هویّت

دانشگاه محقّق اردبیل

هویّت

دانشگاه محقّق اردبیل

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است


همزمان با کاسته شدن از جغرافیای تاریخی میهن ما، همان بلا با آغاز دورۀ تاریخنگاری کنونی، بر سر تاریخ آن نیز آمد؛ یعنی برخلاف اکثر کشورهای پیشرفته که تاریخ ملّی خود را با تلفیق تاریخهای محلّی و فرآوری آنها تدوین کردند، در کشور ما تنها به تکرار گزارشات مورّخان غربی بسنده شد و آثار مورّخان سنّتی ایران به جای همسنجی با یافته های جدید باستانشناسی، به کلّی نادیده گرفته شد. از جمله شاهد بودیم که برخی مورّخان معاصر در داخل، خواستار گنجاندن بیهودۀ دوره های طولانی مدّت ادّعایی پیشدادی و کیانی در لابلای تاریخ شناخته شدۀ هخامنشی و اشکانی بودند.
در عرصۀ جغرافیایی، قبل از دورۀ معاصر نیز به کرّات شاهد تعویض نامهای اماکن جغرافیایی بوده ایم و چندان حسّاسیتی در پی نداشته است؛ امّا آنچه که در عصر حکومت پهلوی اتّفاق افتاد، "قلب" و جابجایی اسامی بود که حسّاسیت برانگیز بود. در این راستا شاهد تغییر نام طبرستان تاریخی و نامیده شدن آن به مازندران بودیم که در شاهنامه سرزمینی است در نزدیکی تخارستان در تاجیکستان امروزی. یا تغییر نام استرآباد تاریخی به گرگان، در حالی که جرجان نام قدیم گنبدکاووس بوده و گرگانج نیز شهری در مجاورت دریاچۀ آرال در آسیای مرکزی. یا نام سلطان آباد را که به یاد فتحعلیشاه قاجار بر آن شهر نهاده شده بود، برداشته و آنجا را اراک نامیدند تا در ذهن عامّۀ مردم چنین تصوّری شکل بگیرد که عراق عجم تاریخی (سرزمینی وسیع شامل بخش اعظم فلات مرکزی ایران) منحصر در همین شهر بوده است. به این فهرست اضافه کنید: اشتباه انداختن زابل در ایران کنونی را با زابلستان واقع در افغانستان کنونی به مرکزیّت غزنین. همچنین نامیدن شهرک غرب تهران به نام طالقان یا تالگان که شهری در حوالی بلخ در افغانستان امروزی است. یا برداشتن نام کرج از شهری در نزدیکی نهاوند امروز و نامیدن مرکز استان البرز کنونی به این نام. یا خود البرز نامیدن کوه دماوند و سلسله جبال مربوطه، که در اصل متعلّق به کوهی در ارمنستان امروزی واقع در قاف یا همان قفقاز بوده که در اساطیر ما -همچون شاهنامه- مأمن سیمرغ دانسته شده است. و... .
تمامی این اقدامات حاکی از نوعی «انفعال فرهنگی» است. این انفعال فرهنگی، به همین ترتیب در سیاست خارجی ما نیز خود را نشان می دهد. وقتی کشور ترکیه، مولوی شاعر مسلمان ایرانی را به سبب اقامتش در قونیه، شاعری ترک معرّفی می کند، آیا ما باید با آوردن مثالهای نقض روی این ادّعا خطّ بطلان بکشیم یا در اقدامی از سنخ "فرار به جلو" ادّعا کنیم: مولوی در طول عمرش یک مصراع شعر به ترکی نگفته است ؟!! این در حالی است که در همین نسخه های دیوان شمس چاپ ایران، چند نمونه غزل ترکی -مانند اشعار عربی و رومی- یافت می شود! پس طبیعی است که دولت دیگر همسایه نیز به سادگی خود را به نام یکی از ایالات تاریخی ایران، آذربایجان می نامد و ما به جای تشریح و تبیین ابعاد این نامگذاری و بررسی دلایل اشتباه بودن آن، در اقدامی باز از سنخ همان "فرار به جلو" اعلام می کنیم: یک وجب از اراضی شمال رود ارس تعلّق به سرزمین تاریخی آذربایجان ندارد !! (که حالا نمی دانم این میان تکلیف آن بخش از اراضی آن کشور که در جنوب ارس واقع است چه می شود؟). این هم در حالی است که در کتابهای جغرافیای تاریخی ما بعضاً مناطقی چون بردعه و آران را جزء قلمرو سرزمینی آذربایجان به حساب آورده اند و خود ما هم در ادبیّات، سبک آذربایجانی را عمدتاً با نام نظامی گنجه ای و خاقانی شروانی می شناسیم که هر دو از شمال ارس هستند!
در این که تمامیّت جمهوری آذربایجان کنونی جزء قلمرو فرهنگی و بخشهایی از آن نیز جزء قلمرو جغرافیایی آذربایجان تاریخی است، حرفی نیست؛ حرف اینجاست که: هویّت آذربایجان بدون ایران قابل تعریف نیست و وقتی این سرزمین تمام ویژگیهای فرهنگی و نژادی اش دارای ماهیّت ایرانی است، دولتی که خود را زیرمجموعۀ فرهنگی ایران زمین ندانسته و علاوه بر تعریف هویّت جداگانه ای برای خود، به دنبال خصومت با سرزمین مادری خود نیز باشد، نمی تواند خود را به نام ایالت تاریخی آذربایجان ایران بنامد. آن هم در شرایطی که آذربایجان اصلی اگر از لحاظ جمعیتی بررسی کنیم، همان آذربایجان ایران کنونی است که با چند برابر جمعیت کل نسبت به جمهوری آذربایجان امروزی، حتّی جمعیت آذری های بیشتری را نیز نسبت به آنجا در خود جای داده است. از نظر مساحت نیز، حدّاقل مساحت آذربایجان ایران -یعنی استانهای آذربایجان غربی، شرقی و اردبیل- باز نسبت به مساحت کلّ کشور 86600 کیلومتر مربّعی جمهوری آذربایجان وسیع تر است. به لحاظ تاریخی نیز، مراکز تاریخی این ایالت یعنی شهرهای تبریز، اردبیل و به اعتباری مراغه، همگی در این سوی مرز ایران قرار داردند. پس با دلایل یاد شده، موضوعیتی ندارد همسایۀ شمالی ایران، نام خود را به نام ایالت تاریخی ایران آذربایجان بنامد و فراتر از آن در موضعی تهاجمی، آذربایجان ایران را هم به اسم "آذربایجان جنوبی(!؟)" تبلیغ کند. همۀ این گستاخی ها از مواضع انفعالی ما سرچشمه می گیرد.
اکنون چند سالی است که دولت باکو، جشن ایرانی نوروز، فنّاوری ایرانی قنات و نیز ورزش ایرانی چوگان را به نام مظاهر فرهنگی آذربایجانی تبلیغ کرده و در پی ثبت جهانی آنها به نام خود است. با توضیحاتی که آمد، موضع صحیح ما در مقابل این اقدامات مشخّص گردید که از چه قرار باید باشد. در تاریخ سنّتی ما نام نوروز -که بنیانگذاری اش را به جمشید پیشدادی نسبت می دهند- با نام آذربایجان عجین است و فنّاوری قنات را نیز -اگرچه امروزه در مناطق گرم و خشک مرکزی ایران بیشتر رواج دارد- به گواهی باستانشناسی، نخستین بار حکومت اورارتو که در حوالی آذربایجان فرمانروایی داشت، ابداع کرده است. تاریخچۀ ورزش چوگان نیز به همین ترتیب قابل بررسی است. حال باید در مقابل این تبلیغات هیجان آمیز و "جوگیرانه"ی دولت همسایه، چشم روی همۀ داده ها و یافته های علمی ببندیم و فی المثل اعلام کنیم: "نوروز و قنات کوچکترین تعلّق خاطری با آذربایجان ندارند" ؟! معلوم است که چنین موضعی دور از عقلانیّت است و راه به جایی نمی برد. اساساً هیچ گزافه گویی تا سند کوچکی بر باورپذیر بودن ادّعای دروغین خود نیابد، اقدام به گفتن آن سخنان نمی کند. حقیقت این است که: مظاهر فرهنگی یاد شده خاستگاه تاریخی شان سرزمین آذربایجان است و خود آذربایجان نیز از آن ایران است.
ما نیز باید در راستای جا انداختن این اندیشه تلاش کنیم -ان شاءالله- .


منبع: uria2.blog.ir
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۳۴
هیئت تحریریه

خان ننه....................... مادر بزرگ

خان ننه ، هایاندا قالدین  ...................................................  خان ننه ، کجا ماندی ؟

بئله باشیوا دولانام  ..........................................................  الهی دور سرت بگردم

نئجه من سنی ایتیردیم !  .................................................  آخه چرا من تو رو گم کردم !

