هویّت

دانشگاه محقّق اردبیل

هویّت

دانشگاه محقّق اردبیل

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

در آستانۀ فروپاشی شوروی که دولت مسکو رو به ضعف و سستی بود، صدها تن از اهالی مسلمان نخجوان که عمری در حسرت ایران بودند، به مرزهایی که نزدیک شدن به آن ممنوع بود،نزدیک تر شدند... . آنها که سالها اخبار انقلاب اسلامی و دفاع مقدّس را از طریق رادیو تبریز و اردبیل و در مخفی گاهها می شنیدند و دلهایشان برای وطن مادری می تپید، به سیم آخر زدند و به سیمهای خاردار نزدیک شدند. آنها می خواستند از سیمهای خارداری که میان آنها و ایران کشیده شده بود عبور کنند و وارد ایران شوند... .

161 سال بعد از انعقاد عهدنامۀ سیاه ترکمانچای و جدایی قفقاز و شیعیان آذری آن سوی ارس از ایران، اتّفاقی شگفت در ساحل ارس و نوار مرزی شوروی با ایران در بخش نخجوان روی داد؛ اتّفاقی شکوهمند و درخشان که حاکی از آغاز جنبشی اصیل برای الغای معاهده های سیاه گلستان و ترکمانچای بود.

دهم دی ماه 1368 مردم نواحی مرزی منطقۀ نخجوان در پی سست شدن حاکمیّت کمونیست ها‌‍، به ساحل ارس ریختند و سیمهای خارداری را که حکومت مسکو برای قطع ارتباط اهالی آن سوی ارس با ایران در طول نوار مرزی کشیده بود، پاره پاره کردند و هزاران تن از آنان در منطقۀ جلفا و پلدشت و... با عبور از موانع مرزی و پشت سر نهادن مرزبانان روس، به خاک میهن مادری خود وارد شده و از سوی مرزنشینان ایرانی مورد استقبال قرار گرفتند.‌ آنان با شعارهای «لا اله الّا الله»، «الله اکبر»، «اتّحاد-اتّحاد»، «یاددان چیخماز ایرانیمیز» عقیدۀ مقدّسی را که سالهای طولانی در سینه پنهان نگه داشته بودند، آشکار ساخته و خواستار الحاق به ایران شدند.

این موضوع اگرچه در مطبوعات ایران منعکس شد و حتّی برخی طومارهای امضا شده توسّط اهالی نخجوان مبنی بر لزوم تلاش ایرانی ها برای الحاق دوبارۀ ایران شمالی به خاک ایران نیز در مطبوعات تبریز منتشر گردید، امّا متأسّفانه آنگونه که لازم بود،این روز بزرگ و آن حادثۀ فراموش نشدنی در حدّ اهمّیت خود توسّط دولت و رسانه های ما که تازه از جنگ تحمیلی صدّام فارغ شده بودند، مورد توجّه قرار نگرفت. در حالی که انتظار می رفت روز 10 دی ماه به عنوان روز جنبش اهالی ایران شمالی -بخصوص مردم نخجوان- برای پیوستن به ایران در تقویم رسمی کشورمان درج شود و هرسال به یاد آن روز بزرگ،مراسم ها و گردهمایی ها برگزار شود، فقط به انتشار تحلیل ها و مطالبی دربارۀ این حرکت در مطبوعات بسنده شد.

به دنبال حاکمیّت پان ترکیست ها و نیز کمونیست های باتجربه ای مانند "حیدر علی اف" بر مردم مظلوم ایران شمالی، تحریف گری ها دربارۀ حماسۀ 10 دی ماه (31 دسامبر) مسلمانان نخجوان آغاز شد. این روز باشکوه که باید «روز الغای معاهده های گلستان و ترکمانچای و روز پیوستن دوبارۀ نخجوان و ایران شمالی به میهن اصلی» نام می گرفت، سه سال بعد توسّط حیدر علی اف "روز همبستگی آذری های جهان"!؟ نامیده شد و با این نامگذاری، تحریفی دیگر در تاریخ مردم مظلوم ایران شمالی آغاز گردید. رسانه های وابسته به رژیم باکو و نهادهای حکومتی این رژیم، روز خیزش مردم ایران شمالی برای پیوستن به وطن اصلی خود را به تبعیّت از رئیس جمهور سابق خود، به عنوان روز همبستگی آذری های جهان!؟ تبلیغ کردند.

تحریف جنبش ارس و حماسۀ مردم مسلمان نخجوان برای پیوستن به ایران، از سوی نهادهای حکومتی رژیم باکو همچنان ادامه دارد. در این راستا هر سال علاوه بر مطبوعات وابسته به دولت باکو، پارلمان و مراکز حکومتی نیز بیانیّه هایی منتشر می کنند تا حرکت تاریخی مردم نخجوان برای پیوستن به میهن اصلی شان را به عنوان حرکتی "ضدّ ایرانی"!؟ معرّفی کنند.

البتّه این نخستین اقدام مردم نخجوان برای پیوستن به میهن مادری خودشان نبود؛ در زمان جنگ جهانی اوّل نیز مقامات و چهره های شاخص و معتمدین نخجوان،با امضای رسمی تومار و ارسال آن به دولت ایران، خواستار پیوستن دوباره به خاک وطن شده بودند.دولت ایران، چگونه این مطالبات تاریخی و واقعی هموطنان مسلمانی را که با زور و با عهدنامه های تحمیلی از وطن خود جدا شده اند، پاسخ خواهد گفت؟.... .

جنبشی که پیش از فروپاشی شوروی در سواحل ارس یرای الغای معاهده های ننگین گلستان و ترکمانچای توسّط مردم مسلمان نخجوان آغاز شد، اینک با عنوان "حرکت آزادیبخش ایران شمالی"سر برآورده است. هدف اصلی این جنبش، الحاق دوبارۀ ایران شمالی به ایران می باشد. بی گمان آذری های ایران که اکثریّت آذری های جهان را تشکیل می دهند، استعداد آن را دارند که سه-چهار میلیون اقلّیت آذری آن سوی ارس را به ملّت ایران ملحق کنند.



