفاوت شخصیّتی غول و دیو توجّه داشته باشیم. تمام موجودات ترسناک -یا به اصطلاح عمومی هیّولاها- چه ریشه در واقعیّت داشته باشند و چه افسانۀ محض باشند، هویّت تعریف شدۀ خاصّ خود را دارند. در اینجا نیز دیو دارای شخصیّتی هوشمند، خبیث و سرکش است؛ در حالی که غول عقب مانده، نادان و در عین حال رام شدنی ست. در برخی ترجمه های قرآن، شیاطین را به دیوان برگردانده اند که تعبیر رسایی نیست و باید در اصل اهریمنان آورده شود.

اهریمنان یا شیاطین، همگی اولاد ابلیس اند که کارشان وسوسۀ اولاد آدم است. البتّه همکارانی هم از بین انسانها دارند. به فرمودۀ حضرت علی(ع): ابلیس 6 هزار سال عبادت خدا را کرده و به جایگاهی رسیده بود که برای فرشتگان منبر می رفت و آنان از او تبرّک می جستند. امّا به خاطر نافرمانی خداوند متعال، به یکباره از آن مقام بلند سقوط کرد... . اولاد جان نسل امروزی پریان محسوب می شوند.

مؤلّف روضة الصّفا در ادامه، تاریخ مختصری از جنّیان را ذکر نموده که این مطلب را با نقل آن به پایان می بریم:

«خداوند مخلوق اوّلیّۀ زمین را از تار سموم خلق کرده بود. آنها عاصی شدند. خداوند تمامشان را هلاک فرمود، مگر عدّۀ قلیلی که توبه کرده بخشیده شدند و "حلیایش" نام را بر آنها والی یا پادشاه مقرّر داشت. این طبقۀ دوم نیز به طبقۀ اوّل تأسّی جسته، راه نافرمانی پیش گرفتند. آنها هم به همان غضب گرفتار شدند. بقیّةالسّیف ضعیف آنها با اصلاحات لازمه، محکوم به اطاعت "هوماس" نامی شدند که مرد با فضایل و اخلاقی بود و او به این طبقۀ ثالث سلطنت می کرد، تا وقتی که آنان نیز به طریق متقدّمین از جادۀ صلاح خارج شدند. خداوند یک لشکری از ملائکه بر آنها مسلّط کرد و آنها را مقهور و مغلوب ساخت. و از جملۀ اسرای آن جنگ بزرگ، "ابلیس" بود که خداوند از او خوشش آمد و او را رئیس آن قشون آسمانی قرار داد و سلطنت طبقۀ چهارم شروع شد که بنی جان بودند. مدّت آنها هم که منقضی گشت، خداوند ایشان را هلاک نکرد؛ ولی به همین اکتفا نمود که آنها را از سلطنت خلع نماید و حقوقشان را به اولاد آدم بدهد که بنی جان آنها را تحقیر می نمایند، زیرا که خلقت ایشان از خاک است و حال آنکه اینان از آتش خلق شده اند».


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۰
امید شمس آذر