دا سنین تایین تاپیلماز  .....................................................  دیگه مثل تو  پیدا نمیشه

سن اؤلن گون ، عمه گلدی ...............................................  اون روزی که تو مردی ، عمه آمد

منی گتتدی آیری کنده  ....................................................  منو به یه ده دیگه ای برد

من اوشاق ، نه آنلایایدیم ؟  ..............................................  منه بچه ، چه می فهمیدم ؟

باشیمی قاتیب اوشاقلار  ..................................................  بچه ها سرم را گرم کردند

نئچه گون من اوردا قالدیم  ................................................  چند روزی آنجا ماندم

قاییدیب گلنده ، باخدیم  ...................................................  وقتی برگشتم ، دیدم

یئریوی ییغیشدیریبلار ............................................... .......  رختخوابت رو جمع کردن

نه اؤزون ، و نه یئرین قالیر  ........................................ .......  نه خودت هستی و نه رختخوابت !

« هانی خان ننه م ؟ » سوروشدوم ....................................  پرسیدم : خان ننه ام کو ؟

دئدیلر کی : خان ننه نی ..................................................  گفتند : خان ننه رو

آپاریبلا کربلایه  ...............................................................  به کربلا بردن

کی شفاسین اوردان آلسین .............................................  تا شفاشو  از اونجا بگیره

سفری اوزون سفردیر  .....................................................  سفرش سفر درازی هست !

بیرایکی ایل چکر گلینجه  .................................................  یکی دو سالی طول می کشه تا برگرده

نئجه آغلارام یانیخلی  .....................................................  آنچنان گریه جگر سوزی می کردم

نئچه گون ائله چیغیردیم  ..................................................  چند روزی آنچنان داد و فریاد کشیدم

کی سه سیم ، سینم توتولدو  .........................................  که صدا و سینه ام گرفت

او ، من اولماسام یانیندا  .................................................  او وقتی من پیشش نباشم ،

اؤزی هئچ یئره گئده نمه ز  ..............................................  خودش هیچ کجا نمی تونه بره

بو سفر نولوبدو ، من سیز  ..............................................  چه شده که بدون من به این سفر

اؤزو تک قویوب گئدیبدیر ؟  ...............................................  خودش تنهائی گذاشته و رفته؟

هامیدان آجیق ائده ر کن  ...............................................  در حالی که از همه قهر کرده بودم

هامییه آجیقلی باخدیم  .................................................. به همه با اخم نگاه کردم

سونرا باشلادیم کی : منده  ...........................................  بعد شروع کردم که : من هم

گئدیره م اونون دالینجا  ..................................................  به دنبال اون می رم

دئدیلر : سنین کی تئزدیر  ..............................................  گفتند : برای تو هنوز زود هست

امامین مزاری اوسته  ....................................................  بر سر مزار امام

اوشاغی آپارماق اولماز  .................................................  نمیشه بچه رو برد !!!

سن اوخی ، قرآنی تئز چیخ  ...........................................  تو بشین قرآن رو بخون

سن اونی چیخینجا بلکه   ...............................................  تا تو اونو تموم بکنی ، شاید

گله خان ننه سفردن  ..................................................... خان ننه هم از سفر برگرده !

ته له سیح راوانلاماقدا  ..................................................  با عجله در حال ازبر کردن

اوخویوب قرآنی چیخدیم  ................................................  قرآن را خواندم و تمام کردم

کی یازام سنه : گل ایندی  ............................................  که برات بنویسم : حالا برگرد

داها چیخمیشام قرآنی  ................................................  دیگر قرآن را تمام کردم

منه سوقت آل گلنده  ...................................................  وقتی برمی گردی ، برایم سوغاتی بخر

آما هر کاغاذ یازاندا  ......................................................  اما هر نامه ای که برات می نوشتم

آقامین گؤزو دولاردی  ....................................................  چشمان پدرم از اشک پر می شد

سنده کی گلیب چیخمادین  ...........................................  تو هم که برنگشتی !

نئچه ایل بو اینتظارلا  ....................................................  چند سال با این انتظار

گونی ، هفته نی سایاردیم ...........................................  روز و هفته را می شمردم

تا یاواش – یاواش گؤز آچدیم  .........................................  تا به تدریج چشم باز کردم و

آنلادیم کی ، سن اؤلوبسن !  ........................................  فهمیدم که تو مرده ای

بیله بیلمییه هنوزدا  .....................................................  بفهمی و  نفهمی هنوز هم

اوره گیمده بیر ایتی ه وار ...............................................  در دلم گمشده ای هست

گؤزوم آختارار همیشه  .................................................  چشمانم  همیشه به دنبالت می گرده

نه یاماندی بو ایتیکلر  ...................................................  چه سختند این گمشده ها

خان ننه جان ، نولایدی  ................................................  خان ننه جانم ، چه می شد

سنی بیرده من تاپایدیم  ...............................................  دوباره تو را پیدا می کردم

او آیاخلار اوسته ، بیرده  ...............................................  دوباره روی پاهات

دؤشه نیب بیر آغلایایدیم  .............................................  می افتادم و گریه می کردم

گولی حلقه سالمیش ایپ تک ........................................  دستامو مثل طناب حلقه می کردم و

او ایاغی باغلی یایدم .................................................... پاهات رو می بستم

کی داها گئده نمییه یدین .............................................  تا نمی توانستی بری !

گئجه لر یاتاندا ، سن ده  ..............................................  شبها وقتی می خوابیدیم ، تو هم

منی قوینووا آلاردین  ....................................................  منو در آغوشت می گرفنتی

نئجه باغریوا باساردین  ................................................  منو به آغوشت می فشردی

قولون اوسته گاه سالاردین  .........................................   گاهی روی بازوهایت می انداختی

آجی دونیانی آتارکن  ...................................................  در حالی که تلخی دنیا رو رها می کردیم

ایکیمیز شیرین یاتاردیق  ...............................................  دو تائی شیرین می خوابیدیم

یوخودا ( لولی ) آتارکن  ................................................  وقتی در خواب با خیس کردن جایم!

سنی من بلشدیره ردیم  ..............................................  ترا کثیف می کردم

گئجه لی ، سو قیزدیراردین  ..........................................  شب آب گرم درست می کردی

اؤزووی تمیزلیه ردین  ...................................................  خودت رو می شستی

گئنه ده منی اؤپه ردین  ................................................  باز هم منو می بوسیدی

هئچ منه آجیقلامازدین  ................................................  هیچ وقت دعوام نمی کردی

ساواشان منه کیم اولسون  ..........................................  هر کس هم دعوام می کرد

سن منه هاوار دوراردین  ...............................................  تو از من حمایت می کردی

منی سن آنام دوینده  ....................................................  وقتی مادرم منو می زد

قالپیپ آرادان چیخاردین .................................................  منو از دستش می گرفتی و می بردی

ائله ایستی لیح او ایستک ..............................................  آن علاقه و دوست داشتن

داها کیمسه ده اولورمی ؟  ...........................................  در کسی دیگر هم پیدا می شه؟

اوره گیم دئییر کی : یوخ – یوخ  ......................................  دلم میگه : نه نه

او ده رین صفالی ایستک................................................  آن علاقه عمیق با صفا

منیم او عزیزلیغیم تک   .................................................  همانند دوران عزیزی من

سنیله گئدیب ، توکندی  ...............................................  همراه تو رفت و تمام شد

خان ننه اؤزون دئییردین  ................................................  خان ننه خودت می گفتی

کی : سنه بهشت ده ، الله  ..........................................  که : خداوند به تو در بهشت

وئره جه ک نه ایستیور سن  ..........................................   هر چیزی که بخواهی ، خواهد داد

بو سؤزون یادیندا قالسین  ............................................  این حرفت را به خاطر داشته باش

منه قولینی وئریبسه ن  ...............................................  به من قولشو دادی

ائله بیر گونوم اولورسا  ................................................  اگر چنان روزی داشته باشم

بیلیرسن نه ایستیه رم من ؟  .......................................  می دانی از خدا چه می خواهم ؟

سؤزومه درست قولاق وئر : .........................................  به حرفم خوب گوش کن ؛

سن ایله ن اوشاقلیق عهدین  ......................................  در کنار تو دوران کودکی را !

خان ننه آمان ، نولیدی  ...............................................  خان ننه ،وای ! چه می شد

بیر اوشاخلیغی تاپایدیم  .............................................  کودکی ام رو دوباره پیدا می کردم

بیرده من سنه چاتایدیم  .............................................  دوباره به تو می رسیدم

سنیلن قوجاقلاشایدیم  ..............................................  با تو هم آغوش می شدم

سنیلن بیر آغلاشایدیم  ..............................................  با تو گریه می کردم

یئنیدن اوشاق اولورکن  ..............................................  در حالی که دوباره کودک می شدم

قوجاغیندا بیر یاتایدیم  ...............................................  در آغوشت می خوابیدم

ائله بیر بهشت اولورسا  .............................................  اگر چنان بهشتی وجود داشته باشد

داها من اؤز الله هیمنان  ............................................  دیگر من از خدایم

باشقا بیر شئی ایسته مزدیم  ....................................  هیچ چیز دیگری نمی خواستم




           
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۱۲
هیئت تحریریه

Description: زرتشت

در اینکه جامعه اسلامی بعد از رسول اکرم (ص) دچار انحرافاتی شد، تردیدی وجود ندارد. و قسمتی از همان انحرافات در جنگ علیه ایران خودنمایی می کند. اما هرگز نمی توان از این مطلب نتیجه گرفت که ایرانیان به زور مسلمان شده اند و دلایلی نیز این مطلب را تائید می کند.