برچسب ها: قفقاز, میهن دوستی, تاریخ معاصر, آذربایجان
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۵۰
هیئت تحریریه

 

معنی

اوستایی

پهلوی

فارسی باستان

هستی بخش بزرگ دانا

اهورامزدا

اورمزد

هرمَزد

1

اندیشۀ نیک

وهومنه

وهومن

بهمن

2

بهترین راستی و پاکی

اشاوهیشتا

ارتاوهیشتا

اردیبهشت

3

شهریاری نیرومند

کشتریا وریا - خشترا وئیریه

شهریور

شهریور

4

فروتنی و مهر پاک

سپنتا آرمئیتی

سپندارمت

سپندارمذ

5

تندرستی و رسایی

هئوروتات

خردات

خورداد  - خرداد

6

بی مرگی ، جاودانی

 آمرتات

امرتات

امرداد

7

آفریدگار

دزوه - دثوش

دزو ، دذوپت آتور

دی ، دی بآذر

8

آتش ، فروغ

اتر- آثرآت

اتور

آذر

9

آبها ، هنگام آب

اپم

آبان

آبان

10

آفتاب ، خورشید

هورخشئیت

خورشیت

خور - خیر - خورشید

11

ماه

ماونگه

ماه - ماذ

ماه

12

  ستارۀ تیر یا تیشتر ، ستارۀ باران

تیشتریه

تیر- تیشتر

تیر

13

جهان ، زندگی هستی ، گیتی

گئوش

گوش

گوش

14

آفریدگار

دزوه - دثوش

دذو ، دذوپت میتر

دی ، دی بمهر

15

دوستی ، پیمان

میثر

میتر

مهر

16

فرمانبرداری

سرئوش

سروش

سروش‌

17

دادگری

رشنو

رشن

رشن

18

فروهر ، نیروی پیشرفت

فره وشی

فرورتین

فروردین

19

پیروزی

ورثرغن

واهرام

ورهرام

20

رامش ، شادمانی

رامن

رام - رامشن

رام

21

باد  ، هوا

واته

وات

باد

22

آفریدگار

دزوه - دثوش

دذو ، دذوپت دپن

دی ، دی بدین

23

بینش درونی ، وجدان

دئنا

دین

دین

24

خوشبختی ، دارایی و خواسته

اشی - ونگوهی

ارت

ارد

25

راستی

ارشتاد

اشتات

اشتاد

26

آسمان

آسمن

آسیمان

آسمان

27

زمین

 زام

زمامیات - زامدات

زامیاد  - زمی  - زمامیاد

28

گفتار پاک

منتره سپنت

امهراسپنت

مانتره سپند - ماراسپند - مهرسپند

29

فروغ و روشنایی بی پایان

انغره - رئوچه

انیران

انارم - انیران

30


برچسب ها: ایران باستان, گاهشماری, اوستا, منابع پهلوی, زبان شناسی
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۴۹
هیئت تحریریه


  • سخنی دربارۀ وحدت ادیان

آنطور که می دانید، خداوند متعال، همۀ انسان ها -و بلکه تمام مخلوقات را- فطرتاً خداپرست و بر محور یکتا پرستی آفریده است. انسان ها هر قدر از این فطرت الهی فاصله گرفته اند، به همان اندازه از سمت و سوی توحیدی خود منحرف گشته اند. از این رو است که مسئولیت پیامبران، دعوت انسانها برای بازگشت به مسیر فطرت است. معنای آنچه فطرت انسان تحت عنوان توحید با آن همراه است، عبارت است از: "پرستش خدای یکتای خالق و فرمانروای هستی که در عین قدرتمندی، خیر مطلق هم باشد". دین در مفهوم کلّی به معنی پرستش، و توحید صورت کامل این پرستش است. و در این میان، اسلام کاملترین مجرای تحقّق توحید در قالب دین است. و این زنجیره را باز می توان ادامه داد.


برای رسیدن به خداوند متعال، به شمار همۀ انسان ها، راه وجود دارد. با این همه، از دریچۀ فطرت، "راه در جهان یکی ست و آن راه راستی ست"؛ یعنی "وحدت ادیان" است که پذیرفتنی و صحیح است،و آنچه که با نام "پلورالیسم دینی" شناخته می شود باطل است، چرا که در غایت امر، کاملترین دین و جامعترین دین، بیش از یکی نمی تواند باشد که بالتّبع آن نیز همان دین آخرین است. هر پیامبری در عصر خود، داعی و آورندۀ اسلام بوده و به تبع ایشان پیروان آنان هم مسلمان بوده اند. ولی تعالیم خدا برای ابلاغ به بشر، از آسانترین شروع شده و با گذشت زمان کامل گردیده است. بنابراین، "سُبُل الی الله" متعدّدند، ولی صراط یکی است. در مقام تمثیل: خداوند متعال، به منزله ی مرکز دایره است و انسان ها در مقام نقطه هایی که پیرامون او محیط گشته اند. اگرچه شعاع های بیشماری داریم که به مرکز دایره منتهی میشوند، اما همگی آنها یک اندازه و یک شکل هستند.

 

  • ادیان آسمانی و ادیان زمینی

در ابتدا، ذکر این نکته لازم است که در این مقاله، تفاوتی بین "آیین" و "دین" قائل گردیده نشده است. لذا از پرداختن به این دو، در معنا و مفهوم جداگانه خودداری گردیده است. تنها تفاوتی که بین این دو مفهوم در نظر گرفته شده، تمییز دو مقولۀ "آسمانی" و "زمینی" بودن در آنهاست.

باید دانست -طبق آموزه های اسلام- تعداد تمام انبیاء الهی ۱۲۴هزار تن بوده که از این میان ۳۱۳ تن مرسَل(صاحب دعوت) و بقیّه برای خود پیامبر بودند. از این بین نیز ۵ تن اولوالعزم(آورندۀ دین جدید) و بقیّه مبلّغ دین ایشان بودند. از این بین نیز ۳ تن -نوح(ع) و ابراهیم(ع) و محمّد(ص)- دارای دعوت جهانی و ۲ تن بقیّه -موسی(ع) و عیسی(ع)- خاصّ بنی اسرائیل بودند*. بدین ترتیب دین نوح(ع) اوّلین آیین آسمانی بوده و پیامبران قبل از نوح(ع) -همچون آدم و شیث و ادریس(علیهم السّلام)- "صورت تکمیل نشدۀ دین نوح"را تبلیغ می کردند و پیامبران بعد از او -چون هود و صالح(علیهماالسّلام)- صورت اصلی آن را. دین ابراهیم(ع) دین نوح را تکمیل و آن را فسخ کرد. دین اسلام دین ابراهیم را تکمیل و در کنار آن تمام ادیان دیگر را فسخ کرد. قبل از آن دین عیسی(ع)، آیین موسی(ع) را تکمیل و آن را فسخ کرده بود. ولی این دو با دین ابراهیم چنین نکردند و تمام پیامبران بعد از ابراهیم تا موسی -مانند اسماعیل و اسحاق و یعقوب و یوسف و ایّوب و شعیب(علیهم السّلام)- و بعضی از آنها تا پیامبر اعظم(ص) -از جمله خضر(ع) معاصر موسی- آیین ابراهیم را تبلیغ می کردند. در این میان زرتشت(ع) نیز که به فرمودۀ امام صادق(ع): "پیامبر بود،ولی احکام نداشت"- تبلیغ کنندۀ صورتی از دین ابراهیم -موسوم به "حنیف" به معنی راه راست- بود که ویژۀ ایرانیان بود؛ آنچنانکه دین یهود و دین مسیح نیز روایتی از آیین ابراهیم ویژۀ بنی اسرائیل بودند. از همین بحث برداشت می شود که دین زرتشتی -در چهرۀ اصیل و اوّلیۀ خود- از ادیان یهود و مسیح به اسلام نزدیک بوده است، زیرا آن دو تا حدّی از آیین اصیل ابراهیمی متفاوت بودند که برای خود دینی مستقل حساب شده و پیامبری اولوالعزم نیاز داشتند، ولی دین زرتشت اینجنین نبوده است.