 
منابع تاریخی این مطلب را ثابت می کند که ایرانیان قبل از حمله اعراب مسلمان به ایران با این دین آشنا شده بودند و تعداد زیادی از ایرانیان اسلام آورده بودند. طبق گواهی تاریخ پیامبر اکرم(ص) در زمان حیات خودشان پس از چند سالی که از هجرت گذشت نامه‏هایی به سران کشورهای جهان نوشتند و پیامبری خود را اعلام و آنها را به دین اسلام دعوت کردند، یکی از آن نامه‏ها نامه‏ای بود که به خسرو پرویز پادشاه ایران نوشتند و او را به اسلام دعوت کردند.
خسرو پرویز تنها کسی بود که نسبت به نامه آن حضرت اهانت کرد و آن را پاره کرد. این خود نشانه فسادی بود که در اخلاق دستگاه حکومتی ایران راه یافته بود، هیچ شخصیت دیگر از پادشاهان و حکام و امپراطوران چنین کاری نکردند، بعضی از آنها جواب نامه را با احترام و توأم با هدایایی فرستادند.
خسرو به پادشاه یمن که دست نشانده حکومت ایران بود دستور داد که درباره این مرد مدعی پیامبری که به خود جرأت داده که به او نامه بنگارد و نام خود را قبل از نام او بنویسد تحقیق کند و فوراً او را نزد خسرو بفرستد
ولی هنوز فرستادگان پادشاه یمن در مدینه بودند که خسرو سقوط کرد و شکمش به دست پسرش دریده شد. رسول اکرم(ص) قضیه را به فرستادگان پادشاه یمن اطلاع داد، آنها با حیرت تمام خبر را برای پادشاه یمن بردند و پس از چندی معلوم شد که قضیه هم‏چنان بوده که رسول(ص) خبر داده است.

این واقعه سبب شد پادشاه یمن و عده زیادی از یمنی‏ها بعد از این جریان، مسلمان شدند و همراه آنان گروه زیادی از ایرانیان مقیم یمن نیز اسلام اختیار کردند، در آن زمان به واسطه یک جریان تاریخی که در کتب تاریخی آمده است عده زیادی از ایرانیان در یمن زندگی می‏کردند و حکومت یمن یک حکومت صددرصد دست نشانده ایرانی بود.
همچنین در زمان حیات پیامبر اکرم(ص) در اثر تبلیغات اسلامی عده زیادی از مردم بحرین که در آن روز محل سکونت ایرانیان مجوس و غیر مجوس بود به آیین مسلمانی در آمدند و حتی حاکم آنجا که از طرف پادشاه ایران تعیین شده بود مسلمان شد، بنابراین نخستین اسلام گروهی ایرانیان در یمن و بحرین بوده است.
 
اولین ایرانی که مسلمان شد، سلمان فارسی است که در ایمان به درجات بسیارعالی رسید و همین امر می تواند به خوبی نشان دهد که اسلام، دینی مخصوص اعراب نبوده و هر انسان حق جویی آن را می یافته، در مقابلش تسلیم می شده است. و ایرانیان نیز انسانی بوده اند به مثابه سایر انسان ها که فطرتشان حق پذیری را ایجاب می کند.
اندک توجهی به جایگاه امپراطوری ایران در مقابل اعراب نشان می دهد که شکست ایرانیان از اعراب، بیش از آنکه متاثر از عامل خارجی باشد، متاثر از عامل داخلی بوده است. یعنی نارضایتی مردم ایران از وضعیت آن زمانشان، سبب شد که تعداد کمی از اعراب بتوانند امپراطوری ایران را نابود کنند. و کسانی که تعصب ایرانی شدیدی دارند، باید به این نکته توجه کنند که اگر شکست را به دلیل نارضایتی مردم از وضع آن زمانشان ندانند، توهین بزرگی به ایرانیان آن زمان کرده اند که از تعداد اندکی عرب شکست خورده و یک امپراتوری عظیم را بر باد می دهند.
شهید مطهری می فرمایند: «جمعیت آن روز ایران را در حدود ۱۴۰ میلیون تخمین زده‏اند  که گروه بى‏شمارى از آنان سرباز بودند و حال آنکه تمام سربازان اسلام در جنگ ایران و روم به شصت هزار نفر نمى‏رسیدند»( خدمت متقابل اسلام و ایران، 1376:23). و وضع طورى بود که اگر مثلًا ایرانیان عقب نشینى مى‏کردند این جمعیت در میان مردم ایران گم مى ‏شدند].]
 
جنگ اگر چه صحنه های زشت و کریهی از خود به تصویر می کشد، اما می تواند سبب افزایش تعاملات فرهنگی شود. و خود این امر عاملی برای تبلیغ اسلام می شود. و اینجاست که علیرغم وجود ادیان دیگر در ایران، اسلام رونق می گیرد.
 
شواهد بسیاری وجود دارد که تا مدتها بعد از تصرف ایران توسط عربها، همچنان آتشکده ها برپا بوده و به مرور زمان از تعداد آن ها کم می شده و با مسلمان شدن مردم، آتشکده ها از رونق می افتاده است. و کسانی نیز سالها پس از تصرف ایران اسلام می آورند.
 
سامان جد اعلاى سامانیان که از احفاد سلاطین ساسانى است و خود از بزرگان بلخ بوده است در حدود قرن دوم،و جد اعلاى خاندان قابوس که آنها نیز حکومت و فرمانروایى یافتند در قرن سوم، و مهیار دیلمى شاعر زبر دست و معروف ایرانى در اواخر قرن چهارم هجرى به دین اسلام گرویدند.
 
سفرنامه‏ هایى که در قرن سوم و چهارم نوشته شده حکایت مى‏کند که تا آن زمانها در ایران آتشکده‏ها و کلیساهاى فراوان وجود داشته است، بعدها کم‏کم از عدد آنها کاسته شده و جاى آنها را مساجد گرفته است.
- تاریخ نویسان اسلامى خاندانهاى چندى را از ایرانیان نام مى‏برند که تا قرنهاى دوم و سوم، بلکه تا قرن چهارم هجرى همچنان به دین زرتشت‏باقى بوده‏اند و در اجتماع مسلمانان، محترم مى‏زیسته‏اند و سپس آن دین را ترک کرده‏اند.
بیشتر مردم کرمان در تمام مدت خلافت امویها زردشتى ماندند و در روزگار اصطخرى(صاحب کتاب المسالک و الممالک) زردشتیان فارس اکثریت را تشکیل مى‏داده‏اند.
مقدسى صاحب کتاب احسن التقاسیم نیز که از مورخان و جغرافى نویسان بزرگ جهان اسلام است و خود به ایران مسافرت کرده است،در صفحه ‏۳۹ و ۴۲۰ و۴۲۹ کتاب خود از زردشتیان فارس و نفوذ بسیار آنها و احترام آنها نزد مسلمانان که از سایر اهل ذمه محترم‏تر بوده ‏اند یاد کرده است. بنا به گفته این مورخ، در جشنهاى زردشتیان در آن وقت همه بازارهاى شهر را آذین مى ‏بسته ‏اند و در عیدهاى نوروز و مهرگان، مردم شهر در سرور و شادى با ایشان هماهنگ مى ‏شده ‏اند.

مقدسى در صفحه ‏۳۲۳ احسن التقاسیم راجع به مذهب اهل خراسان مى ‏گوید:«در آنجا یهودى بسیار است و مسیحى کم و اصنافى از مجوس در آنجا هستند».
مسعودى مورخ اسلامى متوفى در نیمه اول قرن چهارم که او نیز به ایران مسافرت کرده است مسعودى حتى نام موبد زمان خود را مى‏ برد. معلوم مى ‏شود موبد زردشتیان به اعتبار عده فراوان زردشتى شخصیت ممتازى به شمار مى ‏آمده است.
مسعودى در جلد اول مروج الذهب صفحه ۳۸۲ تحت عنوان‏ «فى ذکر الاخبار عن بیوت النیران و غیرها»از آتشکده‏ هاى زردشت‏یاد مى‏ کند. از آن جمله از آتشکده‏اى در«دارابجرد» نام مى ‏برد و مى‏ گوید: در این تاریخ که سال ۳۳۲ هجرى است، آن آتشکده موجود است و مجوس آن اندازه که به آتش آن آتشکده احترام مى ‏گزارند و آن را تعظیم و تقدیس مى ‏کنند، آتش هیچ آتشکده دیگر را چنین تعظیم نمى ‏کنند.
اینها همه مى‏ رساند که -چنانکه گفتیم- ایرانیان تدریجا اسلام را پذیرفته ‏اند و اسلام تدریجا و مخصوصا در دوره‏ هاى استقلال سیاسى ایران بر کیش زرتشتى غلبه کرده است. عجیب این است که زرتشتیان در صدر اسلام که دوره سیادت سیاسى عرب است، آزادى و احترام بیشترى داشته‏اند از دوره‏ هاى متاخرتر که خود ایرانیان حکومت را به دست گرفته ‏اند. هر اندازه که ایرانیان مسلمان مى ‏شدند اقلیت زردشتى وضع نامناسبترى پیدا مى ‏کرد، و ایرانیان مسلمان از اعراب مسلمان تعصب بیشترى علیه زردشتى ‏گرى ابراز مى ‏داشتند و ظاهرا همین تعصبات ایرانیان تازه مسلمان سبب شد که عده‏ اى از زرتشتیان از ایران به هند مهاجرت کردند و اقلیت پارسیان هند را تشکیل دادند.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۳۸
هیئت تحریریه

آریایی (Aryan با تلفظ /ˈɛərɪən/ در زبان انگلیسی) کلمه‌ای است مشتق شده از واژه ārya که در زبان سانسکریت معنی نجیب میدهد . در نوشته‌های آکادمیک سالهای اخیر آریایی عموماً با اصطلاحات هندو-ایرانی و هندو-اروپایی جاگزین شده است. در شرق، آریایی صرفاً مفهومی زبان شناسی بود برای مشخص کردن زبان‌های ایرانی و هندی-آریایی، اما همین واژه در غرب ، در ترکیب نژاد آریایی به نژادی اطلاق شد که که به یکی از زبان‌های هندواروپایی سخن می‌گفتند، اما در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مفهوم نژاد پرستانه این اصطلاح پر رنگتر شد و در نهایت در قالب نژاد برتر ایدئولوژی آلمان نازی نمود پیدا کرد. نازی‌ها معتقد بودند که نژاد نوردیک (Nordic race) خالص‌ترین گونه یک گله انسانی اولیه بنام هندو-اروپایی--آغازین (Proto-Indo-Europeans) است.

ریشه لغوی

واژه آریا برای نخستین بار در کتیبه داریوش یکم در سنگ‌نبشته بیستون (حدود قرن ۶ پیش از میلاد) استفاده شده است.

واژه آریا برای نخستین بار در سده ششم پیش از میلاد در کتیبه بیستون داریوش یکم استفاده شده است، که اشاره به زبان نگارش متن (آریایی) دارد.

کلمه انگلیسی "Aryan" از لغت سانسکریتی "ārya", به معنای نجیب و در مفهوم پرستندگان خدای ودیکی ایندرا، مشتق شده است . البته واژه Ariāna بعنوان معادل کلمه لاتینی Ariānus --قسمت شرقی امپراطوری ایران[۹]-- برای مدتی طولانی در زبان انگلیسی استفاده شده است. در زبان ارمنی واژه های (արի ari) و (այր ayr) به ترتیب "شجاع" و"انسان" معنی میدهند، که بنابر نظر بعضی محققین با تئوری یونانی-آریایی (Graeco-Aryan) منشأ مردمان هندو-اروپایی تطبیق می‌کند در انگلیسی محاوره‌ای کلمه آریایی، در مطابقت با تحریف واژه در آلمان نازی، به افرادی اطلاق میشود که موهای بور و چشمان آبی دارند. این گونه از کاربرد واژگان آریایی در اواخر سده نوزدهوم و اوایل سده بیستم گسترش یافت. مثالی از کتاب‌های پر فروشی که اینگونه استعمال لغوی را جا انداختند، "طرحی از تاریخ" (The Outline of History) نوشته ولز است. ولز توضیح داد چگونه، در حالی که آشوریها با بابلی ها، سومریها و مصریان در جنگ بودند، مردمان آریایی "روشهای تمدن را یاد می‌گرفتند"، و بدینگونه بود که دست آخر همه جهان باستان را زیر سلطه در آوردند. در ویرایش ۱۹۴۴ اطلس جهانی راند مکنالی نژاد آریایی بعنوان یکی از نژادهای دهگانه بشری نمایانده میشود . استفاده از کلمه "آریایی" بعنوان مترادف "هندو-اروپایی" در محافل سیاسی امروزی نادرست شمرده میشود.[؟]

 

ویرایش چهارم کتاب آلمانی (Meyers Konversationslexikon) در سالهای ۱۸۸۵-۱۸۹۰ ترکیب نژاد قفقازی (آریایی ها، سامی‌ها و هایمت ها) را با رنگهای آبی سبز مشخص کرده است.

 

 

واژه آریایی در نوشته‌های ایرانی

 

    بعنوان زبانی که کتیبه داریوش بزرگ در بیستون به آن نوشته شده است.

    بعنوان مفهومی دارای زمینه قومی در نوشته‌های نقش رستم، شوش و پرسپولیس منتسب به داریوش بزرگ و خشایارشا.

    در تعریف اهورا مزدا، خدای مردم آریایی، در نسخه عیلامی کتیبه بیستون

برای مثال، در کتیبه داریوش بزرگ در کاخ آپادانای شوش داریوش و خشایارشا خود را چنین توصیف می‌کنند، "یک هخامنشی، یک پارسی پسر یک پارسی و یک آریایی، از نسل آریایی". هر چند داریوش زبان خود را آریایی نامید، محققین امروزی  آن را به نام پارسی باستان می‌شناسند  چرا که جدّ زبان فارسی کنونی است. منابع یونانی گفته‌های داریوش را تایید می‌کنند. هرودوت در اشارات تاریخی خود در رابطه با مادها می‌نویسد، "همه این مادها را در قدیم آریایی می‌نامیدند." در منابع ارمنی، پارتها، مادها و پارس‌ها یکجا آریایی نامیده می‌شوند. سترابو (Strabo)، در کتاب جغرافی خود، یکی بودن مادها، پارس ها، باختری‌ها و سغدیها را یادآوری می‌کند. در کتیبه سه زبانه‌ای که بدستور شاپور نوشته شده، آماده است، "من پادشاه آریایی‌ها هستم".

 

 

 

واژه آریایی در نوشته های لاتین

کلمه آریانوس (Arianus) منطقه شرقی امپراتوری ایران، آریانا، را مشخص می‌کرد. در ۱۶۰۱، فیلمون هلند (Philemon Holland) واژه Arianes را در ترجمه آریانوس به انگلیسی به مفهوم ساکنین آریانا بکار برد. این نخستین باری بود که واژه آریایی (Arian) در زبان انگلیسی مورد استفاده قرار می‌گرفت در ۱۸۴۴ جیمز کولس پریکارد (James Cowles Prichard) هندی‌ها و ایرانیان را آریایی نامید، با این فرض اشتباه که آنها خود از کلمه آریا بری اشاره به خودشان استفاده می‌کنند.

واژه آریایی در زبانهای اروپایی

واژه آریایی در السنه اروپایی به معنی زبان‌های هندواروپایی، و نهایتاً، در مفهوم سخنگویان این زبانها بکار رفته است. در قرن نوزدهم، زبان یکی از ویژگی‌های نژادی به حساب می‌آمد. در نتیجه، سخنگویان به زبان‌های هندواروپایی نژاد آریایی نام گرفتند و بدین نحو از سخنگویان به زبان‌های سامی تفکیک شدند. در اواخر قرن نوزدهم، مبحث نژاد آریایی به مبحث "برتری نژادی مردم شمال اروپا (Nordic)" وصل شد. این ایده‌آل "نژاد برتر" نطفه‌ای شد بر برنامه "آریایی سازی" آلمان نازی و به تلاش برای حذف یهودی‌ها منتهی شد. بعد از شروع جنگ جهانی دوم تاکنون، کلمه "آریایی" با تئوری‌های نژادی و جنایات آلمان نازی عجین گشته است.

آریایی" و انسان شناسی قرن نوزدهم

ویرایش چهارم کتاب آلمانی (Meyers Konversationslexikon) در سالهای ۱۸۸۵-۱۸۹۰ ترکیب نژاد قفقازی (آریایی ها، سامی‌ها و هایمت ها) را با رنگهای آبی سبز مشخص کرده است.