ادیان آسمانی با آغاز سکونت گونۀ دوم از انسان ها بر روی زمین، بر ایشان نازل شده است. ادیانی که پیش از آن در میان انسان ها شکل گرفته بود، ادیانی زمینی بوده است که بیشتر آنها غیر الهی و از طریق فطرت و منطق منحرف بودند، مانند: "توتم پرستی، پرستش ارواح نیاکان، پرستش مظاهر طبیعت و...". از این میان هم بعضی نسبت به بقیّه پیشرفته تر بودند؛ مانند "خورشیدپرستی" که خداپرستی نیست، ولی یکتاپرستی است. یا"شرک" که یکتاپرستی نیست، ولی خداپرستی است. سنّت الهی، با پذیرفتن جزئیاتی از ظواهر ادیان زمینی سعی داشته است تا زمینه های پذیرش دین حق را در میان پیروان این ادیان، فراهم آورد. با گذشت زمان، همین موضوع به دستاویزی برای هواداران ادیان غیر الهی تبدیل شده است تا باطن و محتوای دین آسمانی را نیز براساس درون مایه های ادیان زمینی مورد نظر خود، تحریف کنند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* اینکه چرا برای بنی اسرائیل "نسخۀ ویژه" تدارک دیده شده، خود بحثی جدا ست.

** حضرت آدم(ع) نخستین پیامبر و نیای مشترک انسان های امروزی است. دربارۀ دسته های انسانی پیش از آدم، بحث مفصّل است.

 

  • مسئلۀ شر در ادیان

مسئلۀ "شُرور"(بدی ها) از جمله مسائل مهمّی است که از دیرباز ذهن بشر را به خود مشغول کرده است. این مسئله علّت عمدۀ تفاوتهای ادیان -اعمّ از آسمانی و زمینی- با یکدیگر است  از این رو لازم است مختصری در مورد آن در این مجال توضیح دهیم. بنا به تعالیم پیامبران، می دانیم که:

هر آنچه وجود دارد خیر است. شر یعنی عدم خیر. خداوند نیز وجود مطلق و خیر مطلق است. عدم خیر در بعضی موارد در مخلوقات از کمبود وجودیا به عبارتی نسبیّت آنها ست. همچنین "شرور" به دو گروه "شرور طبیعی" و "شرور اخلاقی" تقسیم می شوند. شرور طبیعی -که در اصل شر نیستند- از جانب خدا ست. اگر ما انها را شر محسوب می داریم، به خاطر این است که عالم مادّه عالم تزاحم و تضادّ است و پیوسته منافع عدّه ای بر عدّۀ دیگر داخل می شود و با هم جور در نمی آید و از نظر یکی، منافع آن دیگری برای او شر محسوب می شود. اگر دقّت کنیم این مسئله نیز به خاطر همان نسبیّت است. امّا شرور اخلاقی ناشی از سوء استفادۀ بندگان از قدرت و اختیاری است که خدا به موجب قدرت و اختیار خودش به آنها بخشیده است. در این بین، شیطان بندۀ گناهکار خدا ست که به خاطر گناه اوّلیه از درگاه خدا رانده شد و در عوض عبادتهای خود، به جای پاد اش اخروی از خدا خواست کرد که تا مدّتی طولانی بر زمین شیطنت کند. گناه عمدۀ شیطان که بر اثر آن -طبق تعالیم دینی- عذاب خواهد شد، همان نافرمانی اوّلیه است. در این مدّت طولانی هم هیچ گاه "امر به منکر و نهی از معروف" نمی کند، بلکه لذّت های کار بد و رنج های را -به جای عقاب کار بد و ثواب کار خوب- به منظور تحریک و وسوسه یادآوری می کند. دروغ هم نمی گوید. پس اساس شرور اخلاقی بین انسان ها هم به شیطان برنمی گردد، تا چه رسد به شرور طبیعی.

انحرافات عمدۀ مسئلۀ شرور از این قرار است:

- ثنویّت/دوگانه پرستی، یعنی باور به اینکه: از خدایی که منشأ خیر است نمی تواند بدی سر بزند. پس باید دو تا خدا داشته باشیم، یکی خوب و یکی بد !!

- باور به خدایی که یکی است، ولی نه خوب است و نه بد !! که این خطرناک ترین انحراف است.

- نسبت دادن شرور طبیعی به شیطان و به تبع آن، ترس از نیروهای شر و سعی در راضی نگه داشتن آنان به جای مبارزه با آنان !! این تصوّر هندیان قدیم است.

- باز هم ترس بیجا از نیروهای شر، ولی در عوض سعی در مبارزه با آنها و نابود ساختنشان با کمک نیروهای خیر! این تفکّر نیز مال ایرانیان باستان بود.

در آینده در مورد این انحرافات و اندیشه ها و آیین هایی که به پیروی از آنها پدید آمدند، بیشتر سخن می گوییم.


  • دین مردمان هند و اروپایی باستان

خلاصۀ داستان آفرینش طبق اسطوره های یونانی از این قرار است که:

« در آغاز در عصری فزون از شمار پیشتر، تنها فضایی میان تهی وجود داشت که تخم و اجزای اوّلیۀ تمام چیزها به سان توده ای بی شکل در آن سرگردان بودند. این فضای میان تهی را "خائوس" می نامیدند. دیرزمانی....گذشت تا از این خائوس دو کودک زاده شد: یکی "شب" و دیگری "اربوس".... . روزگارانی دیگر، باز فزون از شمار گذشت و آنگاه به یکباره و به گونه ای اسرارآمیز که کس ندانست، از تاریکی دهشتناک شب و اربوس، "اروس" یا همان عشق پدید آمد.... . وی با سوراخ کردن تاریکی، روشنی را بدان آورد و از رهگذر این نفوذ، در آن فضای میان تهی، نظم به پیدایی آمد. عناصر سنگین تر اندک اندک فرونشستند و زمین را تشکیل دادند و اجزای سبک تر بالا آمدند و آسمان را ساختند.... . زمین دارای شخصیتی به نام "گایا"[که در ترکی به معنی صخره است] مادر زمین شد و آسمان هم شخصیت "اورانوس" پدر آسمان را یافت. از گایا و اورانوس فرزندان بسیاری هستی یافتند. که نخستین آفریدگان زنده به شمار می آمدند.... .و سرانجام "کرونوس" هم (که رومیان وی را "ساتورن" می نامیدند) جوانترین و قویترینِ همۀ آنان گردید. گایا هم تقریباً مانند هر مادری، همۀ بچّه هایش را هرچقدر هم زشت بودند، دوست می داشت. ولی اورانوس از فرزندانش....نفرت داشت. از این رو سراجام روزی آنان را در بر گرفت و به مکانی تاریک در زیر زمین برد. گایا از این کار او برآشفت و با همدستی کرونوس....شورشی علیه اورانوس به راه انداخت. در نبردی که از پی آمد، کرونوس پدر را زخم زد.... . اورانوس خون آلود سرانجام شکست خورد و کرونوس او را در نقطه ای تاریک و ناشناخته....در زیر زمین به بند کشید. چون اورانوس از سر راه کنار رفت، کرونوس توانا فرمانروای آسمان شد و همتایش "رئا" را به زنی گرفت. آنان شروع به بچّه دار شدن کردند، امّا کرونوس می ترسید که مبادا فرزندانش نیز همچون او که علیه اورانوس شوریده بود، بر وی بشورند. از این رو هر بچّه ای که به دنیا می آمد، کرونوس او را می بلعید و در اعماق پیکر غول آسای خویش می انباشت. این موضوع پنج بار پیاپی رخ داد و سرانجام رئا درمانده شد و نومید و سرخورده به خاطر از دست دادن این همه فرزند....چون ششمین فرزندش یعنی "زئوس" (ژوپیتر یا یوپیتر) را به دنیا آورد، نوزاد را در غاری در جزیرۀ کرت پنهان کرد. البتّه او می دانست که کرونوس منتظر به دنیا آمدن کودک است تا او را ببلعد، ولی این را هم می دانست که وی چنان کودن است که به آسانی می توان فریبش داد.... . وی سنگ بزرگی را که در قنداق پیچیده بود....آورد، کرونوس کودن آن را بر دست گرفت و در شکم خویش چپاند! وی پسر را که بی گزند و سالم مانده بود، از سنگ بازنشناخت.... . زئوس همچنان که بزرگ می شد، دربارۀ سرنوشت هولناک برادران و خواهرانش که پیش از وی آمده بودند، چیزهایی می آموخت و در اندیشۀ چاره بود. ان خدای جوان، به اتّفاق مادربزرگش گایا، نهانی علیه کرونوس توطئه کرد و مقدار زیادی داروی تهوّع آور....به کرونوس خورانید. کرونوس بی درنگ شروع به بالا آوردن همۀ آن چیزهایی کرد که بلعیده بود. نخست سنگی آمد که به جای زئوس نهاده بودند.... . سپس پنج فرزند نخست کرونوس و رئا خارج شدند که اینک همگی همچون زئوس بزرگ و بالغ شده بودند.... . زئوس و پنج برادر و خواهرش بی درنگ متّحد شدند و به نبرد علیه کرونوس پرداختند.... . سرانجام پس از نبردی هولناک، زئوس و سپاهش به پیروزی رسیدند. آنگاه کرونوس....را به زیر زمین افکندند.... . آنگاه زئوس و یارانش زمین را میان خویش تقسیم کردند.... . زئوس که شورش را رهبری کرده بود، سروری را پذیرفت و خواهرش "هرا" همسر او شد.... . »

همانطور که دیدید، خلاصۀ روایت یونانیان از داستان خلقت چنین بود که: در ابتدا "اورانوس" خدای آسمان بود، فرزندش "کرونوس/ساتورن" علیه او کودتا کرد و این منصب را از دستش گرفت، بعدها هم "زئوس/ژوپیتر" فرزند کرونوس -آنطور که کرونوس علیه پدر شورش کرده بود- علیه کرونوس شورش کرد و این منصب را از دستش درآورد؛

اساطیر را به چند روش می توان تفسیر کرد. یکی از آنها این است که پیروزی خدایی بر خدای دیگر را به معنی "پیروزی آیین پرستش آن خدا در میان مردم" بر خدای قبلی بگیریم. با این تفسیر و با توجّه به اینکه اورانوس می شود همان "ورونه" ی هندی و "اهورامزدا" ی ایرانی،و کرونوس نیز -که نامش با "اکرنه" شباهت دارد- می شود همان "زروان اکرنه" (زمان بیکران) در ایران معادل "برهما" در هند،و "زئوس" نیز می شود همان "دیائوس" هندی و "دیو" (اهریمن) ایرانی، داستان آفرینش اساطیری یونانی، اینگونه تفسیر می شود که:

مردمان باستان اجداد مشترک هندوان و ایرانیان و یونانیان، در ابتدا مزداپرست بودند، سپس به پرستش زروان روی آوردند و بعدها دیوپرست شدند و بعدها نیز سرنوشت آنها از همدیگر جدا شده است.


  • وجه مشترک ادیان ایرانی
ایران از دیرباز،مهد تفکّر و آزاداندیشی بوده است، از این رو مانعی ندارد که اظهار کنیم پیشرفته ترین و پیچیده ترین ادیان زمینی در آن شکل گرفته است. دستبردهایی هم که در ادیان آسمانی صورت گرفته، عمدتاً بر پایۀ دین های ایرانی بوده است. در این میان، دین "مزدیَسنی" بر پایۀ توحید استوار بوده که سایر دین های بعدی ایرانی بر اساس آن شکل گرفته اند؛ از جملۀ آنها: دین توحیدی زرتشت(ع) که -آنطور که گفتیم- روایت ایرانیِ دین حنیف بوده است. باقی این دین ها انحرافی بودند، مانند: دین های "زروانی، مهری/میترایی و مانوی" که به ترتیب مبنای تحریف ادیان توحیدی "یهودی، مسیحی و زرتشتی" قرار گرفتند.

در اینجا قصد داریم پس از توضیحاتی مختصر راجع به ادیان فرعی ایرانی، به بحث دربارۀ هر یک از این سه دین اصلی(زروانی،مهری و مانوی) بپردازیم. از این جهت این سه را اصلی و بقیّه را فرعی نامیدیم که: از طرفی -همانطور که اشاره شد- تفاوت انها با همدیگر و همجنین با "دین اسمانی واحد" عمدتاً در نوع نگاهشان به مسئلۀ شرور است؛ و از طرفی همانطور که در بالا آمد این سه دین ایرانی بودند که مبنای تحریف سه دین آسمانی پیش گفته قرار گرفتند گه البتّه از این میان یکی هم ایرانی بوده است. علبت دیگری هم دارد که -ان شاءالله- در پایان فصل اشاره خواهد شد.

عرب، همل پیروان آیین ها و فرقه های ایرانی را با نام عمومی "مجوس" می خواندند. برخی این واژه را صورتی از "ماغِس" یا همان مُغ دانسته اند، امّا صحیح همان است که بپذیریم مجوس برگرفته از "مزدیسنا" به معنی پرستندۀ مزدا ست. اینکه اعراب همۀ این فرقه ها را مجوس نامیده اند، از این جهت مهمّ است که به وسیلۀ آن پی به اهمّیت و اعتبار پرستش خدای واحد ایرانی -اهورامزدا- می بریم. یعنی حتّی دین اورانی که علناً با زرتشت دشمنی داشتند(مثل مانی) نیز نتوانستند نام اهورامزدا را از لوح خاطر پیروان خود بزدایند. تاریخ نامه های دینی مانند "ملل و نحل" و "خلاصة الادیان" از فرقه های گوناگون مجوس با این نام ها یاد کرده اند که زرتشتیان تنها یکی از آنانند:

1-کیومرثیّه، 2-زُروانیّه، 3-زرتشتیّه، 4-مانویّه، 5-مزدکیّه، 6-دیصانیّه، 7-مرقیونیّه، 8- کینویّه، 9-صیامیّه، 10-تناسخیّه.