در مباحث انسان شناسی قرن نوزدهم، "نژاد آریایی" زیر شاخه‌ای از "نژاد قفقازی" تعریف میشد که به زبان‌های هندواروپایی حرف میزدند، و در ازمنه متاخر در سرزمینهای ذیل ساکن بوده‌اند: شمال هند، شرق هند، نپال، سریلانکا، ملداوی، بنگلادش، اروپا، ایران، ارمنستان، تاجیکستان، انگلو-آمریکا، کبک، جنوب امریکای جنوبی، افریقای جنوبی، استرالیا و نیوزیلند، پاکستان، افغانستان، و بخش آسیایی روسیهبدین‌ترتیب، در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم کلمه "آریایی" به معنی "سخنگویان اولیه زبان‌های هندواروپایی و اعقاب آنها" بود

 

در قرن نوزدهم، زبان شناسان فرض کرده بودند که عمر بالای یک زبان نشان برتری آن است. آنگاه، با این فرض که سانسکریت قدیمترین زبان‌های هندواروپایی است، و با این فرض اشتباه که کلمه ایرلندی 'Eire با واژه ārya یکی است ، در ۱۸۳۷ آدولف پیکتت (Adolphe Pictet) این فکر را جا انداخت که واژه "آریایی" قابل تعمیم به تمام زبان‌های هندواروپایی است. متعاقب این بحث زبانشناسی، در دهه ۱۸۵۰ جوزف آرتور دو گوبینو(Joseph Arthur de Gobineau) (1816-1882) فرانسوی فرض کرد که "آریایی" با فرهنگ ما قبل تاریخی هندو-اروپایی یکی است. او، که در ایران به «کُنت دو گوبینو» مشهور است، در دورانِ «امپراطوریِ دومِ فرانسه» (1852-1870) (معاصرِ ناپلئونِ سوم) «گوبینو به عنوانِ دیپلمات به چند کشورِ خارجی سفر کرد و از قضا مدتی را هم در ایران گذراند. در تمامِ مدتِ فعالیتِ سیاسیِ خود، «گوبینو تلاش می کرد تا راه و رسمِ آریستوکراتیک و «نژادِگیِ» دورانِ پیش از انقلاب را در فرانسه زنده کند و انقلاب و جمهوری ای که در پی آورده بود را نفی کند. در راستای همین هدف بود که کتابِ معروفش «جستاری در نابرابریِ نژادهای بشری» (1853-1855) را به رشته تحریر درآورد. چنانکه مایکل بیدیس در کتابش «پدرِ ایدئولوژیِ نژادپرستانه: افکارِ اجتماعی و سیاسیِ کنت گوبینو" می گوید، در نامه ای به کنت آنتون فون پروکِش-اوستِن در 1856، «گوبینو اعتراف می کند که این کتاب را «برای تسکینِ نفرت ام از دموکراسی و اسلحه آن یعنی انقلاب به نگارش درآورده ام، و در آن به طُرُقِ مختلف نشان داده ام که انقلاب و دموکراسی از کجا آغاز می شوند و به کجا ختم خواهند شد». «گوبینو، بعلاوه، معتقد به وجود سه نژاد سفید، زرد و سیاه بود، و فکر می‌کرد هر چیز دیگر از حرامزادگی (miscegenation) پدید میاید و فساد بر انگیز است. او آریایی‌های شمال اروپا را نژاد برتر بشمار آورد چرا که خلوص نژادی را حفظ کرده بودند. بر عکس، اهالی جنوب و شرق اروپا، شمال آفریقا، خاور میانه، ایران، هند، و آسیای میانه همگی به علت اختلاط نژادی کمتر ایده‌آل بودند.

. تئوری نژاد نوردیک در ۱۸۸۸ بعد از چاپ کتاب "نژاد آریایی" چارلز موریس (Charles Morris)آمریکایی مقبولیت بیشتری پیدا کرد. واشه ده لپوژ (Vacher de Lapouge) فرانسوی در کتاب آریایی (L'Aryen)، استدلال کردکه برتری نژادآریایی میتواند با استفاده از شاخص‌های بیولوژیکی، ماند فرم سر، مشخص شود. واشه از طرح ایده نژادی دو هدف داشت؛ انهدام اتحادیه‌های صنفی و ممانعت از اعتراضات کارگری با این استدلال که انسانها در انواع مختلف و برای انجام وظایف خاص خلق شده اند. ماکس مولر (Max Müller)، اغلب، بعنوان اولین نویسنده‌ای شناخته میشود که در سال ۱۸۶۱ آریایی را در مفهوم نژادی وارد زبان انگلیسی کرد. البته، مولر بعدها خطر مخلوط کردن مفاهیم زبان شناسی و انسان شناسی را گوشزد کرد. مولر، در واقع، به گسترش انسان شناسی نژادی تحت تاثیر نظرات آرتور دو گوبینو واکنش نشان میداد، که بر والایی شاخه هندو-اروپایی نسل بشری تاکید می‌کرد.

 

در این میان، در هند، دولت استعماری بریتانیا با پیش کشیدن ایده نژاد برتر آریایی در راستای حفظ سیستم طبقاتی سؤ استفاده می‌کرد. تفسیر انگلیسی‌ها نوعی تفکیک اجتماعی را ٔبر اساس طبقه بندی کاست‌های اشرافی به مثابه آریایی و کاست‌های پایین در رده "غیر آریایی" شامل میشد. این برداشت انگلیسی‌ها را با برهمن‌ها همتراز می‌کرد.نتیجه آنکه تاریخ هند، در تضاد با ملی گرائی، ٔبر اساس نژاد گرایی باز تفسیر شده و راه را برای ظهور نظریه مهاجرت آریایی‌ها به هند هموار کرد. در میانه‌های قرن نوزدهم، عموماً اعتقاد بر آن بود که آریایی‌ها از استپ‌های جنوب غربی روسیه بر خاسته اند. اما، در اواخر قرن نوزدهم تئوری‌های جدیدتری مبدأ آریایی‌ها را در آلمان باستان یا اسکاندیناوی قرار دادند. مبلغ اصلی نظریه مبدأ آلمان گستاف کسیننا (Gustaf Kossinna) باستانشناس بود، که نظریه او در اوایل قرن بیستم در محیط‌های روشنفکری و میان عامه مقبول افتاد

.

مهاجرت هندو-اروپایی

صبحدم زندگی--آریایی‌ها وارد هند می‌شوند.

 

آریایی گرائی

نازیسم

ایدئولوژی نازیسم بر مبنای برتری نژاد آریایی بنا شده است. برداشت نازی‌ها از نژاد آریایی بر اساس نوشته‌های آرتور ده گوبینو (Arthur de Gobineau) و هوستن استوارت چمبرلین (Houston Stewart Chamberlain) می‌باشد.

سمبل نژاد آریائی که توسط نئونازی‌ها استفاده میشود.

تئوریسین نازی هانس گونتر (Hans F. K. Günther) نژاد آریایی در اروپا را به پنج گره طبقه بندی کرد: نژاد نوردیک، مدیترانهای، دینریک(Dinaric race)، آلپی، و بالتیک شرقی. از نظر گونتر نوردیک‌ها در میان این پنج گروه بالاترین مقام را داشتند[۵۵]. او آلمانیها را ترکیبی از هر پنج گروه در نظر گرفت، اما ار برجسته تر بودن جنبه نوردیک در آلمانی‌ها تاکید کرد. گونتر، زیر شاخه‌ها را ار حسب ظواهر فیزیکی و روانشناختی مشخص کرده، جزییاتی در باره رنگ مو، چشم، چهره، و ساختار صورت ارائه داد. آدولف هیتلر از کتاب گونتر الهام گرفت. او در سال ۱۹۳۲ در مراسم شروع تدریس گونتر در دپارتمان باستانشناسی دانشگاه ینا شرکت کرد

برداشت هیتلر از نژاد برتر آریایی بطور صریح اکثریت اسلاوها را از دایره این نژاد بیرون می‌گذشت، چرا که آنها را مخلوط شده با نژاد جهود و نژادهای شرقی می‌دانست[۵۸]. البته، در مورد اقلیتی از اسلاوها، که فکر میشد از بزمنگان مهاجرین آلمانی هستند، استثنا وجود داشت. هیتلر اسلاوها را "جمعیتی برده بدنیا آمده می‌پنداشت که نیاز به ارباب دارند"[۵۹]. او اسلاوها را "خانواده خرگوشی" خطاب کرد که ذاتاً تنبل و بی‌نظم هستند. جوزف گوبلز، وزیر تبلیغات نازی‌ها رسانه‌ها را مجبور کرده بود تا از اسلاوها بعنوان حیواناتی اسم ببرند که، مانند موجی از فضولات، از توندرا ی سیبری آمده بودند.

نئونازیسم

از زمان شکست نظامی آلمان نازی در سال ۱۹۴۵، نئونازی‌ها تعریفی از نژاد آریایی داده اند که تمام مردم اروپای غربی را شامل میشود]. بسیاری از نئونازی‌ها بدنبال برقراری یک حکومت خود کامه طبق الگو ی آلمان نازی هستند، که ``مپریوم غربی`` نام خواه داشت. انتظار بر آن است که این حکومت با ترکیب زراد خانه هسته‌ای چهار دولت آریایی بتواند دنیا را تحت انقیاد در آورد.کشور مورد ذکر توسط یک رهبر پیشوا--گون، که بعنوان ویندکس (Vindex) شناخته میشود، اداره خواهد شد و تمام سرزمین‌های مسکون توسط آریائیان را در بر می‌گیرد. تنها، آریائیان شهروندی کامل این کشور را خوهند داشت.

 

آریایی گرائی در ایران

گوبینو دو بار٬ جمعاً پنج سال٬ درایران اقامت داشته است..

شیوع آریاگرایی در ایران در دوره‌ای روی دادکه رضا شاه پهلوی سلطۀ خود را با تکیه بر "میراث ایران باستان" و سرچشمه‌های اصیل ملت ایران تحکیم می‌کرد. رضا شاه که می‌کوشید پروژه‌ی نوسازی کشور را بدون دخالت استعمارگران پیش ببرد، در آلمان نازی متحدی یافت که می‌توانست به رشد ایران کمک کند، و چه بهتر که این متحد خود را از "نژاد آریا" نیز می‌دانست. وزارت تبلیغات آلمان نازی به رهبری گوبلز می‌کوشید با برنامه‌ای سنجیده، نظریات برتری نژادی و عقاید ضدسامی را در ایران گسترش دهد. فرستنده‌ی فارسی‌زبان "رادیو برلین" تبلیغ می‌کرد که آلمانی‌ها و ایرانیان از یک نژاد هستند و باید در جبهه‌ای متحد علیه استعمار مبارزه کنند. بسیاری از عوام باور داشتند که آلمانی‌ها یا اهالی قوم "ژرمن" در اصل اهل استان کرمان بوده‌اند. هر چند گفتمان آریایی و هندو-اروپایی توسط رضا شاه در ایران نهادینه شد ولی این محمدرضا پهلوی بود که آن را به کانون مشروعیت سلطنت سلسله پهلوی تبدیل نمود. درسال ۱۹۶۵ مجلس شورای ملی لقب آریامهر، به معنی لفظی خورشیدآریاییها، را به شاه اعطاکرد. بدین ترتیب شاه برای خود نوعی رهبری معنوی، بسی فراتر از رهبری فکری، قائل شد و نقش خود را بخشی مهم از جریان پیوسته ایران بر اساس دیدگاه اسطوره آریایی تلقی کرد. در این راستا، برای مثال، شاه پیشنهاد کرد که، اخوت آریایی بین ایران، هند، پاکستان، وافغانستان برای تضمین صلح و امنیت منطقه تجدید شود. طبیعی بود که سازمانهای دولتی خود را با دیدگاه شاه هماهنگ کردند. بعنوان نمونه، کتاب انگلیسی زبان راهنمای سفربه ایران، که توسط وزارت فرهنگ و هنر منتشر شده بود، در صفحه ۱۵ چنین نوشته بود، ایران سرزمین مادری مردمان آریایی است که اسلاف نژاد هندو-اروپایی می‌باشند. مخلوطی ازخون ترکی-مغولی در شمال شرق وخون عربی در جنوب غرب، که از زمان حمله این نژادها قابل توجه بوده، به تدریج با غلبه [نژاد] پارسی خالص در حال کاهش است.

نقش آذری‌ها در شیوع آریایی گرایی در ایران

سرانجام جنبش مشروطه ایران تأسیس سلسهٔ پهلوی بود که چندان سنخیتی با دموکراسی نداشتو تأکید آن بر مرکز گرائی افراطی به سرکوب اقلیت‌های قومی را خوش نمی‌آمد. جالب آن‌که معمار اصلی چنین سیاستی میرزا فتحعلی آخوندزاده (آخوندوف)، یکی از روشنفکران آذری بود. در راستای نقطه نظر خاورشناسان مبنی بر برتری نژاد آریایی، آخوندزاده امپراتوری‌های پیش از اسلام ایران را به‌عنوان جامعهٔ آرمانی مطرح کرد که توسط اعراب به قهقرا رفت.این ایده‌آلیسم توسط پادشاهان دودمان پهلوی به اجرا گذاشته شد. حسن تقی‌زاده، مؤسس انجمن ایران در برلین، نیز در ایجاد ناسیونالیسم ایرانی نقشی بارز داشت. از سال ۱۹۱۶ او در مجله "کاوه" مقالاتی را درباره‌ی هم‌نژادی ایرانی‌ها و آلمانی‌ها چاپ می‌کرد.

 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۳۵
هیئت تحریریه

 

سهروردی، مکتب اشراق  و فلسفه ایران باستان

سودای میان تهی ز سر بیرون کن

  از ناز بکاه و در نیاز افزون کن

استاد تو عشق است چو آنجا برسی

   او خود به زبان حال گوید چون کن

(سهروردی، فی الحقیقة العشق، ص 285)

 

مطلب پیش رو ترجمه­ای است از کتاب: (سهروردی و مکتب اشراق )، تالیف مهدی امین رضوی، ( ز 1336 ش، مشهد) دانشیار بخش فلسفه و دین در کالج مری واشینگتن ایالات متحده، که در1997/1376 منتشر شده است. نویسنده که پایان نامه­ی دکترای خود را در دانشگاه تمپل فیلادلفیلا در باب «نظریه­ی علم از دیدگاه سهروردی»نوشته تاکنون افزون بر بیست مقاله درباره­ی بعضی از جنبه­های دین و فلسفه اسلام در مجلات بین المللی منتشر کرده است.

کتاب شامل شرح کوتاهی از زندگی شیخ شهاب الدین یحیی بن حبش بن امیرک (549-587 ق) معروف به شیخ اشراق و شیخ مقتول، معرفی اجمالی آثار وی، نقد و بررسی عناصر اصلی تفکرات این فیلسوف و عارف بنام، و بالاخره تاثیر وی بر اندیشمندان بعد ازوست.

به نظر میرسد که هدف نویسنده از تالیف این کتاب، معرفی همه جانبه ولی نه چندان مفصل و فنیِ سهروردی به خواننده­ی انگلیسی زبان یا انگلیسی دانی است که دانشجوی رشته فلسفه و علاقه مند به تفکر فلسفی شرقی است یا در عصرِ هر که مالش بیش قدرش بیشتر، هنوز به معنویات و اندیشه­های غیر مادی اهمیت میدهد

 برجستگی شیخ را در سه علت باید دانست: 1- تفکر جهان شمول 2- ابتکار 3- جسارت در بیان. شیخ شهاب الدین گرفتار تفکر یک بعدی و تعصب آمیز نبود. وی مانند بسیاری از اندیشمندان تاریخ، تنها خود را بر حق نمی دانست و دیگران را بر باطل. حقیقت مطلق بیش از یک چیز نمی­تواند باشد و همه­ی ملل و نِحَل، فیلسوفان، عالمان و عارفان، گم گشته­ای بیش ندارند،  منتها راههایی که به امید دستیابی به این حقیقت برگزیده­اند، متفاوت است. فرزند سهرورد نسبت به خط و شیوه­ی خاصی تعصب نمی­ورزد و در عمل تک صدایی را جائز نمی­شمرد:

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست     همه جا خانة عشق است چه مسجد چه کنشت

بنابراین، وی با وجود اینکه مسلمانی مومن و کاملا آشنا با علوم قرآنی بود، از جست و جوی حقیقت در سنتهای فکری یونانی، زرتشتی، هندی، یهودی و مسیحی نه تنها ابائی نداشت، بلکه عناصری از این سنتها را در تار و پود نسج فکری خویش تنید و نظام فلسفی خویش را جامعیت بخشید. بهره گیری از شیوه­های فکری گوناگون و در آوردن آنها به قالب نظامی منسجم و هماهنگ، ابتکار و توان ذهنی فوق العاده­ای می­طلبد و سهروردی نیز از این نیروها بهره­مند بود. او فلسفة ارسطوئی را نه دربست پذیرفت و نه یکجا رد کرد بلکه از شیوه­های استدلالی آن حداکثر استفاده را در ساختن نظام فلسفی خویش برد. شیخ به ارسطو بسنده نکرد و مرعوب نام و آوازه­ی او هم نشد؛ به افلاطون و دیگر حکیمان سالها قبل از این دو نیز مراجعه کرد و در یک معنا مقداری از پایگاه به ظاهر غیر قابلِ رقابت معلم اول کاست.

از مؤلفه­های تقریبا بی نظیر و منحصر به فرد فلسفه­ی شهاب الدین سهروردیچیزی است که او از آن به "حکمتخسروانی" تعبیر می­کند و آن سنت فلسفی ایرانیان باستان است. شیخ با گنجاندن مقداری از میراث فکری حکیمان ایران باستان نشان داد که نیاکان ما از چه سرمایة عمیق فلسفی برخوردار بوده­اند.