ظاهراً این تعدّد فرقه ها مربوط به اواخر دوران ساسانی ست. از تمامی این فرقه ها آگاهی دقیقی نداریم و بسیاری را هم نیز به اسم نمی شناسیم؛ و همانطور که دیدید، زرتشتیان تنها یکی از آنانند. با این توضیحات، در ادامه شرح مختصری از برخی از این آیین های فرعی ایرانی ارائه می نماییم.




برچسب ها: ایران باستان, تاریخ ادیان, تاریخ اساطیری, منابع یونانی, منابع اسلامی
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۴۶
هیئت تحریریه

ملّت بزرگ آسیا در گسترۀ‌ جغرافیایی دنیا همانقدر حضور دارد که در پهنۀ اسطوره،تاریخ،تمدّن،علم،دانش و خردورزی. در دنیای امروز، اگر از هر زمان و زمینه ای بهره بگیریم تا گره های سردرگم ایجاد شده بین ملّت های خوش منش و نیک آیین را بگشاییم، به سوی خوبی ها گام برداشته ایم.

پیوند همه جانبۀ بین دو ملّت دیرین ایران و هند از نظرگاه نژادی،زبانی،تاریخی،فرهنگی و اسطوره ای امری بدیهی ست که نیاز به توضیح ندارد:

"گروهی منشعب از هند و اروپایی، باصطلاح هند و ایرانی و لقب باستانی آریایی بر گروه های قومی-زبانی معّنی از اقوام پرشمار هند و اروپایی زبان اطلاق شده است که روزگارانی دراز در جنوب شرقی زیستگاه وسیع هند و اروپاییان می زیستند. چنین به نظر می رسد که آنان در آخرین سده های هزارۀ سوم پیش از میلاد، یعنی قبل از مهاجرت ها و جابجایی های بزرگ، تحت رهبری واحدی بوده اند. البتّه نه به مثابۀ دولتی واحد. بلکه با خودمختاری های قومی کهن. آنان دارای زبانی واحد و باورهای دینی و اجتماعی مشترکی بودند. اگر زیستگاه های هند و اروپاییان را در پایان سده های هزارۀ سوم پیش از میلاد از حدود دریاچۀ بالخاش در قزّاقستان در شرق،تا حوزۀ دانوب در غرب تصوّر کنیم، جای آریاییان در بخش شرقی این گستره،یعنی از دریاچۀ بالخاش تا نواحی غربی ولگا بوده است و آنان در مناطق حاصلخیز و علفزارهای این گسترۀ وسیع سکنی داشتند".(رقیّه بهزادی:آریاها و ناآریاها در چشم انداز کهن تاریخ ایران،چاپ اوّل۱۳۸۲،تهران،انتشارات طهوری،ص۱۲)."آریاییان یا هند و ایرانیان مرکّب از سه دستۀ مهم بودند:۱-آنها که سرانجام رهسپار سرزمینی شدتد که بعدها هند نام گرفت. ۲-آنها که در آغاز رهسپار ائیریانم وئجه(airyanamvaejah)....و سپس فلات ایران شدند. ۳-گروه کثیری که از اقوام بیابانگرد با نام سکه/اسکوثه(skutha/saka) بودند".(امان الله قرشی:ایران نامک،۱۳۸۰،تهران،هرمس،صص۶۱-۶۳). "پیوندهای اسطوره ای نژاد آریا با خدایان سرزمین هند نشان می دهد که نژاد آریا تنها وارث زمین خواهد بود، زیرا ایندرا خدای خدایان گفته است: من زمین را به آریه بخشیدم".(سیّدمحمّدرضاجلالی نایینی:گزیدۀ ریگ ودا<تحقیق و ترجمه>با پیشگفتار تاراچند موربخ و فیلسوف هندی،چاپ دوم،۱۳۶۷،تهران،نشر نقره،ص۹).

اعتقادات مشترک اقوام هند و ایرانی تا دیرباز و تا زمان پیدایش "ریگ ودا" در میان هندوان و تا آغاز ظهور زرتشت در میان ایرانیان باقی بود. در ریگ ودا و اوستا به وجوه مشترک بسیار که غالباً در لباس عبارات واحدی بیان شده است، برمی خوریم. حتّی قسمتی از اسماء ربّانی نیز در دو کتاب باهم قابل تطبیق است. از این رو می توان گفت که آیین مزدایی میراث زمان های دیرین و دوره هایی ست که در آن هندیان و ایرانیان و حتّی هند و اروپاییان زندگی مشترک داشته اند. ایرانیان این افکار و نظریّات دیرین را در جامۀاندیشه های نو پذیره شدند و سرانجام این زرتشت بود که در معتقدات اصلی مزدایی اصلاحات اساسی و عمیقی به عمل آورد. اکنون گنجینۀ عظیمی از کتاب های کهن -و غالباً دینی- از تفکّرات و آرمان ها و علایق هندیان و ایرانیان در تاریخ داریم که گوهرهایی گرانبها از آن برای ما به یادگار مانده است و دو گوهر شبچراغ: "اوستا" و "ودا" در رأس همۀ آنها می درخشند و در میان بخش های مختلف این دو کتاب نیز، درخشش "گاتها" و "ریگ ودا" محسوس تر است.



برچسب ها: ایران باستان, باستان شناسی, اوستا, منابع هندی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۴۴
هیئت تحریریه

"سئنه" یا "مره غو سئنه" ی اوستایی، "سینا" ی سانسکریت(هم ریشه با شاهین)، "سین مو" یا "سنه موروک" پهلوی، "فنیکس" و "گریفین" اروپایی، "اینوگو" ی سریانی، "عناقیم" عبری، "ایواکیر ایناکیم" یونانی و "عنقا" ی عربی، همه آن چیزی است که امروزه با نام "سیرنگ" یا "سیمرغ" می شناسیم... .

  در اوستا نام مرغی است فراخ بال، چنان که در پرواز خود پهنای کوه را فرا می گیرد و آشیانۀ او بر درختی بر دریای وروکش یا فراخگرت(همان دریای مازندران معروف به دریای سیرنگ) قرار دارد. این درختی است درمان بخش و دور کنندۀ غم. تخم همۀ گیاهان در آن نهاده شده است و هر گاه سیمرغ بر آن می نشیند، هزار شاخۀ آن می شکند و هر گاه از آن بر می خیزد، هزار شاخه از آن می روید. شاید از این مرغ یک نوع عقاب عظیم الجثه اراده شده باشد. برخی نیز آن را برابر با هُمای گرفته اند. کلمۀ سئنه یک بار به همراه مره غو در اوستا به کار رفته و بار دیگر تنها استعمال شده است. به علاوه سئنه در اوستا نام مردی پاک دین، طبیبی روحانی و حکیمی مرتاض است که بنا بر کتاب دینکرد، صد سال پیش از ظهور زرتشت زاییده شد و دویست سال پس از دین مزدیسنی درگذشت.