امتیاز دیگر سهروردی استقلال فکری و جسارت او در عرضة صریح بسیاری از افکار خویش بود. شیخ شهاب الدین هفتاد، هشتاد سال پس از زمانی زندگی میکرد که نابغة ایرانی دیگری به نام امام محمد غزالی (450-505 ق) فلسفه را پنبه زده و پایگاه آن را لااقل در ایران- به کلی سست کرده بود. با ضربة کاری او به بنیاد فلسفه و به احتمال بسیار، سوء استفاده­هایی که متشرعین ظاهری و متعصب از ستیز عالِم موجهی چون حجة الاسلام غزالی با تفکر فلسفی، در محکوم کردن فلسفه به عنوان ضد دین کردند دوباره سخن گفتن از فلسفه، آن هم فلسفة مجوسان(!) کار آسانی نبود. چوبی که غزالی بر زمین زده بود، چنان کوبنده بود که هواداران فلسفه چنانچه میخواستند به راه خود ادامه دهند، می بایستی خطر متهم شدن به بی­دینی و انحراف از شریعت را می­پذیرفتند. نمونه­ای از نگرش رایج نسبت به فلسفه در آن روزگار را می­توان در شعر خاقانی شروانی که تقریبا معاصر سهروردی بود، دید:

ای امامان و عالمان اجل        خال جهل از بر اجل منهید

علم تعطیل مشنوید از غیر      سرِّ توحید را خلل منهید

فلسفه در سخن میامیزید       و آنگهی نام آن جدل منهید...

قفل اسطوره­ی ارسطو را        بر در احسن الملل منهید...

فلسفی، مرد دین نپندارید           حیز را جفت سامِ یل منهید...

بی تردید منظور از "علم تعطیل" فلسفه­ی کم ارزش یونانیان بیگانه است که به توحید خلل وارد میکند. میان شرع نبوی و فلسفه­ی یونان، به نظر امثال قصیده­سرای شروان، آن اندازه فاصله است که میان حیز و سام نریمان! در چنین جوّی سخن راندن از فلسفه­ی ارسطویی و حکمت افلاطونی و آراء فلسفی گبران، بسیاری از اوقات، بازی با آتش بوده است و سهروردی به عواقب چنین کاری تن در داد. شیخ اشراق از لحاظ جسارت در بیان، به راستی الگویی است برای کسانی که نمی­خواهند اندیشه­های خویش را تابع عافیت طلبی و مصلحت بینی خود و خوش آمد و بد آمدِ این و آن قرار دهند.

با این همه، شاید استثنائی­ترین نکته در مورد سهروردی همان باشد که وی شهرت خود و عنوان فلسفه­اش را از آن گرفته است: نور! به عقیده­ی او تنها چیزی که می­توان نام حقیقت بر آن نهاد و از بسیاریِ وضوح نیاز به تعریف ندارد، نور است.

موجودات به سبب درجه­ی کمال خود در سلسله مراتب وجودی، از این حقیقت بهره می­برند. نور محض، یعنی حقیقت مطلق، خداوند است که شیخ آن را  « نورالانوار»­ می­نامد. درجة زیبایی و کمالِ هر موجود، بستگی دارد به درجة نزدیکی آن به نورالانوار. البته دقیقا معلوم نیست که مقصود و تصور سهروردی از "نور" چه بوده است. بعضی از صاحب نظران به این نظر متمایلند که مقصود شیخ از نور، "وجود" بوده است. از سخنان شیخ و زمینه­های فکری وی برمیآید که او نور را با گوشه­ی چشمی از  به نور در آیین زرتشتی، نور در قرآن و حتی همین نورِ محسوس ملموس به کار گرفته است. شیخ می­گوید همة پرتوهایی که از منبع نور اصلی در عالم پراکنده شده، گرفتار ظلمت ماده گردیده است. اما این ماده در واقع اصالتی ندارد و می­توان آن را زدود تا دوباره همه جا و همه چیز از نور پر شود. فرد به کمک زهد، ریاضت و تطهیر نفس را از پلیدیهای ماده­، می­تواند حجاب ظلمت را از پیش بردارد و خودِ خویشتن را پاک کند تا شایستة پیوستن به نورالانوار شود. اینجاست که نقطه­ی تلاقی فلسسفه و عرفان سهروردی تشکیل می­شود. در معنای کلی تلفیق این دو حکمت اشراق نام گرفته است. شیخ سهروردی منافاتی بین فلسفه و عرفان نمی بیند زیرا نظام فلسفی او هم بر استدلال و هم برکشف و شهود مبتنی است نام آن را حکمت متعالیه می­نهد. تفاوت عمده محمد غزالی با سهروردی در این است که امام طوس فلسفه را کنار می­گذارد تا بیشتر و بیشتر به عرفان بپردازد.

زمانی که این مایة مباهات همة ایرانیانِ اندیشمندِ اندیشه دوست در زیر شکنجه یا بر اثر گرسنگی در زندانِ ملک ظاهر، پسر صلاح الدین ایوبی  جان می­داد، بیش از 38 سال نداشت تنها خدا میداند که در این عمر کوتاه که یک چند صباح آن در بی­خبریهای کودکانه گذشته بود، آن همه را که می­دانست از کجا می­دانست و آن همه را که نوشت کِی نوشت! تحریری حدود 20 کتاب و رساله­ی بلند و کوتاه در موضوعات پیچیدة فلسفی، جهان شناختی و روان کاوانه طی زمانی کوتاه به معجزه میماند.

از معروفترین رساله­ های او عبارتند از: حکمة الاشراق، رسالة الطیر، روزی با جماعت صوفیان، آواز پرِ جبرئیل... و

عقل سرخ.

نمونه­ هایی از فلسفه ایران باستان در عقل سرخ:

در عقل سرخ قصه با این پرسش آغاز می­شود که آیا مرغان زبان یکدیگر را میفهمند؟ عقاب که بدوا پاسخی مثبت داده، بعدا اسیر صیادان می­شود؛ چشمانش را می بندد و تدریجا باز می کند. عقاب به مردی سرخ روی برمی خورد که مدعی است " اولین فرزند آفرینش" است. او [هم] سالخورده است زیرا نماینده ی انسان کاملی است که پیش از آفرینش به صورت مثالی، در کمال محض میزیسته و [هم] جوان است زیرا از دیدی هستی شناختی با خداوند که ازلی و بنابراین قدیم ترین موجود است، بسیار فاصله دارد.

سپس سهروردی نمادهای زرتشتیِ کوه قاف، داستان زال، رستم و دیگر قهرمانان حماسی را که در شاهنامه به تصویر کشیده شده­اند، به کار می­برد. قافنام کوهی است که بر قله­ی آن سیمرغ، نماد ذات الهی اقامت دارد زال، که با مویی سپید به دنیا آمد و نمادی از خرد و پاکی است، پای کوه قاف رها شد. سیمرغ زال را به آشیانة خود برد و او را پرورش داد تا بزرگ شد و با رودابه ازدواج کرد و رستم از او زاده شد.

رستم، قهرمان شاهنامه، که غالبا روح ایرانِ حماسی تصور می­شود، مردی است که بر  نفس خویش دست یافت. اگرچه فردوسی، در سرایش شاهنامه بر جنبه­های حماسی و تاریخی اساطیر ایرانی تاکید دارد، سهروردی توجه خود را بر اشارات عرفانی و رمزی آن متمرکز می­کند. در این کتاب نظریة سهروردی دربارة علم به زبانی شبیه زبان آواز پر جبرئیل بیان شده است. سهروردی در این کار بر نمادهای زرتشتی و منابعی از ایران باستان سخت تکیه می­کند.

 


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۲۴
هیئت تحریریه

 

بسیاری از داستان‌های بلند و رمان‌های معروف جهان مانند «جزیره‌ی گنج» اثر رابرت استیونسن اسکاتلندی (1850 1894 م.) و رمان «پیتر مان» نوشته‌ی جیمز باری (1860 1937 م. )خیالی هستند. این گونه قصه‌ها به قصد تفریح و سرگرمی خواننده نوشته می‌شود. برخی دیگر مانند «کمدی الهی» اثر الیگیری دانته (1265- 1321 م. ) و «سفرهای گالیور» اثر جوناتان سویفت (1667- 1745 م.) و «فاوست» نوشته‌ی یوهان گوته (1749- 1832 م.) در عین تخیلی بودن، به قصد سرگرم کردن خواننده نوشته نشده‌اند، بلکه با گرایش به تمثیل‌نگاری به تحلیل حقایقی از حیات انسان پرداخته‌اند. دسته‌ی سوم از رمان‌های جهان، واقعی هستند و حوادث و وقایع آن‌ها در زندگی انسانی رخ می‌دهند. مانند آثار ویکتور هوگو، ارنست همینگوی (1898- 1968 م.) و ویلیام فالکنر (1897- 1962 م.) که همه در دنیای واقع سیر می‌کنند. اما هیچ یک هدفمند نیستند و بلکه مجموعی از زنجیرهای وقایع مربوط و نامربوط به هم هستند که برای خواننده هم باوربخش و هم جذاب می‌نماید. مانند رمان «مردی که می‌خندد» اثر ویکتور هوگو که جز سرگرمی و تفریح برای خواننده چیزی ندارد، ولی به هر حال واقعی است. خواننده‌ی این گونه رمان‌ها به دنبال تأمین نیازهای عاطفی و درونی خود نیست، او سرگرمی نمی‌خواهد، و طالب آن نیز نیست که برای وقت گذرانی و احساس تلذذ رمان بخواند، و به یک سخن «توقعات مشخص» از رمان ندارد و دنبال هیجان و یا پایان خوش‌آیند و حتی تأیید پیش‌داوری‌های او درباره‌ی فرجام حوادث نیست. بلکه هر لحظه و در هر فصل از رمان به دنبال آن است که چه خواهد شد؟ چه پیش خواهد آمد؟ البته خواننده‌ای که آگاهی‌هایی درباره‌ی اوضاع و شرایط اجتماعی و سیاسی دوران مطرح شده در رمان را داشته باشد، می‌تواند مثلاً از فصل پنجم به بعد، تقریباً انتاج برخی حوادث را حدس بزند. مثلاً اگر خواننده‌ی «عمو تُم» از حوادث مبارزات برده‌ها در سده‌ی نوزدهم در آمریکا و وقایع زمان آبراهام لینکلن آگاهی داشته باشد، خواهد توانست از فصل پنجم به بعد بسیاری از نتایج حوادث آتی را پیش‌بینی کند و اگر خواننده‌ی رمان «اشک سبلان» نیز با حوادث سیاسی و اجتماعی ایران و مبارزات مردم با رژیم پهلوی دوم مطلع باشد، خواهد توانست به چنین مهارتی دست یابد. اما پیوسته و با ولع حوادث را دنبال می‌کند، قوّه‌ی تمییز در او تقویت می‌شود.