در شاهنامه مرغی است خارق العاده و کنام او بر سر البرز کوه است و چون به زمین نزدیک می شود، هوا از پیکر سترگ او تاریک می گردد. همو بود که زال پسر سام را در کودکی بپرورد و همو بود که رستم را در جنگ با اسفندیار یاری کرد. سیمرغ، اگرچه ظاهراً پرنده ای توانمند است که می توان او را توتم خانوادگی رستم دانست که از خانوادۀ خود حمایت می کند، امّا همۀ کارهای او به انسان همانند است؛ طبیبی دانا و غیب شناسی رازدان است. برای زال و فرزندانش نقش پدر و مادر دارد. سخن می گوید و انتقام جو ست. در تأیید این نقش انسانی او، نویسندۀ مجمل التّواریخ -که مسلّماً به منابعی کهن دسترسی داشته- می نویسد: «زال اندر عهد منوچهر بزاد و سام او را بنداخت و زال پیش حکیم زاهد برگشت...». صاحب روضة الصّفا هم سیمرغ را حکیمی می داند که در البرز می زیست. رضاقلی خان هدایت هم در فرهنگ انجمن آرای خود می نویسد: «حقیقت آن است که سیمرغ نام حکیمی بوده مرتاض و در کوه البرز مسکن داشته»؛

با این همه، در دورۀ اسلامی سیمرغ شخصیت انسانی خود را از دست داده و صرفاً به عنوان پرنده ای شکوهمند شناخته می شود که مکان زندگی اش هم نه در کوه البرز که در کوه "قاف" است که -آنگونه که خواهیم دید- همان "قفقاز" است. در داستانهای عرفانی و "رسالة الطّیر" های نوشتۀ بزرگانی چون: شیخ اشراق سهروردی، حکیم بوعلی سینا، برادران غزّالی و دیگران تمثیلی می شود از ذات حضرت حق تعالی که نیکوترین این رساله ها "منطق الطّیر عطّار" است.

می توان ادّعا داشت در اوستا نیز ما با دو سیمرغ مواجهیم: یکی حکیمی که در البرز می زیست و دیگری پرنده ای که در قاف آشیان داشت. هر دو کوه نزدیک دریای مازندران است و شاید همین امر موجب یکی انگاشته شدن این دو شخصیت انسان و پرنده شده است. نیز قاف در باور پیشینیان به صورت رشته کوهی که دنیا را احاطه کرده تصوّر شده است، چنانکه قفقاز سرحدّ ایران تاریخی و از غرب محدود به دریای سیاه است که بخشی از اقیانوس اطلس(دریای محیط سابق!) است. نهایت اینکه: لفظ قاف از قافقاز گرفته شده است.

در قرآن مقدّس به سرنوشت اقوامی با نام "اصحاب رَسّ" اشاره شده است. در حدیثی مفصّل از حضرت علی(ع) داستان آنان ذکر شده. خلاصه اش از این قرار که: 

اصحاب رسّ مردمى بودند که درخت صنوبرى را مى پرستیدند و نام آن را "شاه درخت" نهاده بودند و آن درختى بود که "یافث" فرزند نوح(ع) آن را بعد از داستان طوفان بر کنار چشمه اى به نام "روشن آب"(یا دوشاب) کاشته بود و این قوم، دوازده شهر آباد پیرامون نهرى به نام "رسّ"(که همان ارس باشد) داشتند و نام آنها: آبان، آذر، دى، بهمن، اسفند، فروردین، اردیبهشت، خرداد، مرداد، تیر، مهر و شهریور بود که مردم فُرس این اسامى را بر ماههاى دوازده گانۀ خود قرار دادند. قوم نامبرده از آن صنوبر دوازده جوانه گرفته در هر یک از شهرهاى خود، یکى را کاشتند و نیز از آن چشمه -که گفتیم صنوبر بزرگ بر کنار آن بود- نهرى به طرف آن جوانه ها و قریه ها بردند و نوشیدن از آب آن نهرها را بر خود حرام کردند، به طورى که اگر کسى از آن نهرها مى نوشید و یا به چهارپاى خود مى داد، به قتلش ‍ مى رساندند، چون مى گفتند: زنده ماندن این دوازده خدا بستگى به آب این نهرها دارد؛ پس سزاوار نیست کسى از آنها بخورد و مایۀ حیات خدایان را کم کند... . 

و نیز در هر ماه یک روز را در یکى از آن شهرها عید مى گرفتند و همگى در زیر درخت صنوبر آن شهر جمع شده قربانى هایى پیشکش و تقدیم آن مى کردند، و آن قربانیها را در آتشى که افروخته بودند مى سوزاندند، وقتى دود آن بلند مى شد براى درخت صنوبر به سجده مى افتادند و به گریه و زارى در مى آمدند و شیطان هم از باطن درخت، با آنان حرف مى زد. این عادت آنان در آن دوازده شهر بود تا آنکه روز عید شهر بزرگ فرا مى رسید، نام این شهر "اسفندار" بود و پادشاهشان نیز در آنجا سکونت داشت و همۀ اهل شهرهاى دوازده گانه در آنجا جمع شده به جاى یک روز دوازده روز عید مى گرفتند و تا آنجا که مى توانستند بیشتر از شهرهاى دیگر قربانى مى آوردند و عبادت مى کردند، ابلیس هم وعده ها به ایشان مى داد، و امیدوارشان مى کرد، بیشتر از آن وعده هایى که شیطانهاى دیگر در اعیاد دیگر، از سایر درختان به گوششان مى رسانیدند... .

سالهاى دراز بر این منوال گذشت و همچنان بر کفر و پرستش درختان ادامه دادند تا آنکه خداوند رسولى از بنى اسرائیل از فرزندان یهودا (در روایتی نام او را حنظله پسر صفوان گفته اند) به سوى ایشان فرستاد. آن رسول مدّتى آنها را به پرستش خدا و ترک شرک مى خواند، ولى ایشان ایمان نیاوردند. پیغمبر نامبرده، آن درختان را نفرین کرد تا خشک شدند. چون چنین دیدند به یکدیگر گفتند: این مرد خدایان ما را جادو کرد. عدّه اى گفتند: نه! خدایان بر ما غضب کردند، چون دیدند که این مرد ما را مى خواند تا بر آنها کفر بورزیم و ما هیچ کارى به آن مرد نکردیم و درباره آلهۀ خود غیرتی به خرج ندادیمُ آنها هم قهر کردند و خشکیدند... .

لذا متفّق الکلمه بنا ین نهادند که نسبت به آلهۀ خود غیرتی نشان دهند، یعنی آن پیغمبر را بکشند. پس چاهی عمیق حفر کرده او را در آن افکندند و سر چاه را محکم بستند و آن قدر نالۀ او را گوش دادند تا براى همیشه خاموش گشت. دنبال این جنایت خداى تعالى عذابى بر ایشان مسلّط کرد که همه را هلاک ساخت.