من در این جا سعی می‌کنم رمان «اشک سبلان» را با چند رمان ایرانی و غیر ایرانی مقایسه کنم.

1. نخستین رمان که از سوی ایرانیان نوشته شده «آلدانمیش کواکب» اثر آخوندزاده است که با نام «ستارگان فریب خورده» به فارسی نیز ترجمه شد. پس از آن «شمس و طغرا» نوشته‌ی محمد باقر خسروی انتشار یافت. به دنبال آن طالبوف «مسالک المحسنین» را نوشت، زین العابدین مراغه‌ای «سیاحت‌نامه‌ی ابراهیم بیگ» را به قلم آورد. و اگر تاریخ انتشار را مبدأ نخستین رمان فارسی بدانیم باید رمان «سیاحت‌نامه‌ی ابراهیم بیگ» را که در سال 1274 ش. انتشار یافته است، نخستین رمان یا رمان‌واره‌ی فارسی به حساب آوریم. اما ظاهراً اولین رمان تاریخی که از سوی ایرانیان و به زبان فارسی نوشته شده است، رمان سه جلدی «شمس و طغرا» است که آن را محمد باقر میرزا خسروی (1298- 1226 ش.) یکی از نوادگان فتح‌علیشاه در سال 1287 ش. آن را انتشار داد.

ماجرای رمان از آنجا آغاز می‌شود که شمس - شخصیت اصلی داستان- طغرا دختر خان مغول را در حادثه‌ی آتش سوزی خانه‌ی خان، نجات می‌دهد و این حادثه، بهانه و آغازی بر ذکر ماجراهای این رمان سه جلدی است.

دارابی هم در «اشک سبلان» گرفتار شدن الیاس - شخصیت اصلی داستان - به دست خان را بهانه و آغازی بر ذکر ماجراهای رمان دو جلدی خود قرار می‌دهد. توصیف صحنه در رمان خسروی ادیبانه و آمیخته و سرشار از عنصر خیال است، اما دارابی صحنه را بسیار روان و واقعی و ملموس و باوربخش تنظیم می‌کند.

رمان خسروی یک ساختار خطی و یکنواخت دارد و از مجموعه‌ی نقل دام‌هایی است که شمس برای رسیدن به طغرا می‌چیند، در آغاز جلد دوم با او ازدواج می‌کند و در پایان جلد دوم، او را از دست می‌دهد و کنیزش ماری را به عقد خود در می‌آورد، در جلد سوم نویسنده شرح عشق طغرل پسر شمس به هما را شرح می‌دهد و بدین گونه نویسنده در شرح مسأله‌ی وصال یار گرفتار دور باطلی می‌شود و قصه در دل قصه می‌آورد تا بر صفحات کتاب خود بیافزاید.

اما ساختار رمان دارابی یک ساختار محوری است. یعنی خواننده همه‌ی سال‌ها را و حوادث را در محور شخصیت اصلی دنبال می‌کند. در جلد اول شخصیت اصلی، الیاس و شانای هستند. حتی شخصیت‌های فرعی نیز کارها و اهداف شخصیت اصلی را دنبال می‌کنند. مانند آن که تامارا در تظاهرات سی تیر شرکت می‌کند و یا در جلد دوم در تسخیر پادگان سی تیر در 1357 هم فعال است و همانجا هم شهید می‌شود.

به لحاظ اندیشگی نیز دو اثر خسروی و دارابی تفاوت‌های عمده با هم دارند. قهرمان خسروی حرمت نگهدار مالکان، خان‌ها و نجیب‌زادگان است، ولی گاهی حتی حاضر می‌شود رکاب و چکمه‌های خان مغول را ببوسد و لیس بزند و می‌گوید:«تا ما به این‌ها تعظیم نکنیم، زیر دستان به ما احترام نمی‌کنند، مال خود را نمی‌توانیم حفظ کنیم.»

اما الیاس - قهرمان اصلی رمان دارابی- حرمت نگهدار توده‌های مردم و فقرا و مظلومان است، گرچه خان او را وادار می‌کند که چکمه‌هایش را بلیسد، او تمام دشخواری‌ها را به جان می‌خرد و از این کار ابا می‌کند. و یا در شکنجه‌های ساواک نیز در مقابل استغاثه‌های کلارا مقاومت می‌کند و به او تفهیم می‌کند که نباید تسلیم شد.

خسروی در دورانی می‌زیست که مردم ایران در هر گوشه و کنار بر ضد استبداد و استعمار برخاسته بودند، و او با نگارش رمان تاریخی تمثیلی خود سعی در آن داشت که مردم را آرام نگه دارد و با شرح ماجراهای جذاب و شیرین عشق‌بازی‌ها سرگرم کند.

اما دارابی تلاش دارد با بیان واقع‌گرایانه‌ای از حوادث و تلاطمات اجتماعی، توده‌های مردم را به حرکت وادارد، خواننده را شدیداً تحت تأثیر قرار دهد و قهرمان رمان خود را دوست داشتنی‌تر بکند و برای نسل‌های انقلاب الگوسازی و نمونه‌پروری بکند.

خسروی غم فئودال‌ها و شاهزادگان و تیولداران و زمین‌داران شکست خورده در جنبش‌های مردمی را می‌خورد ولی دارابی غمخوار توده‌های عظیم زحمت‌کش است که پس از آن همه جان‌فشانی‌ها برای احقاق حقوق خود، پی در پی کلاهشان پس معرکه می‌ماند. و فرزندان و برگزیدگان آنان گرفتار غیر انسانی‌ترین شکنجه‌ها و عذاب‌ها می‌شوند. خسروی، رمان تاریخی نوشته است. خود نویسنده در مقدمه ادعا می‌کند:«چون نیک بنگرید این کتاب مجمل است از وقایع بیست و چهار ساله‌ی فارس و زمان پادشاهی آبش خاتون.»

اما جالب است بگویم که وی به هیچ روی بستر تاریخی به داستان نداده است و خواننده از حوادث واقعی تاریخی چه در عهد مغول و چه در عصر خود مؤلف، چیزی دستگیرش نمی‌شود. اما دارابی یک بستر گسترده‌ی تاریخی دارد که تکوین شخصیت‌ها فقط در آن بستر امکان‌پذیر است. او در واقع یک دوره‌ی تاریخی از 1325 تا 1357 را با توجه به رویدادهای اجتماعی و سیاسی بستر اصلی رمان خود کرده است.

رمان «شمس و طغرا» در ماجراسازی، پیرو آثار آلکساندر دوما است که در آن سال‌ها از سوی محمد طاهر میرزا (1279- 1213 ش.) به فارسی ترجمه شده بود. اما «اشک سبلان» اثر کاملاً خودویژه است، من نتوانستم رمانی در ترکی یا فارسی پیدا کنم که نویسنده آن را سرمشق خود قرار داده باشد. «شمس و طغرا» را می‌توان به جهاتی ادامه‌ی داستان‌هایی مانند «حسین کرد شبستری» و «امیر ارسلان نامدار» و حتی «هزار و یک شب» دانست، اما به هر حال به عنوان رمان و یک پدیده‌ی جدید اروپایی نگاشته شده است. و رمان مطرحی است. جمالزاده در باب آن گفته است:«این کتاب (= شمس و طغرا) در ادبیات نثر قرون اخیره‌ی ما به کلی بی‌نظیر و بی‌مانند است و بدون شک، تنها کتابی است که به عنوان نمونه‌ی ادبیات جدید فارسی شایسته است که به زبان‌های خارجی ترجمه گردد.»                                به قلم دکتر حسین محمد زاده صدیق

تصویر کتاب :

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۱۵
هیئت تحریریه