در بخشی از این داستان، اشارتی به موضوع بحث ما شده؛ آنجا که گوید: یک جفت سیمرغ در کوهی نزدیک آنجا می زیست که پادشاه آنجا یکی را شکار کرد. در داستانهای ایرانی این امر به اسفندیار نسبت داده شده که زمان زندگی اش را نزدیک به هزار سال بعد از آن گفته اند. شاید علّتش شباهت نام اسفندیار با نام آن شهرِ گفته شده باشد. هرودوت از اقوام "ساسپر" یاد کرده که حدود ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد در دو سوی رود ارس یعنی سرزمینهای کنونی قره باغ کوهستانی و ارسباران می زیستند. شاید اینان همان اصحاب رسّ مورد نظر در منابع اسلامی باشند. شباهت نام تُرکوذ با ترُک نیز در خور تأمّل است. گفتنی است طبق برخی یافته های باستان شناسی، سیمرغ نماد سکا های ساکن قفقاز نیز بوده است.

عنقا در عربی از ریشۀ "عُنُق" یعنی گردن گرفته شده و صفت مؤنّث است به معنی دراز گردن و مذکّر آن "اعنق" است. اعراب بدین سبب از میان همۀ پرندگان دراز گردن،سیمرغ را به این نام نامیدند و نیز سیمرغ را از میان همۀ صفات دیگر به این صفت شناختند که وی در گروه پرندگانی قرار داشت که هیچ کدام اینچنین نیستند؛ یعنی پرندگان شکاری چون عقاب و شاهین و... .

به هر حال نتیجه می شود سیمرغ -احتمالاً- پرنده ای بوده شکاری که نسلش در حدود ۳۵۰۰ سال پیش بر اثر شکار بی رویّه منقرض شده و آخرین بازماندگانش در کوههای قاف می زیستند. بعد از این زمان هر جا نامی از او برده شده، یا به داستانهای عرفانی دورۀ اسلامی مربوط است که در این صورت تمثیلی است از وجود حق تعالی؛ یا به داستانهای حماسی ایرانی بر می گردد که در این صورت نیز منظور همان حکیم زاهد است.

 



برچسب ها: تاریخ اساطیری, شاهنامۀ فردوسی, منابع اسلامی, زبان شناسی, قفقاز
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۴۲
هیئت تحریریه

پادشاهان قاجار غالباً بی کفایت، خوشگذران، پول پرست و برخی از آنان از لحاظ ذهنی عقب مانده و به شدّت خرافاتی بودند و بدبختانه به مدّت ۱۳۰سال در حسّاس ترین لحظات تاریخی در حالی که دنیا به سرعت به سوی تحوّل و ترقّی پیش می رفت، آنان به تبعیّت از افکار زنگ گرفتۀ عدّه ای، کشور ما را از قافلۀ تمدّن و ترقّی عقب نگاه داشتند.

منفورترین شاه سلسلۀ قاجار به علّت رویارویی علنی با مردم، بدون تردید محمّدعلی شاه بود. در زمان همان محمّد علی شاه، وقتی که مبارزۀ آزادیخواهان آذربایجان برای استقرار مشروطه به اوج رسید، راه های آذوقه را از هر سو به شهر بستند و عرصه چنان بر مردم شجاع و آزادۀ تبریز تنگ شد که آنان با خوردن یونجه و سبزی سدّ جوع می کردند و دلیرانه گفتند: « ما یونجه می خوریم و اگر هم یونجه تمام شد،برگ درخت ها را می خوریم و اگر آن هم تمام شد،پوست درخت[ها] را می خوریم و دمار از روزگار محمّد علی شاه در می آوریم ».

امّا در همان زمان -اوایل ربیع الثّانی۱۳۲۷- ناگهان خبری در شهر منتشر شد که دولت های انگلیس و روس به بهانۀ رفع قحطی تصمیم گرفته اند قشون روس را به تبریز اعزام دارند تا راه ها را باز کند و شهر را از محاصرۀ اقتصادی نجات دهد. تا این خبر به گوش مردم رسید، آنان بلافاصله دشمنی با محمّد علی شاه را فراموش کردند و انجمن تبریز که پرجم رهبری مبارزه را بر دوش داشت، با صوابدید بزرگان قوم، تلگرافی به شاه مخابره نمود که نشانه ای از نهایت واقع و و میهن دوستی مردم آن روزگار است. مضمون قسمتی از تلگرام این است:

« اینک ما دست توسّل بر دامن پدر نامهربان زدن را بر مدد خارجیان ترجیح میدهیم و حاضریم از هرچیز صرف نظر کنیم و استدعا داریم امر بدهید که بهانۀ خارجیان را برطرف کنند و راه ها را برای ورود آذوقه باز کنند ».

 

 

مشروطه طلبان تبریز، در عکس ستارخان و باقر خان نیز دیده می‌شوند.


 


منبع: مجلّۀ اطّلاعات هفتگی-شمارۀ۲۹۳۹-ص۴۹



برچسب ها: آذربایجان, میهن دوستی, تاریخ معاصر

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۳۹
هیئت تحریریه

در پاسخ به یکی از مطالب هفته نامۀ "طرح نو" چاپ تبریز:

غرض از نگاشتن این نامه، در درجۀ نخست، اظهار ارادت و عرض خسته نباشید حضور آن بزرگواران، برای کوشش های بی امان در بازشناساندن هویّت اسلامی-ایرانی سرزمین آذربایجان و دفاع از حریم تشیّع در برابر تهاجم غارتگران فرهنگی بود.

و امّا؛ در شمارۀ ۷۹ به تاریخ ۳۰/۲/۸۹ در ستون "پرسمان"، مطالبی از قول نشریه در پاسخ به پرسش یکی از خوانندگان راجع به سرزمین توران به شرح ذیل درج شده بود که به نظرم آمد توضیحاتی دربارۀ آن ارائه دهم:

« ....نخستین بار آرمینوس وامبری جهانگرد یهودی-مجارستانی و مأمور مخفی دولت انگلستان، این فکر را به بخشی از جامعۀ روشنفکری عثمانی درسدۀ هجدهم تزریق کرد که آنان بازماندۀ تورانیان به شمار می روند و باید دولت های تورانی را احیا کنند. لازم به یادآوری است که تا آن تاریخ، ترکان عثمانی نامی از توران نشنیده و آگاهی نسبت به آن نداشتند. »

توضیح: در این که تفکّر پان ترکیسم، پان تورانیسم و دیگر پان ها از آبشخور استعمار سر برآورده و هدف آنها قطعه قطعه کردن پیکر امّت واحدۀ اسلامی است،شکّی نیست؛ ولی اینکه عثمانی ها تا سدۀ هیجدهم میلادی هیچ آشنایی نسبت به توران نداشتند، صحیح نمی نماید. زیرا -چنانکه می دانیم- زبان فارسی زبان رسمی دربار عثمانی بود و بسیاری از شاعران آنها آثار خود را به این زبان خلق کرده اند و بزرگان آنجا نیز همگی با آثار ادبیّات دیرین دری و از جملۀ آنها شاهنامۀ فردوسی آشنا بودند.

پژوهشگر ارجمند جناب آقای "فیروز منصوری" در کتاب گرانسنگ مطالعاتی دربارۀ زبان،تاریخ و فرهنگ آذربایجان ، نمونه هایی از مکاتبات دولتی متبادل میان دربار صفوی و عثمانی را ارائه می دهند که هر دو گروه به زبان فارسی بوده و بعضاً با اشعاری از شاهنامه آغاز می شوند. جالب اینکه در برخی از این نامه ها پادشاهان صفوی ضمن ابیاتی از شاهنامه از پهلوانان باستان ایرانی یاد کرده و به آنان مباهات نموده اند و در مقابل، سلاطین عثمانی نیز به همان طریق خواسته اند از همان زمان ها خود را به نام آوران تورانی منتسب سازند.

پس باید گفت: تا قبل از سدۀ هجدهم نیز، عثمانی ها -به واسطۀ ایرانیان- با توران آشنا بودند، ولی از زمان مورد بحث -به تحریک عوامل استعمار- به فکر احیای دولت های تورانی افتادند تا بدین گونه، ایدۀ "امپراطوری ترک" ، جایگزین "امپراطوری اسلام" شود.

پایان

منبع: www.uria.blogfa.com



برچسب ها: آذربایجان, تاریخ اسلام, ایران پس از اسلام, تاریخ معاصر, شاهنامۀ فردوسی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۲۲
هیئت تحریریه

  • پردۀ اوّل)

"مسیح/ماشیع" یک واژۀ عبری به معنی نجات دهنده است که معادل ایرانی آن می شود: سوشیانس یا بختان. از حدود ۶۰۰پ.م تا حوالی ۳۰۰م در مدّت حدود ۹سده، ۲۴تن به این عنوان خوانده شده اند که حضرت عیسای ناصری(ع) تنها یکی از آنان بوده است. نخستین کسی که به این نام خوانده شد، عبارت بود از: کوروش هخامنشی.

ظهور کوروش در ایران، به معنای پایان عصر کهن و آغاز دوران جدید بود. از این رو، گاه در منابع باستان و از آن جمله، در کتابهای پیامبران بنی اسرائیل، از این امر به منزلۀ پایان دنیا و از خود کوروش به عنوان منجی نهایی یاد شده است. هنوز به درستی نمی دانیم منجی موعود که در این منابع یاد گردیده، کجا منظور از او، منجی آخرالزّمان(عج) است و کجا منظور کوروش است. در این منابع، به کوروش القابی داده شده است، چون: مسیح خداوند، دست راستین، و -آنچنانکه در کتاب اشعیاء نبی(ع) آمده- "عقاب شرق" .

  • پردۀ دوم)

نام خطّۀ گیلان، از نام قوم گیل گرفته شده و آن مخفّف "گیله مرد" است که در زبان محلّی، معنی کشاورز می دهد؛ و آن نیز به نوبۀ خود، از واژۀ "گیل" یا همان "گل" گرفته شده است. محصول عمدۀ گیلان، برنج است و کشاورز در این سرزمین، معادل شالیکار. کشاورز/شالیکار را از این رو گیله مرد می نامند که با گل سر و کار دارد.

برنج نیز در اصل "به + رنج" بوده، به معنی غلّه ای که با رنج و زحمت فراوان حاصل می شود؛ زیرا در لابلای گل و لای به عمل می آید. از این رو بیشتر تصوّر می رود گندم نخستین غلّه ای باشد که بشر موفّق به کشت آن در سطح وسیع شده است.امّا شاید اینچنین نباشد... .

  • پردۀ سوم)

همچنین سرزمین گیلان، به خاطر موقعیّت جغرافیایی ویژه اش، هوای مرطوبی دارد واین عامل باعث می شود که امر نفس در آنجا با دشواری همراه باشد. این موضوع هم سبب شده که اهالی گیلان، عموماً بینی های -به اصطلاح- عقابی داشته باشند.

  • پردۀ چهارم)

قدمت تمدّن ایران را در حدود ۱۴هزار سال دانسته اند[قدمت تمدّن در ایران با قدمت تمدّن ایرانی اشتباه گرفته نشود]. بنا به تاریخ اساطیری، "گِلشاه/گیلشاه" -که به قولی همان کیومرث است و پیشدادیان را گاه به نام او، گلشاهیان نیز می گویند- نخستین پادشاه ایران است که در وجه تسمیه اش قول های مختلفی آورده اند:

« برخی گفته اند: "بدین سبب گلشاه نامیده شد که جون وارد سرزمین خود شد، در آنجا جز آب و خاک چیزی نیافت"[یعنی با دست خالی، بنیانگذار تمدّن و آبادانی در مملکت شد]»؛برخی دیگر که او را نخستین انسان و معادل آدم(ع) گرفته اند، اطلاق این اسم را به خاطر آفریده شدنش از گل دانسته اند؛ امّا صحیح ترین نظر، شاید آن باشد که نوشته اند: بدین سبب گلشاه نامیده شد که پیوسته میان گل و لای مسکن داشت"...».

یعنی چه؟ آیا کیومرث/گلشاه صبح تا شب گل بازی می کرد؟! به راستی شغلش چه بود و در کدام سرزمین اقامت داشت؟

  • پردۀ پنجم)

آنچنانکه قدمت تمدّن ایران را ۱۴هزار سال گفته اند، قدمت پیدایش کشاورزی را نیز در حدود ۱۴هزار سال تخمین زده اند... .

  • پردۀ ششم)

در آثار تاریخ نویسان یونانی، تأکید ویژه ای شده است که: عقاب شرق -کوروش- بینی عقابی داشته. با اینکه می دانیم کوروش گیل نبوده است. یک بار دیگر قسمت های قبلی را مرور کنید؛ این تأکید خاص بر روی چنین مسئلۀ -به ظاهر- بی اهمّیتی، چه چیزی را اثبات می کند؟

  • پردۀ هفتم)

اخیراً معتبرترین نشریۀ جغرافیایی آمریکا اعلام کرد که: «ایران، مهد پیدایش کشاورزی در جهان است. آن هم شمال غرب آن یعنی استان های اردبیل و گیلان».

روی این حساب باید بگوییم:

در حدود ۱۴هزار سال پیش، کیومرث گیل، مبتکر کشاورزی در جهان، که بینی عقابی هم داشت، به عنوان نخستین فرمانروای ایران بر تخت نشست و از این رو، گلشاه/گیلشاه (=پادشاه شالیکار) نام گرفت. روی این حساب، برنج اولین محصول کشاورزی تولید بشر در سطح وسیع است. هزاران سال پس از کیومرث، کوروش هخامنشی امپراطوری ایران زمین را احیاء کرد و دنیای آن روز را با نام ایران آشنا ساخت. غربیان، ایران را با نام کوروش می شناسند، هرچند می دانیم کوروش نخستین پادشاه ایران نبوده (مانند ما که بنای کعبه را به نام حضرت ابراهیم<ع> می شناسیم). از این رو، نام کوروش، زنده کنندۀ نام کیومرث است و تأکید تاریخ نویسان یونانی بر شکل بینی کوروش -بی آنکه خود متوجّه باشند- یادگاری است برخاسته از همین سنّت شبیه سازی او با کیومرث در میان ایرانیان.

 

پایان

 منبع: www.uria.blogfa.com



برچسب ها: گیلان, ایران باستان, تاریخ اساطیری, باستان شناسی, منابع یونانی
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۲۱
هیئت تحریریه